‏نمایش پست‌ها با برچسب جورج اورول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جورج اورول. نمایش همه پست‌ها

۶ آذر ۱۳۹۳

مراکش

مجروحیت اورول در جنگ داخلی اسپانیا و رسیدگی نامناسب پزشکی در زمان مجروحیت باعث شد تا اورول تا پایان زندگی وضعیت جسمی مناسبی نداشته باشد. در تابستان ۱۹۳۸ چند ماه در بیمارستان بستری بود و بعد از مرخصی با کمک یکی از دوستانش برای فرار از زمستان سخت انگلستان و بازیابی سلامتش به مراکش رفت و شش ماه در آن‌جا ماند. مقاله زیر (Marrakech) حاوی تجربیات او از این اقامت شش ماهه است.


جنازه مُرده که رد شد، مگس‌هایی که روی میز رستوران نشسته بودند وزوزکنان مثل یک ابر سیاه به سمتش هجوم بردند ولی چند دقیقه بعد دوباره برگشتند.

در دسته کوچک عزادارن فقط مرد و پسر دیده می‌شد. از زن خبری نبود. در حالی که مناجات کوتاهی را مرتب تکرار می‌کردند، راه‌‌اشان را آرام و با دقت از میان کپه‌های انار و تاکسی‌ها و شترها باز کردند و از بازار رد شدند. دلیل جذابیت جنازه برای مگس‌ها این است که این‌جا هیچ‌وقت جنازه را در تابوت نمی‌گذارند؛ دورش یک پارچه خالی می‌پیچند و روی یک تخته ناسور چوبی می‌گذارند و روی شانه‌های چهار نفر از دوستانش تشیع می‌کنند. به گورستان که می‌رسند با کلنگ یک سوراخ دراز به عمق تقریبی نیم متر می‌کنند و جنازه را در آن می‌اندازند و رویش را با اندکی کلوخ خشک که شبیه آجرپاره است می‌پوشانند. نه سنگ قبری در کار است، نه اسمی و نه نشانی برای شناسایی. به یک زمین بایر و پر از پشته می‌گویند گورستان؛ بیش‌تر شبیه یک کارگاه ساختمانی متروک است. یکی دو ماه که بگذرد دیگر کسی نمی‌داند حتی جنازه اقوام خودش را کجا خاک کرده‌اند.

۲۳ بهمن ۱۳۹۲

آرتور کُستلر

اورول در این مقاله (Arthur Koestler) برخی از کتاب‌های آرتور کُستلر، نویسنده مجارستانی، را مرور می‌کند و در نوشته‌های او به دنبال نشانه‌هایی می‌گردد که به تفسیر سیر تحولات عقیدتی او کمک کند.


یکی از واقعیت‌های برجسته ادبیات انگلیسی در قرن حاضر سیطره کامل نویسندگان خارجی مانند کُنراد، هنری جیمز، شاو، جویس، ییتس، پاوند و اِلیوت بر آن بوده. با این حال، اگر بخواهید از دریچه حیثیت ملی به این موضوع نگاه کنید و دست‌آوردهایمان را در سبک‌های مختلف ادبی بسنجید، خواهید دید که انگلستان در کل پرونده موفقی داشته. تنها استثناء در این میان سبک کلی نوشتار سیاسی یا همان مجادله‌نویسی است. منظورم سبک ادبی مشخصی است که ریشه در مبارزات سیاسی اروپای پس از ظهور فاشیسم دارد. از رمان و زندگی‌نامه شخصی گرفته تا کتاب‌های «گزارشی»، رساله‌های جامعه‌شناسی و جزوات ساده، همگی زیر این سقف می‌گنجند چون مبناء مشترک و فضای عاطفی کمابیش یکسانی دارند.

۲۴ اسفند ۱۳۹۱

کتاب علیه سیگار

اورول در مقاله زیر (Books vs. Cigarettes) نگاهی دارد به آمار مطالعه در بریتانیا و هزینه‌های مرتبط با آن.




یکی از دوستانم، که سردبیر روزنامه است، چند سال پیش که دیدبان آتشنشانی بود با تعدادی کارگر کارخانه هم‌شیفت شده بود. بحث به روزنامه او کشیده شده بود و کارگرها گفته بودند که آن را می‌خوانند و با آن موافقند. اما وقتی نظرشان را راجع به بخش ادبی آن پرسیده بود با این پاسخ روبه‌رو شده بود: «فکر می‌کنی ما آن قسمت را می‌خوانیم؟ نصف مطالب آن راجع به کتاب‌هایی است که دوازده شیلینگ و شش پنس قیمت دارند! ما نمی‌توانیم برای یک کتاب آن همه پول بدهیم.» اما به گفته دوستم این افراد هیچ مشکلی با سفر یک‌روزه به بلک‌پول نداشتند و حاضر بودند چند پوند برای آن خرج کنند.

امروزه بسیار شایع است که بگویند خریدن، یا حتی خواندن کتاب کاری بسیار پرخرج است و از توان یک فرد نوعی خارج. برای همین بد نیست نگاهی دقیق به این مساله داشته باشیم. مخارج کتاب خواندن را نمی‌توان به راحتی بر اساس پنس بر ساعت تخمین زد ولی من سعی کرده‌ام با فهرست کردن کتاب‌هایم و جمع کردن قیمت‌هایشان تا جای ممکن این کار را بکنم. می‌توانم با در نظر گرفتن باقی مسائل، مخارجم در پانزده سال گذشته را با دقت خوبی تخمین بزنم.

۲۸ آذر ۱۳۹۱

شیر و تک‌شاخ: سوسیالیسم و نبوغ انگلیسی

اورول در مقاله زیر (The Lion and the Unicorn: Socialism and the English Genius) نظرات خود درباره اوضاع بریتانیا در زمان جنگ جهانی دوم را بیان می‌کند. اورول معتقد است که نظام طبقاتی بریتانیا توانایی مقابله با آلمان نازی را ندارد و این کشور برای شکست دادن هیتلر به یک انقلاب سوسیالیستی احتیاج دارد. انقلابی که به سوسیالیسم دموکراتیک انگلیسی منتهی شود.




انگلستان، انگلستانِ خودتان


۱
این متن را هنگامی می‌نویسم که انسان‌هایی بسیار متمدن بر فراز سرم در حال پروازند و قصد کشتنم را دارند. نه آن‌ها با من خصومت شخصی دارند و نه من با آن‌ها. به قول معروف، تنها مشغول «انجام وظیفه» هستند. شک ندارم که اکثرشان در زندگی خصوصی خود شهروندان قانون‌مداری هستند که ارتکاب قتل حتی به ذهنشان هم خطور نمی‌کند. با وجود این، اگر یکی از آن‌ها موفق شود با یکی از بمب‌هایش من را بکشد، قطعا دچار اذاب وجدان نخواهد شد. خدمت به کشورش دستان او را از هر گناهی می‌شوید.

۷ آبان ۱۳۹۱

سیاه‌ها حساب نیستند

جورج اورول در مقاله زیر (Not Counting Niggers) به بهانه نقد کتابی از کِلارِنس کِی. اِستِرِیت، به انتقاد از مشی سیاسی غالب در میان چپ‌گرایان بریتانیایی در ارتباط با مبارزه با فاشیسم و نگرش غالب به مقوله امپراطوری بریتانیا می‌پردازد.


اگر کسی بود که ده یا دوازده سال پیش مرزبندی سیاسی امروز جهان را پیش‌بینی کند قطعا احمق تلقی می‌شد. ولی حقیقت این است که امکان پیش‌بینی شرایط فعلی – البته نه در جزئیات، بلکه در ظواهر کلی‌اش – حتی در دوران طلایی پیش از هیتلر هم شدنی بود. تنها کافی بود که امنیت بریتانیا مورد تهدید جدی قرار گیرد تا در زمانی کوتاه به شرایط فعلی برسیم.

در یک کشور موفق، که البته این موفقیت را مدیون استعمار است، سیاست‌های چپ‌گرایانه همیشه به مقداری فریب آغشته‌اند. هر گونه تغییر جدی، حداقل مستلزم کاهش کوتاه‌مدت سطح زندگی مردم در انگلستان است. این واقیت به این معنی است که اکثریت سیاستمدارها و مبلغان چپ‌گرا افرادی هستند که درآمد خود را از راه بازخواست چیزی که به واقع نمی‌خواهند کسب می‌کنند. تا زمانی که اوضاع خوب باشد انقلابیونی پرشور هستند، ولی ریاکاریشان با قرار گرفتن در موقعیت‌های اضطراری مشخص می‌شود. کافی است آبراه سوئز مورد کوچک‌ترین تهدید قرار بگیرد تا معلوم شود "ضدیت با فاشیسم" و "دفاع از منافع بریتانیا" یک چیز هستند.

۱۲ بهمن ۱۳۸۹

رسالتهای فاشیسم

جورج اورول در مقاله زیر (Prophecies of Fascism) به نقد سیاسی-اجتماعی چهار کتاب از چهار نویسنده مختلف می‌پردازد؛ پاشنه آهنین (The Iron Heel) اثر جک لندن، دنیای نابینایان (The Sleeper Awakes) اثر اِچ. جی. وِلز، دنیای قشنگ نو (Brave New World) اثر آلدوس هاکسلی و اسرار انجمن (The Secret of the League) اثر اِرنِست بِراماه.


چاپ مجدد کتاب پاشنه آهنین، اثر جک لندن، کتابی را در دسترس عموم قرار می‌دهد که در سالیان تجاوز فاشیسم بسیار کمیاب بوده است. همانند دیگر کتابهای جک لندن به صورت گسترده در  بطن مسایل آلمان خوانده شده است، و به عنوان یک پیشبینی دقیق از ظهور هیتلر قلمداد می‌شود. در واقعیت اینگونه نیست. فقط داستانی درباره سرکوب به دست سرمایه‌داری است، و در دورانی نوشته شده است که پیشبینی چیزهای مختلفی که فاشیسم را ممکن کرده‌اند – برای نمونه، احیا شگرف ناسیونالیسم – وجود نداشت.

با این حال، بینش خاص لندن در درک این مهم بود که گذار به سوسیالیسم نه خودبه‌خودی خواهد بود و نه آسان. طبقه سرمایه‌دار قرار نبود مانند یک گل در انتهای فصل "به دست تناقضات خود نابود شود". طبقه سرمایه‌دار به میزان کافی برای درک اتفاقات آینده، کنار گذاردن اختلافات داخلی و ضد-حمله بر علیه کارگرها فهیم بود؛ و کشمکشی که در پی آن آمد به خونینترین و بی‌دقدقه‌ترین در طول تاریخ تبدیل شد.


۱۵ دی ۱۳۸۹

چرا می‌نویسم

اورول در مقاله زیر (Why I Write) زندگینامه‌ ادبی کوتاهی از خود ارایه می‌دهد و به حلاجی سبک ادبی و موضوعات مورد علاقه خود می‌پردازد. عمده مطالب مطرح شده در این مقاله به احتمال برای خواننده جالب خواهد بود، ولی شاید مهمترین قسمت مقاله چندین جمله است که اورول در آنها به وضوح مواضع سیاسی خود را بیان می‌کند: "جنگ اسپانیا و اتفاقات دیگر در ۳۷-۱۹۳۶ کفه ترازو را تکان داد و بعد از آن می‌دانستم کجا ایستاده‌ام. هر خط کار جدی که از ۱۹۳۶ نوشته‌ام، مستقیم یا غیرمستقیم، در مخالفت با تمامیت‌خواهی و در حمایت از سوسیالیسم دموکراتیک، آنگونه که من می‌شناسمش، نوشته شده است." البته این صراحت بیان دلیلی بر عدم تحریف این چند جمله در جریان جنگ سرد نشد. نظام سرمایه‌داری، در رقابت خود با نظام کمونیستی، بارها از نسخه کوتاه شده این جملات (اشاره به سوسیالیسم دموکراتیک همیشه حذف می‌شد) برای افزودن اعتبار به ایدئولوژی مورد پسند خود استفاده کرد. شاید همانطور که اورول خود در مقاله‌ای دیگر بیان می‌کند "مهمترین هدف تبلیغات اثرگذاری بر افکار معاصر است ولی آنها که به بازنویسی تاریخ مشغولند احتمالا در گوشه‌های فکرشان به چپاندن حقایق در گذشته هم اعتقاد دارند."


از سن بسیار کم، شاید پنج یا شش سالگی، می‌دانستم که وقتی بزرگ شوم باید نویسنده شوم. در بین سنین تقریبا هفده و بیست و چهار، با آگاهی از اینکه به طبیعت واقعی خود خیانت می‌کنم و اینکه دیر یا زود مجبور به استقرار و نوشتن کتاب خواهم شد، سعی کردم تا این ایده را ترک کنم.

در میان سه فرزند، بچه میانی بودم، ولی در هر دو طرف فاصله‌ای پنج ساله وجود داشت، و تا سن هشت سالگی به ندرت پدرم را دیدم. به این خاطر و دلایل دیگر تا حدودی تنها بودم، و خیلی سریع رفتاری ناخوشایند در من به وجود آمد که باعث شد در تمام سالهای مدرسه غیر محبوب باشم. مانند هر بچه تنها عادت به ساختن داستان و حرف زدن با شخصیتهای خیالی داشتم، و فکر می‌کنم از همان آغاز آرزوهای ادبی‌ام با احساسی از انزوا و کم‌ارزش قلمداد شدن همراه بود. می‌دانستم که توانایی تردستی با کلمات و مواجه شدن با حقایق تلخ را دارم، و حس می‌کردم که این نوعی دنیای شخصی خلق می‌کند که می‌توانستم در آن انتقام شکستهای زندگی روزمره‌ام را بگیرم. در هر حال حجم نوشته‌های جدی – یعنی به مقاصد جدی – که در تمام دوران کودکی و بعد از آن تولید کرده بودم به اندازه یک دوجین صفحه هم نبود. اولین شعرم را در چهار یا پنج سالگی نوشتم. دیکته کردم و مادرم نوشت. تنها چیزی که از آن به یاد دارم این است که درباره یک ببر بود و ببر هم "دندانهایی مانند صندلی" داشت – اصطلاحی به نسبت خوب، ولی خیال می‌کنم که شعر یک دزدی ادبی از شعر "ببر، ببر" اثر بِلِیک بود. در یازده سالگی، وقتی جنگ ۱۸-۱۹۱۴ شروع شد، شعری وطن‌دوستانه نوشتم که در روزنامه محلی چاپ شد، مانند یکی دیگر، دو سال بعد از آن، درباره مرگ کیچِنِر بود. بعضی مواقع، وقتی بزرگتر شده بودم، اشعاری بد و معمولا ناتمام در وصف طبیعت و به سبک جورجی می‌نوشتم. تلاشی هم برای نوشتن یک داستان کوتاه کردم که شکستی هولناک خورد. این تمام کارهایی بود که در آن سالها در عمل بر روی کاغذ آوردم و قرار بود جدی باشند.


۳ آذر ۱۳۸۹

کشتن یک فیل

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، جورج اورول که به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت، و همچنین به دلیل نتایج نه چندان خوبی که در دبیرستان گرفته بود احتمالا از گرفتن بورس محروم می‌شد، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر (Shooting an Elephant) بازگوکننده خاطره‌ای است که به گفته خود اورول تاثیری زیاد و عمیق بر درک او از امپریالیسم و علاقه او برای پایان دادن به امپراتوری بریتانیا گذاشت. اورول که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.


در مولمِین، در برمه سفلی، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد-اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورتهای زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنامهایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبهای بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپاییها داشته باشند.


۳۰ آبان ۱۳۸۹

تأملاتی بر وزغ عادی

علاقه به طبیعت و رابطه آن با ساختن آینده بهتر. جورج اورول در مقاله زیر (Some Thoughts on the Common Toad) با مطرح کردن علاقه خود به تماشا کردن جفت‌گیری وزغها از لذت بردن از اتفاقات طبیعی دفاع می‌کند و آن را لازمه ساختن دنیایی بهتر می‌داند.


قبل از چلچله، پیش از گل نرگس، و زمان کوتاهی بعد از گل حسرت، وزغ عادی به رسم خود آمدن بهار را جشن می‌گیرد، که همانا بیرون آمدن از سوراخی در زمین است، جایی که از پاییز گذشته در آن مدفون بوده است، و تا حد ممکن سریع به سمت نزدیکترین گودال آب مناسب می‌خزد. چیزی – مانند رعشه‌ای در زمین، یا شاید فقط چند درجه افزایش دما، به او گفته است که وقت بیدار شدن است: با این حال به نظر می‌رسد که بعضی از وزغها با این زنگ بیدار نمی‌شوند و با ادامه دادن به خواب خود سال را به طور کامل از دست می‌دهند – من چندین بار وزغهایی را سالم و زنده در میان تابستان از زمین بیرون آورده‌ام.

۱۴ آبان ۱۳۸۹

نگاهی دوباره به جنگ اسپانیا

اورول در مقاله زیر (Looking Back on the Spanish War) با بیاد‌آوری خاطراتی از جنگ داخلی اسپانیا تفسیر خود را از منشاء سیاسی جنگ ارایه می‌دهد. وی، با قرار دادن جنگ در متن مبارزه تاریخی طبقه کارگر برای دست یافتن به زندگی بهتر، به نقد و بررسی اهداف و خواستگاه دو طرف می‌پردازد و بازگویی خاطرات را بهانه‌ای قرار می‌دهد برای در میان گذاشتن نظرات خود درباره فاشیسم، اهداف آن و راه‌های مبارزه با آن با خواننده. او می‌نویسد: "در طولانی مدت – مهم است که به خاطر بسپاریم فقط در طولانی مدت – طبقه کارگر مطمئنترین دشمن فاشیسم است، تنها به این دلیل که طبقه کارگر بیشترین سود را از بازسازی درست جامعه خواهد برد. برخلاف طبقات و دسته‌های دیگر، نمی‌توان تا ابد به آن رشوه داد". مشخص است که اورول، در مبارزه با فاشیسم به طور خاص و تمامیتخواهی به طور کل، نه نقش زیادی برای طبقه متوسط قایل است و نه خیلی به آن اعتماد دارد. آیا این نظریه در حال حاضر هم محلی از اعراب دارد؟


۱.

اول از همه خاطرات فیزیکی، صداها، بوها و سطوح اشیاء.

عجیب است که پررنگترین خاطره من از جنگ اسپانیا، با تمام اتفاقاتی که بعدها رخ داد، آن یک هفته به اصطلاح آموزشی بود که قبل از اعزام به جبهه دیدیم – آن پادگان عظیم سواره‌نظام در بارسلونا با اصطبلهای باد‌گیر و محوطه سنگی، آب سرد تلمبه که برای شست‌وشو استفاده می‌کردیم، غذاهای کثافتی که به لطف لیوانهای متعدد شراب قابل تحمل می‌شد، زنان مجاهدی که شلوار به پا داشتند و چوب خرد می‌کردند، و حضور و غیاب اول صبح که در آن نام انگلیسی من مانند میان‌پرده خنده‌داری در میان اسامی اسپانیایی عمل می‌کرد، مانوئل گُنزالِز، پِدرو آگویلار، رامُن فِنِلوسا، رُکه بایاستِر، جِیمی دومِنِش، سِباستییَن ویلترون، رامُن نووُ بُش. اسامی این افراد بخصوص را ذکر می‌کنم چون چهره آنها را به خاطر دارم. به جز دو نفرشان که تفاله‌ای بیش نبودند و حتما تبدیل به فالانژیستهای خوبی شده‌اند، بقیه به احتمال مرده‌اند. دو نفرشان را می‌دانم که مرده‌اند. مسنترینشان در حدود بیست و پنج سال داشت، جوانترینشان شانزده.

۱۰ آبان ۱۳۸۹

فقرا چگونه می‌میرند

پاریس در اواخر دهه ۱۹۲۰ به دلیل ارزانی نسبی و سبک زندگی غیر متعارف تبدیل به مقصدی برای نویسندگان جوان شده بود. جورج اورول در بهار ۱۹۲۸ به پاریس نقل مکان کرد و در پناه حمایت اجتماعی و مادی یکی از بستگانش به نوشتن چندین رمان پرداخت که کتاب روزهای برمه (Burmese Days) تنها اثر باقی‌مانده از آن زمان است. اورول در مارس ۱۹۲۹ به دلیل بیماری شدید روانه بیمارستان شد و بعدها خاطرات خود از دوران اقامت در بیمارستانی در پاریس را در قالب مقاله زیر (How the Poor Die) منتشر کرد. وی در دسامبر ۱۹۲۹ به لندن بازگشت.


من در ۱۹۲۹ چندین هفته را در بیمارستان اِکس (۱)، واقع در ناحیه پانزدهم پاریس، سپری کردم. در قسمت پذیرش منشیها من را در درجه سه قرار دادند و در کل در حدود بیست دقیقه را به پاسخ دادن به پرسشهای مختلف گذراندم تا به من اجازه ورود داده شد. اگر تا به حال مجبور به پر کردن پرسشنامه در کشورهای لاتین بوده باشید حتما می‌دانید چه نوع پرسشهایی منظورم هست. چند روز بود که با تبدیل رومیور به فارنهایت مشکل داشتم، ولی می‌دانستم که دمای بدنم در حدود ۱۰۳ بود، و در پایان مصاحبه به سختی می‌توانستم سر پا بمانم. پشت سرم مشتی بیمار، با بقچه‌های رنگینی که با خود داشتند، منتظر نوبت خود برای پاسخ دادن به سوالها بودند.


۴ آبان ۱۳۸۹

علم چیست؟

علم چیست؟ دانشمند به چه کسی گفته می‌شود؟ آیا آموزش علمی محض برای یک انسان مدرن کافی است؟ جورج اورول در این مقاله (What is Science) به این پرسشها می‌پردازد و با مرور تاریخ معاصر، نقش علم در دنیای مدرن و احتیاج انسان به آموزش علمی را بررسی کرده و بر نیاز انسان به ادبیات، تاریخ ، هنر و غیره، در کنار علم، تأکید می‌کند. 


در تریبون (Tribune) هفته پیش، نامه جالبی از آقای جِی. اِستیوارت کوک چاپ شده بود که او در آن پیشنهاد می‌کرد که بهترین راه برای اجتناب از خطر ایجاد یک "سلسله مراتب علمی" تاکید بر آموزش علمی تمام افراد جامعه است، تا جایی که امکان دارد. همزمان، دانشمندان باید از انزوا خارج و به حضور جدیتر در سیاست و حکومت ترقیب گردند.

۲ آبان ۱۳۸۹

به سوی اتحاد در اروپا


مقاله زیر (Toward European Unity) اولین بار به عنوان بخش چهارم مجموعه "آینده سوسیالیسم" در پارتیزان ریویو (Partisan Review) منتشر شد و اورول در آن به شرح چشم‌انداز سوسیالیسم و نقش آن در آینده یک اروپای متحد می‌پردازد.


امروزه یک سوسیالیست در جایگاه دکتری قرار دارد که مشغول مداوا کردن بیماری رو به موت است. به عنوان یک دکتر، وظیفه او می‌باشد تا بیمار را زنده نگاه دارد، و در نتیجه فرض کند که بیمار بخت کوچکی برای التیام دارد. به عنوان یک دانشمند، وظیفه او است که با حقایق روبه‌رو شود، و بپذیرد که بیمار به احتمال خواهد مرد. فعالیت ما به عنوان یک سوسیالیست فقط در صورتی معنی پیدا می‌کند که باور کنیم امکان برقراری سوسیالیسم وجود دارد، ولی اگر اندکی درنگ کنیم و به آنچه احتمالا اتفاق خواهد افتاد فکر کنیم، فکر می‌کنم باید قبول کنیم بخت با ما یار نیست. اگر اهل شرط بستن بودم، با محاسبه عینی احتمالات و کنار گذاشتن آرزوهای خودم، به این نتیجه می‌رسیدم که تمدن بختی برای دوام بیشتر از چند صد سال ندارد. به نظر من سه امکان در مقابل خود داریم:


۲۹ مهر ۱۳۸۹

کشور من راست یا چپ

مقاله زیر (My Country Right or Left) بعد از شروع جنگ جهانی دوم، هنگامی که بسیاری از اطرافیان اورول مجبور به تجدید نظر در عقاید صلح‌گرایانه خود شده بودند، نوشته شده است. اورول به دوران کودکی خود و جنگ جهانی اول رجوع می‌کند و در تربیت خانوادگی خود به دنبال مشخصاتی می‌گردد تا به کمک آنها جوابی برای احساسات وطندوستانه خود و حمایتش از جنگ بیابد. این مقاله یکی از سه مقاله‌ای است که اورول در وصیتنامه خود خواهان عدم چاپ مجدد آنها بعد از مرگ شده بود.



بر خلاف باور عمومی، گذشته پرحادثه‌تر از زمان حاضر نبود. اگر اینگونه به نظر می‌رسد به این دلیل است که وقتی به عقب نگاه می‌کنید حوادثی که با اختلاف زمانی زیاد رخ داده‌اند به هم نزدیک می‌شوند، و به این دلیل که تعداد بسیار کمی از خاطراتتان دست نخورده باقی مانده‌اند. بیشتر به دلیل کتابها، فیلمها و خاطراتی که در این بین عرضه شده‌اند است که پنداشته می‌شود جنگ فعلی در مقایسه با جنگ ۱۸-۱۹۱۴ حوادث عظیم و حماسی کمتر دارد.


۲۸ مهر ۱۳۸۹

به اعماق معدن

جورج اورول، در ۱۹۳۶، از سوی ویکتور گُلانز مامور شد تا درباره مناطق شمال انگلستان که در رکود اقتصادی به سر می‌بردند مطلبی بنویسد. اورول، که به تازگی پیش‌نویس تایپی آخرین کتابش، به آسپیدیستراها رسیدگی کن (Keep the Aspidistra Flying)، را تحویل ناشر داده بود، از کار نیمه وقت خود در یک کتابفروشی استعفا داد و در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۶ به سمت شمال رهسپار شد. او دو ماه را در لینکولن‌شایِر و یورک‌شایِر گذراند و بعد از بازگشت به لندن در ۲ آوریل نوشتن جاده به سوی اسکله ویگان (The Road to Wigan Pier) را شروع کرد. مقاله زیر (Down the Mine) برگرفته از این کتاب است.


تمدن ما، بر خلاف نظر چِستِرتُن، بر زغال‌سنگ بنا شده است، خصیصه‌ای که درک کامل آن به اندکی تامل نیاز دارد. ماشینهایی که ما را زنده نگاه می‌دارند، و ماشینهایی که ماشین می‌سازند همگی، مستقیم یا غیر مستقیم، به زغال‌سنگ محتاج هستند. در سوخت و ساز جهان غرب اهمیت معدنچی زغال‌سنگ فقط از اهمیت فردی که زمین را شخم می‌زند کمتر است. او همانند ستونی انسان‌پیکر است که تمام آنچه شوم نیست بر شانه‌های او تکیه کرده است. به همین دلیل مشاهده فرآیندی که زغال‌سنگ در طی آن استخراج می‌شود بسیار باارزش است، به شرطی که بختش را داشته و حاضر به تحمل سختیهایش هم باشید.

۲۴ مهر ۱۳۸۹

یهودی‌ستیزی در بریتانیا

در مقاله زیر (Antisemitism in Britain)، اورول به بررسی مشاهدات شخصی خود از وضعیت رفتار با یهودیان در بریتانیا می‌پردازد و پایه‌های ایدئولوژیک و توجیهات عقلانی مرسوم را به چالش می‌کشد. وی بر این نظر است که جنایاتی که در طول جنگ جهانی دوم بر علیه یهودیان صورت گرفت فقط منجر به مخفی شدن احساسات یهودی‌ستیزانه در سطح بریتانیا شده است و همدردی با یهودیان تنها در حیطه عمومی و در مقیاسی سطحی وجود دارد، در حالی که اشخاص در خفا و در زندگی شخصی خود به آن آلوده هستند. او معتقد است که یهودی‌ستیزی را نمی‌توان تنها با فرضیات اقتصادی و تاریخی توضیح داد و برای شناختن بهتر ریشه‌های آن به میزانی روانشناسی هم احتیاج است و تنها راه علاج آن از طریق یافتن راهی برای درمان بیماری بزرگتر ناسیونالیسم ممکن است. همانطور که اورول خود می‌گوید یهودی‌ستیزی تنها یکی از روشهایی است که ناسیونالیسم به وسیله آن نمود پیدا می‌کند و احساسات نژادی، اگر نه در همه افراد، بلکه در عده زیاد از آنها به طرق دیگر وجود دارد و برای مثال صهیونیسم را یهودی‌ستیزی برعکس قلمداد می‌کند.


چیزی در حدود۴۰۰,۰۰۰ یهودی در بریتانیا زندگی می‌کنند، به علاوه چند هزار یا، حداکثر، چندین هزار پناهنده یهودی که از ۱۹۳۴ به بعد وارد کشور شده‌اند. جمعیت یهودیان تقریبا به طور کامل در نیم دوجین شهر بزرگ متمرکز شده و بیشتر در تجارت غذا، لباس و مبلمان شاغل است. تعداد اندکی از شرکتهای انحصاری، همانند آی. سی. آی.، یک یا دو روزنامه مهم و حداقل یکی از فروشگاههای زنجیره‌ای به طور کامل متعلق به یهودیان هستند یا یهودیان در آنها سهام دارند، ولی از واقعیت به دور خواهد بود اگر بگوییم که زندگی تجاری بریتانیا در انحصار یهودیان است. در واقع حتی به نظر می‌رسد که یهودیان نتوانسته‌اند همگام با گرایش مدرن به سوی تلفیق شرکتهای بزرگ به پیش روند و در مشاغلی که بالاجبار در مقیاس کوچک و به روشهای کهنه اداره می‌شوند باقی مانده‌اند.

۱۱ مهر ۱۳۸۹

مصونیت روحانیت: یادداشتهایی بر سالوادور دالی

در مقاله زیر (Benefit of Clergy: Some Notes on Salvador Dali) جورج اورول به بررسی شخصیت حقیقی و هنری سالوادور دالی می‌پردازد و، در عین حال که معتقد است دالی نقاشی زبردست است، ولی اعتقاد دارد که او فردی منحط و از نظر اخلاقی ورشکسته است. اورول با بررسی زندگینامه سالوادور دالی به این نتیجه می‌رسد که او از پدیده‌ای به نام مصونیت روحانیت سود می‌برد: روحانیتی که خود در مقام تعریف اخلاقیات قرار دارد و از این سو از بازخواست اخلاقی به دور است: "هنرمند قرار است که از قوانین اخلاقی مربوط به مردم عادی معاف باشد. فقط کافی است که آن کلمه سحر‌آمیز، هنر، را بر زبان آورید، و همه چیز مجاز است: لگد زدن به سر دختران خردسال مجاز است؛ حتی فیلمی مانند "دوران طلایی (L'Age d'Or)" مجاز است. اینکه دالی سالها در فرانسه نشخوار کند و سپس چون فرانسه در خطر است مانند موش پا به فرار بگذارد هم مجاز است. تا وقتی که در امتحان نقاشی قبول شوید، همه چیز بر شما بخشوده خواهد شد." از نظر هنری، اورول به این نتیجه می‌رسد که دالی در اساس نقاشی اِدواردی است و از سورئالیسم برای مخفی کردن این وجه عامی خود استفاده می‌کند، ولی ناخودآگاه و به مراتب به آن سبک ادواردی رجوع می‌کند.



یک خود-زندگینامه فقط در شرایطی قابل اعتماد است که چیز ننگینی را فاش کند. مردی که گزارش خوبی از خود می‌دهد احتمالا دروغ می‌گوید، چون تمام زندگیها وقتی که از درون نظاره می‌شوند چیزی جز یک سری شکست نیستند. با این حال، حتی کتابی سرشار از وقیحترین دروغها (مانند خود-زندگینامه‌های فِرانک هَریس) هم می‌تواند ناخودآگاه تصویر درستی از نویسنده‌اش ارایه دهد. زندگی (Life)، اثری که اخیرا از دالی منتشر شده است، در این مجموعه می‌گنجد. بعضی از وقایع مطرح شده در آن کاملا باور نکردنی هستند و بعضی دیگر جابه‌جا و رمانتیک شده‌اند، و نه تنها موارد تحقیرآمیز، بلکه روزمرگی متداول یک زندگی عادی هم از آن حذف شده است. دالی حتی به تشخیص خود نیز نارسیسیست است، و خود-زندگینامه‌اش در عمل چیزی بیش از عریان شدن در زیر نورافکن صورتی نیست. ولی به عنوان یک نوشته تخیلی، غریزه‌ای منحرف که به لطف دوران صنعتی میسر شده است، ارزشی بسیار والا دارد.
 

۵ مهر ۱۳۸۹

روحیه ورزشی

در نوامبر ۱۹۴۵، تقریبا شش ماه بعد از پایان جنگ جهانی دوم در اروپا، تیم دینامو مسکو برای انجام چند بازی دوستانه به انگلستان سفر کرد. اینگونه انتظار می‌رفت که این سفر ورزشی به نزدیکی بیشتر دو کشور، یعنی بریتانیا و شوروی، که در آن زمان متحد یکدیگر به شمار می‌رفتند کمک کند. طبق مدارک تاریخی این بازی با نتیجه ۳-۴ به نفع تیم دینامو مسکو خاتمه یافت ولی بر روی دیگر حوادث این بازی اتفاق نظر وجود ندارد. ظاهرا بازی در مه غلیظ برگزار و شرایط بد جوی باعث سردرگمی داور و تبدیل بازی به صحنه دعوا شده بود. برای مثال این گونه ادعا می‌شود که بازیکنی از آرسنال به دلیل مشت زدن به صورت یک بازیکن دینامو مسکو از زمین اخراج شده بود ولی به خاطر مه شدید دور از چشمان داور به بازی ادامه داده بود، یا تیم دینامو مسکو بدون خارج کردن هیچ بازیکنی دست به تعویض زده و دوازده نفره بازی کرده بود. در انتهای بازی هم دروازه‌بان آرسنال در مه شدید به تیر دروازه خورده و بیهوش شده بود و جای او را یکی از هواداران تیم آرسنال گرفته بود. حواشی این بازی سبب شد تا جورج اورول مقاله (The Sporting Spirit) زیر را در نقد ورزش قهرمانی بنویسد. خواندن مقاله یادداشتهایی بر ناسیونالیسم به درک بهتر این مقاله کمک خواهد کرد

 
حال که سفر کوتاه تیم دینامو به اتمام رسیده است، امکان تکرار حرفی که افراد اهل فکر قبل از ورود تیم دینامو می‌زدند وجود دارد. اینکه ورزش همیشه مسبب بدخواهی است، و اینکه اگر اینگونه سفرها تاثری هم بر روابط انگلستان و شوروی داشته باشد، به احتمال آن را کمی بدتر می‌کند.

حتی جراید هم موفق نشده‌اند این حقیقت که حداقل دو تا از چهار مسابقه به بروز احساسات زشت منجر شد را مخفی کنند. در مسابقه آرسنال، یک نفر که آنجا بود به من گفت، بین یک بازیکن روس و یک بازیکن انگلیسی دعوا شد و تماشاگران هم داور را هو کردند. مسابفه گلاسگو، به گفته شخص دیگری، از همان ابتدا به یک نزاع همگانی تبدیل شده بود. و در آخر هم آن مشاجره بر سر ترکیب تیم آرسنال، که در این زمانه ناسیونالیستی به امری عادی تبدیل شده است. آیا واقعا به گفته روسها یک تیم منتخب انگلستان بود یا، به گفته بریتانیایی‌ها، یک تیم باشگاهی؟ آیا دینامو سفر خود را برای روبرو نشدن با تیم منتخب انگلستان ناتمام رها کرد؟ مثل همیشه همه افراد بنا بر تعلقات سیاسی خود به این سوالها پاسخ می‌دهند. البته نه کاملا همه. با علاقه به رفتار نیوز کرونیکل (News Chronicle)، روزنامه روس-دوست، به عنوان یک نمونه از احساسات شدیدی که فوتبال ایجاد می‌کند، دقت می‌کردم؛ اینکه خبرنگار ورزشی این روزنامه موضعی ضد روسیه گرفته و مدعی بود که تیم آرسنال منتخب انگلستان نبود. بی‌شک این مجادله تا سالها در پاورقی کتابهای تاریخ ادامه خواهد داشت. در این میان اما نتیجه سفر دینامو، اگر هم نتیجه‌ای داشت، ایجاد خصومت جدید بین طرفین بود.

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

یک فنجان چای دلچسب

جیره‌بندی سالهای بعد از جنگ، چای نایاب، مجادله بر سر بهترین روش برای دم کردن چای. جورج اورول در مقاله (A Nice Cup of Tea) زیر دستورالعمل خود را با خواننده در میان می‌گذارد.


اگر در دم‌دست‌ترین کتاب آشپزی به دنبال "چای" بگردید به احتمال خواهید دید که نامی از آن برده نشده است؛ یا در بهترین حالت چند دستور ناقص پیدا خواهید کرد که هیچ حرفی از برخی مهمترین نکات نمی‌زنند.
 
خیلی عجیب است، نه تنها به این دلیل که چای یکی از مهمترین ارکان تمدن در این کشور است، همانطور که در ایرلند، استرالیا و زلاندنو است، بلکه بهترین راه درست کردنش هم موضوع اختلافات شدید است.

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

یک دار زدن

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، جورج اورول که به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت، و همچنین به دلیل نتایج نه چندان خوبی که در دبیرستان گرفته بود احتمالا از گرفتن بورس محروم می‌شد، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر (A Hanging) خاطره‌ای از دوران خدمتش در زندان اینسِین، دومین زندان بزرگ برمه در آن زمان، است. اورول که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.


در برمه بود، یک صبح خیس در فصل بارانی. نوری رنجور، همانند آلومینیوم زرد، کج از روی دیوار بلند به داخل حیاط زندان افتاده بود. ما بیرون سلولهای محکومین منتظر بودیم، ردیفی از آلونک که در جلو دو لایه میله داشتند، مثل قفس حیوانات کوچک. هر سلول به اندازه ده فوت در ده فوت بود و داخلی تماما خالی داشت، به جز یک تخت چوبی و قابلمه‌ای آب شرب. در بعضی از آنها مردان قهوه‌ای در سکوت در کنار میله‌های داخلی چمباتمه زده و پتوهایشان را به دور خود پیچیده بودند. اینها مردان محکوم بودند، قرار بود که در عرض یک یا دو هفته آینده به دار آویخته شوند.