جورج اورول، در ۱۹۳۶، از سوی ویکتور گُلانز مامور شد تا درباره مناطق شمال انگلستان که در رکود اقتصادی به سر میبردند مطلبی بنویسد. اورول، که به تازگی پیشنویس تایپی آخرین کتابش، به آسپیدیستراها رسیدگی کن (Keep the Aspidistra Flying)، را تحویل ناشر داده بود، از کار نیمه وقت خود در یک کتابفروشی استعفا داد و در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۶ به سمت شمال رهسپار شد. او دو ماه را در لینکولنشایِر و یورکشایِر گذراند و بعد از بازگشت به لندن در ۲ آوریل نوشتن جاده به سوی اسکله ویگان (The Road to Wigan Pier) را شروع کرد. مقاله زیر (Down the Mine) برگرفته از این کتاب است.
تمدن ما، بر خلاف نظر چِستِرتُن، بر زغالسنگ بنا شده است، خصیصهای که درک کامل آن به اندکی تامل نیاز دارد. ماشینهایی که ما را زنده نگاه میدارند، و ماشینهایی که ماشین میسازند همگی، مستقیم یا غیر مستقیم، به زغالسنگ محتاج هستند. در سوخت و ساز جهان غرب اهمیت معدنچی زغالسنگ فقط از اهمیت فردی که زمین را شخم میزند کمتر است. او همانند ستونی انسانپیکر است که تمام آنچه شوم نیست بر شانههای او تکیه کرده است. به همین دلیل مشاهده فرآیندی که زغالسنگ در طی آن استخراج میشود بسیار باارزش است، به شرطی که بختش را داشته و حاضر به تحمل سختیهایش هم باشید.
