اورول در مقاله زیر (
Looking Back on the Spanish War) با بیادآوری خاطراتی از جنگ داخلی اسپانیا تفسیر خود را از منشاء سیاسی جنگ ارایه میدهد. وی، با قرار دادن جنگ در متن مبارزه تاریخی طبقه کارگر برای دست یافتن به زندگی بهتر، به نقد و بررسی اهداف و خواستگاه دو طرف میپردازد و بازگویی خاطرات را بهانهای قرار میدهد برای در میان گذاشتن نظرات خود درباره فاشیسم، اهداف آن و راههای مبارزه با آن با خواننده. او مینویسد: "در طولانی مدت – مهم است که به خاطر بسپاریم فقط در طولانی مدت – طبقه کارگر مطمئنترین دشمن فاشیسم است، تنها به این دلیل که طبقه کارگر بیشترین سود را از بازسازی درست جامعه خواهد برد. برخلاف طبقات و دستههای دیگر، نمیتوان تا ابد به آن رشوه داد". مشخص است که اورول، در مبارزه با فاشیسم به طور خاص و تمامیتخواهی به طور کل، نه نقش زیادی برای طبقه متوسط قایل است و نه خیلی به آن اعتماد دارد. آیا این نظریه در حال حاضر هم محلی از اعراب دارد؟

۱.
اول از همه خاطرات فیزیکی، صداها، بوها و سطوح اشیاء.
عجیب است که پررنگترین خاطره من از جنگ اسپانیا، با تمام اتفاقاتی که بعدها رخ داد، آن یک هفته به اصطلاح آموزشی بود که قبل از اعزام به جبهه دیدیم – آن پادگان عظیم سوارهنظام در بارسلونا با اصطبلهای بادگیر و محوطه سنگی، آب سرد تلمبه که برای شستوشو استفاده میکردیم، غذاهای کثافتی که به لطف لیوانهای متعدد شراب قابل تحمل میشد، زنان مجاهدی که شلوار به پا داشتند و چوب خرد میکردند، و حضور و غیاب اول صبح که در آن نام انگلیسی من مانند میانپرده خندهداری در میان اسامی اسپانیایی عمل میکرد، مانوئل گُنزالِز، پِدرو آگویلار، رامُن فِنِلوسا، رُکه بایاستِر، جِیمی دومِنِش، سِباستییَن ویلترون، رامُن نووُ بُش. اسامی این افراد بخصوص را ذکر میکنم چون چهره آنها را به خاطر دارم. به جز دو نفرشان که تفالهای بیش نبودند و حتما تبدیل به فالانژیستهای خوبی شدهاند، بقیه به احتمال مردهاند. دو نفرشان را میدانم که مردهاند. مسنترینشان در حدود بیست و پنج سال داشت، جوانترینشان شانزده.