<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519</id><updated>2011-11-09T17:03:47.525Z</updated><category term='سیاست'/><category term='ناسیونالیسم'/><category term='بریتانیا'/><category term='ادبیات'/><category term='مصونیت روحانیت'/><category term='آنارشیسم'/><category term='امپریالیسم'/><category term='جنگ جهانی اول'/><category term='برمه'/><category term='شرق'/><category term='فقر'/><category term='بیمارستان'/><category term='سالوادور دالی'/><category term='مسابقه'/><category term='چای'/><category term='اتحاد'/><category term='کارگر'/><category term='تمامیتخواهی'/><category term='رهایی بخش'/><category term='انتخابات'/><category term='بمب اتمی'/><category term='قومیتها'/><category term='جورج اورول'/><category term='جیمز برنهام'/><category term='جنگ داخلی'/><category term='وطندوستی'/><category term='اعتراض'/><category term='پروژه حذف'/><category term='جنگ سرد'/><category term='مجازات'/><category term='صلح‌گرایی'/><category term='اسپانیا'/><category term='آلمان'/><category term='فیل'/><category term='پزشکی'/><category term='انقلاب'/><category term='نازیسم'/><category term='سوسیالیسم'/><category term='الیگارشی'/><category term='رقابت'/><category term='مرگ'/><category term='دموکراسی'/><category term='روشنفکران'/><category term='مبارزه بدون خشونت'/><category term='پاریس'/><category term='ورزش'/><category term='دانشمند'/><category term='انقلاب مدیریتی'/><category term='زغال‌سنگ'/><category term='یهودی‌ستیزی'/><category term='جیره'/><category term='رکود اقتصادی'/><category term='سلاح'/><category term='ایران'/><category term='طبیعت'/><category term='کمونیسم'/><category term='سورئالیسم'/><category term='اخلاق'/><category term='نظم نوین'/><category term='جنگ جهانی دوم'/><category term='معدن'/><category term='تفکر حذفی'/><category term='سرمایه‌داری'/><category term='استبداد'/><category term='گاندی'/><category term='هنر'/><category term='تعصب'/><category term='دستور‌‌العمل'/><category term='علم'/><category term='فاشیسم'/><category term='زندان'/><category term='زندگینامه'/><category term='اعدام'/><category term='اروپا'/><category term='انتقام'/><category term='دشمن'/><category term='تاریخ'/><title type='text'>اورول به زبان فارسی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-8012248293495141441</id><published>2011-02-01T16:50:00.003Z</published><updated>2011-02-01T17:40:18.442Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فاشیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دموکراسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوسیالیسم'/><title type='text'>رسالتهای فاشیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;style type="text/css"&gt;p { margin-bottom: 0.21cm; }a:link {  }&lt;/style&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جورج اورول در مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/reviews/fascism/english/e_fasco"&gt;Prophecies of Fascism&lt;/a&gt;) به نقد سیاسی-اجتماعی چهار کتاب از چهار نویسنده مختلف می‌پردازد؛ &lt;b&gt;پاشنه آهنین&lt;/b&gt; (The Iron Heel) اثر جک لندن، &lt;b&gt;دنیای نابینایان&lt;/b&gt; (The Sleeper Awakes) اثر اِچ. جی. وِلز، &lt;b&gt;دنیای قشنگ نو&lt;/b&gt; (Brave New World) اثر آلدوس هاکسلی و &lt;b&gt;اسرار انجمن&lt;/b&gt; (The Secret of the League) اثر اِرنِست بِراماه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TUg39DVIFnI/AAAAAAAAAVc/Su_H41GNa1Q/s1600/books.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="141" src="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TUg39DVIFnI/AAAAAAAAAVc/Su_H41GNa1Q/s400/books.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چاپ مجدد کتاب &lt;b&gt;پاشنه آهنین&lt;/b&gt;، اثر جک لندن، کتابی را در دسترس عموم قرار می‌دهد که در سالیان تجاوز فاشیسم بسیار کمیاب بوده است. همانند دیگر کتابهای جک لندن به صورت گسترده در&amp;nbsp; بطن مسایل آلمان خوانده شده است، و به عنوان یک پیشبینی دقیق از ظهور هیتلر قلمداد می‌شود. در واقعیت اینگونه نیست. فقط داستانی درباره سرکوب به دست سرمایه‌داری است، و در دورانی نوشته شده است که پیشبینی چیزهای مختلفی که فاشیسم را ممکن کرده‌اند – برای نمونه، احیا شگرف ناسیونالیسم – وجود نداشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با این حال، بینش خاص لندن در درک این مهم بود که گذار به سوسیالیسم نه خودبه‌خودی خواهد بود و نه آسان. طبقه سرمایه‌دار قرار نبود مانند یک گل در انتهای فصل "به دست تناقضات خود نابود شود". طبقه سرمایه‌دار به میزان کافی برای درک اتفاقات آینده، کنار گذاردن اختلافات داخلی و ضد-حمله بر علیه کارگرها فهیم بود؛ و کشمکشی که در پی آن آمد به خونینترین و بی‌دقدقه‌ترین در طول تاریخ تبدیل شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;بد نیست &lt;b&gt;پاشنه آهنین&lt;/b&gt; را با یک رمان تخیلی دیگر درباره آینده که چندی جلوتر از آن نوشته شده است و چیزهایی را به آن مدیون است مقایسه کنیم، &lt;b&gt;دنیای نابینایان&lt;/b&gt;، اثر اِچ. جی. وِلز. این به ما اجازه می‌دهد تا هم کمبودهای لندن را ببینیم و هم برتریهایی که به دلیل کمتر متمدن بودن در مقایسه با ولز داشت. به عنوان یک کتاب، &lt;b&gt;پاشنه آهنین&lt;/b&gt; بسیار نازلتر است. ناشیانه نوشته شده است، فهمی از امکانات علمی نشان نمی‌دهد، و قهرمان آن نوعی گرامافون انسانی است که امروزه حتی از رساله‌های سوسیالیستی هم در حال محو شدن است. ولی شاید به خاطر رگه‌ای که از توحش در او وجود داشت، لندن توانست چیزی را درک کند که ولز ظاهرا توان درکش را نداشت، اینکه جوامعی که بر پایه عیش و نوش برپا شده باشند دوام نمی‌آورند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هر کسی که &lt;b&gt;دنیای نابینایان&lt;/b&gt; را خوانده باشد حتما به یاد دارد. تصویری است از دنیایی منحوس و و پرتلالو که در آن جامعه در قالب سیستم طبقاتی خاصی منجمد شده و کارگرها تا ابد به بردگی کشیده شده‌اند. در عین حال دنیایی بی‌هدف است که در آن طبقه مرفهی که کارگرها برایش زحمت می‌کشند کاملا شل، شکاک و بی‌وفا است. هیچ فهمی از زندگی هدف‌مند وجود ندارد، چیزی که قابل مقایسه با شوق انقلابی یا شهادت دینی باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در &lt;b&gt;دنیای قشنگ نو&lt;/b&gt;، اثر آلدوس هاکسلی، که تقلید مسخره‌ای از مدینه فاضله ولزی (نویسنده، نه کشور) در سالهای بعد از جنگ است، این گرایشها به صورت هنگفتی بزرگ‌نمایی شده‌اند. اصل عیش و نوش به بیشترین حد خود رسیده و تمام دنیا تبدیل به هتلی در ساحل مدیترانه شده است. ولی با اینکه &lt;b&gt;دنیای قشنگ نو&lt;/b&gt; کاریکاتور درخشانی از حال حاضر بود (حال حاضر دهه ۱۹۳۰)، ولی احتمالا چیزی از آینده برملا نمی‌کند. جوامعی مانند این هیچ وقت بیشتر از دو نسل دوام نمی‌آورند، زیرا طبقه حاکمی که در اساس به "خوش‌گذرانی" فکر کند خیلی سریع نشاط خود را از دست می‌دهد. یک طبقه حاکم محتاج است به سخت‌گیری در اخلاقیات، اعتقاد نیمه-مذهبی به خود، نوعی عرفان. لندن به این امر آگاه بود، و با اینکه تصویری که از حاکمان پولدار هفت قرن آینده دنیا عرضه می‌کند مانند حیوانات درنده است، ولی آنها را تنبل و پیرو هوای نفس نشان نمی‌دهد. آنها فقط با اعتقاد به اینکه تمدن تنها به آنها محتاج است می‌توانند موقعیت کنونی خود را حفظ کنند، و در نتیجه به نوعی دیگر به شجاعت، توانایی و وفاداری انقلابیون مخالفشان هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;لندن به صورت نظری نتیجه‌گیریهای مارکسیسم را قبول می‌کند، و تصور داشت که "تناقضات" سرمایه‌داری، مازاد غیر قابل مصرف و غیره، حتی بعد از اینکه طبقه سرمایه‌دار خود را در قالب یک دستگاه واحد از نو سازماندهی می‌کند هم ادامه خواهد داشت. ولی خویش با اکثر مارکسیستها تفاوت بسیار داشت. با علاقه‌ای که به خشونت و قدرت فیزیکی داشت، اعتقادش به "اشرافیت طبیعی"، پرستش حیوانات و تجلیل از عناصر بدوی، در خود چیزی داشت که شاید برخی به درستی گرایشات فاشیستی بخوانند. این به احتمال به او کمک کرد تا بفهمد طبقه حاکم چگونه در هنگام خطر جدی از خود عکس‌العمل نشان خواهد داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سوسیالیستهای مارکسی معمولا در این نقطه کم آورده‌اند. تعبیرشان از تاریخ به حدی مکانیکی بوده است که از پیشبینی حوادثی که کاملا برای دیگرانی که حتی نام مارکس را هم نشنیده‌اند محرز بوده است عاجز مانده‌اند. برخی مواقع از مارکس خرده گرفته می‌شود که ظهور فاشیسم را پیشبینی نکرد. من نمی‌دانم آیا پیشبینی کرد یا نه – در آن زمان تنها به طور کلی می‌توانست پیشبینی کند – ولی در هر حال واضح است که پیروانش تنها وقتی خود در برابر دروازه اردوگاه‌های کار اجباری ایستاده بودند به خطرات فاشیسم واقف شدند. در حدود یک سال بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، مارکسیسم رسمی همچنان مدعی بود که هیتلر اهمیتی ندارد و دشمن اصلی "فاشیسم اجتماعی" (همان دموکراسی) است. لندن احتمالا این اشتباه را مرتکب نمی‌شد. از روی غریزه به خطرناک بودن هیتلر پی می‌برد. می‌دانست که قوانین اقتصادی مانند قانون جاذبه عمل نمی‌کنند، که افرادی مانند هیتلر، که به سرنوشت خود اعتقاد دارند، می‌توانند آنها را در جای خود نگاه دارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;پاشنه آهنین&lt;/b&gt; و &lt;b&gt;دنیای نابینایان&lt;/b&gt; هر دو از زاویه توده‌پسند نوشته شده‌اند. &lt;b&gt;دنیای قشنگ نو&lt;/b&gt;، با اینکه در اصل به لذت‌گرایی می‌تازد، ولی به التزام حمله به تمامیتخواهی و حکومت طبقاتی نیز هست. جالب خواهد بود تا آنها را با رمانی دیگر که کمتر شناخته شده است و از دید بخشهای فوقانی طبقه متوسط به مبارزه طبقاتی می‌نگرد مقایسه کنیم. &lt;b&gt;اسرار انجمن&lt;/b&gt;، اثر اِرنِست بِراماه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;اسرار انجمن&lt;/b&gt; در ۱۹۰۷ نوشته شده است، هنگامی که رشد جنبش کارگری شروع به ترساندن طبقه متوسط کرده بود، عده‌ای که به غلط اعتقاد داشتند که از پایین تهدید می‌شوند و نه از بالا. به عنوان یک پیشبینی سیاسی کاملا بدیهی است ولی، به دلیل نمایان کردن روحیه طبقه متوسط تحت فشار، خیلی مهم است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نویسنده متصور می‌شود که دولتی از حزب کارگر با چنان اکثریت بزرگی مجلس را در دست می‌گیرد که به هیچ نحوی نمی‌توان تکانش داد. ولی، با این حال، اقتصاد را به صورت کامل سوسیالیستی نمی‌کند. آنها سرمایه‌داری موجود را بنا بر منافع خود حفظ می‌کنند، دستمزدها را افزایش می‌دهند، دیوان‌سالاری عظیمی ایجاد کرده و با گرفتن مالیات هنگفت طبقات مرفهتر را نابود می‌کنند. در نتیجه کشور به صورتی آشنا "به دست سگها می‌افتد". در سیاست خارجی هم دولت کارگر به نسبت شبیه دولت ملی در بین سالهای ۱۹۳۱ و ۱۹۳۹ عمل می‌کند. برای مقابله با این روند طبقه متوسط و مرفه دست به توطئه‌ای مشترک می‌زنند. طریقه شورششان، اگر به سرمایه‌داری به عنوان امری داخلی نگاه کنیم، بسیار هوشمندانه است: به روش اعتصاب مصرف‌کننده‌ها است. توطئه‌گران مرفه در طی دو سال دست به احتکار نفت کوره می‌زنند و کارخانه‌های زغال‌سنگ-سوز را تبدیل به کارخانه‌های نفت-سوز می‌کنند؛ سپس ناگهان دست به تحریم صنعت اصلی بریتانیا می‌زنند. صنایع زغال‌سنگ. معدنچیها ناگهان در شرایطی قرار می‌گیرند که برای دو سال قادر به فروش زغال‌سنگ نخواهند بود. بی‌کاری و تنگدستی فراگیر شده و به جنگ داخلی می‌انجامد که در آن (سی سال قبل از ژنرال فرانکو!) طبقات مرفهتر از خارج کمک می‌گیرند. بعد از پیروزی، اتحادیه‌های کارگری را ممنوع کرده و رژیمی "قوی" و بدون پارلمان را بنیان می‌گذارند که امروزه به آن فاشیست می‌گوییم. لحن کتاب، آنگونه که در آن زمان امکان داشت، خوب است، ولی گرایش فکری آن کاملا مشخص است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چرا باید نویسنده‌ای نجیب و مهربان مانند ارنست براماه از تصور خرد کردن برولتاریا لذت ببرد؟ این تنها عکس‌العمل طبقه‌ای تحت فشار است که خود را نه از نظر اقتصادی بلکه از نظر فرهنگی و راه و رسم زندگی تحت تهدید می‌دید. اینگونه دشمنی صرفا اجتماعی با طبقه کارگر را می‌توان در نویسنده‌ای قدیمیتر و بزرگتر هم دید. ‌جورج گیسینگ. زمان، و هیتلر، چیزهای زیادی به طبقه متوسط آموخته‌اند، و شاید آنها دیگر هرگز با ستمگرها بر علیه متحدان طبیعی خود همراه نشوند. اما اینکه می‌شوند یا نه تا حدودی بستگی به رفتاری دارد که با آنها می‌شود، و حماقت تبلیغات سوسیالیستی، با فحاشی روزمره‌اش به "خرده بورژوازی"، باید به سؤالات زیادی پاسخ دهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جورج اورول، ژولای ۱۹۴۰&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxZWQxNmRmYTQtMGZiZS00ZTM3LTg4MTEtMDE4MmQ2MzhmMDc3&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-8012248293495141441?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/8012248293495141441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/8012248293495141441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/8012248293495141441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='رسالتهای فاشیسم'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TUg39DVIFnI/AAAAAAAAAVc/Su_H41GNa1Q/s72-c/books.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-6984068592180522486</id><published>2011-01-05T00:33:00.008Z</published><updated>2011-01-07T01:05:20.224Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تمامیتخواهی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگینامه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوسیالیسم'/><title type='text'>چرا می‌نویسم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اورول در مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/essays/wiw/english/e_wiw"&gt;Why I Write&lt;/a&gt;) زندگینامه‌ ادبی کوتاهی از خود ارایه می‌دهد و به حلاجی سبک ادبی و موضوعات مورد علاقه خود می‌پردازد. عمده مطالب مطرح شده در این مقاله به احتمال برای خواننده جالب خواهد بود، ولی شاید مهمترین قسمت مقاله چندین جمله است که اورول در آنها به وضوح مواضع سیاسی خود را بیان می‌کند: "جنگ اسپانیا و اتفاقات دیگر در ۳۷-۱۹۳۶ کفه ترازو را تکان داد و بعد از آن می‌دانستم کجا ایستاده‌ام. هر خط کار جدی که از ۱۹۳۶ نوشته‌ام، مستقیم یا غیرمستقیم، در &lt;b&gt;مخالفت&lt;/b&gt; با تمامیت‌خواهی و در &lt;b&gt;حمایت&lt;/b&gt; از سوسیالیسم دموکراتیک، آنگونه که من می‌شناسمش، نوشته شده است." البته این صراحت بیان دلیلی بر عدم تحریف این چند جمله در جریان جنگ سرد نشد. نظام سرمایه‌داری، در رقابت خود با نظام کمونیستی، بارها از نسخه کوتاه شده این جملات (اشاره به سوسیالیسم دموکراتیک همیشه حذف می‌شد) برای افزودن اعتبار به ایدئولوژی مورد پسند خود استفاده کرد. شاید همانطور که اورول خود در مقاله‌ای دیگر بیان می‌کند "مهمترین هدف تبلیغات اثرگذاری بر افکار معاصر است ولی آنها که به بازنویسی تاریخ مشغولند احتمالا در گوشه‌های فکرشان به چپاندن حقایق در گذشته هم اعتقاد دارند." &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TSO6OQsWtvI/AAAAAAAAAVY/MOVJljOs_Qs/s1600/George+Orwell+Typewriter.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TSO6OQsWtvI/AAAAAAAAAVY/MOVJljOs_Qs/s320/George+Orwell+Typewriter.jpg" width="246" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از سن بسیار کم، شاید پنج یا شش سالگی، می‌دانستم که وقتی بزرگ شوم باید نویسنده شوم. در بین سنین تقریبا هفده و بیست و چهار، با آگاهی از اینکه به طبیعت واقعی خود خیانت می‌کنم و اینکه دیر یا زود مجبور به استقرار و نوشتن کتاب خواهم شد، سعی کردم تا این ایده را ترک کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در میان سه فرزند، بچه میانی بودم، ولی در هر دو طرف فاصله‌ای پنج ساله وجود داشت، و تا سن هشت سالگی به ندرت پدرم را دیدم. به این خاطر و دلایل دیگر تا حدودی تنها بودم، و خیلی سریع رفتاری ناخوشایند در من به وجود آمد که باعث شد در تمام سالهای مدرسه غیر محبوب باشم. مانند هر بچه تنها عادت به ساختن داستان و حرف زدن با شخصیتهای خیالی داشتم، و فکر می‌کنم از همان آغاز آرزوهای ادبی‌ام با احساسی از انزوا و کم‌ارزش قلمداد شدن همراه بود. می‌دانستم که توانایی تردستی با کلمات و مواجه شدن با حقایق تلخ را دارم، و حس می‌کردم که این نوعی دنیای شخصی خلق می‌کند که می‌توانستم در آن انتقام شکستهای زندگی روزمره‌ام را بگیرم. در هر حال حجم نوشته‌های جدی – یعنی به مقاصد جدی – که در تمام دوران کودکی و بعد از آن تولید کرده بودم به اندازه یک دوجین صفحه هم نبود. اولین شعرم را در چهار یا پنج سالگی نوشتم. دیکته کردم و مادرم نوشت. تنها چیزی که از آن به یاد دارم این است که درباره یک ببر بود و ببر هم "دندانهایی مانند صندلی" داشت – اصطلاحی به نسبت خوب، ولی خیال می‌کنم که شعر یک دزدی ادبی از شعر "ببر، ببر" اثر بِلِیک بود. در یازده سالگی، وقتی جنگ ۱۸-۱۹۱۴ شروع شد، شعری وطن‌دوستانه نوشتم که در روزنامه محلی چاپ شد، مانند یکی دیگر، دو سال بعد از آن، درباره مرگ کیچِنِر بود. بعضی مواقع، وقتی بزرگتر شده بودم، اشعاری بد و معمولا ناتمام در وصف طبیعت و به سبک جورجی می‌نوشتم. تلاشی هم برای نوشتن یک داستان کوتاه کردم که شکستی هولناک خورد. این تمام کارهایی بود که در آن سالها در عمل بر روی کاغذ آوردم و قرار بود جدی باشند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;اما، در تمام این مدت به نحوی به فعالیتهای ادبی مشغول بودم. اول از همه، کارهای سفارشی بود که به سرعت، آسانی و بدون هیچ لذت شخصی تولید می‌کردم. به غیر از تکالیف مدرسه، اشعار موردی می‌نوشتم. اشعاری نیمه کُمدی که می‌توانستم با سرعتی که الان به نظرم خیره‌کننده می‌آید به بیرون دهم – در چهارده سالگی، در عرض تقریبا یک هفته و به سبک آریستوفان نمایشنامه‌ای شاعرانه نوشتم – و در ویرایش مجلات مدرسه‌ای، هم چاپی هم دست‌نویس، مشارکت می‌کردم. این مجلات رقت‌انگیزترین تمسخرهایی بودند که می‌توانید تصور کنید، و وقتی که صرفشان می‌کردم حتی از وقتی که امروزه صرف پستترین مقالات می‌کنم هم کمتر بود. ولی در کنار همه اینها، برای پانزده سال یا بیشتر، در حال تمرینی ادبی از نوعی به نسبت متفاوت بودم: ساختن "داستانی" متداوم درباره خودم، گونه‌ای دفترچه خاطرات که فقط در ذهن وجود دارد. فکر می‌کنم که این عادتی متداول در میان کودکان و نوجوانان است. وقتی بچه کوچکی بودم عادت به تصور خود در هیبت، مثلا، رابین هود داشتم، و خود را به عنوان قهرمان ماجراهای اعجاب‌انگیز تصویر می‌کردم، ولی خیلی سریع "داستانم" ابعاد نارسیسیستی لخت خود را از دست داد و بیشتر و بیشتر فقط به توصیف کارهایی که می‌کردم و چیزهایی که می‌دیدم تبدیل شد. هر بار این چیزها برای چند دقیقه از ذهنم می‌گذشت: "او در را هل داد و باز کرد و وارد اتاق شد. پرتو زرد نور خورشید، بعد از عبور از پرده چیتی، کج روی میز، جایی که یک جعبه کبریت، نیمه-باز، کنار جوهردان افتاده بود، می‌تابید. در حالی که دست راستش در جیبش بود به کنار پنجره رفت. پایین در میان خیابان گربه راه‌راهی به دنبال برگ خشکی می‌دوید"، غیره و غیره. این عادت تا وقتی بیست و پنج سال داشتم ادامه پیدا کرد، همزمان با سالهایی که فعالیت ادبی نداشتم. با اینکه مجبور بودم به دنبال کلمات مناسب بگردم، و به دنبال کلمات مناسب هم می‌گشتم، به نظر می‌رسید برخلاف اراده و تحت تاثیر اجباری بیرونی برای توصیف کردن تلاش می‌کنم. خیال می‌کنم "داستان" به اجبار انعکاسی از سبک نویسنده‌‌های مختلفی بود که در سنین متفاوت می‌پسندیدم، ولی تا جایی که به یاد دارم همیشه این کیفیت دقیق توصیفی را داشت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی در حدود شانزده سال داشتم به صورت ناگهانی متوجه لذت کلمات خالی شدم، یعنی صداها و روابط کلمات. این خطوط از &lt;b&gt;بهشت مفقود&lt;/b&gt;، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و اوو به سختی و کار دشوار&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرکت کرد: با سختی و کار دشوار اوو &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;که الان به نظرم خیلی معرکه به نظر نمی‌رسد، پشتم را به لرزه می‌انداخت؛ و دیکته "اوو" به جای "او" عیشی مضاعف بود. به احتیاج به توصیف چیزها از قبل آگاه بودم. پس مشخص است که اگر بتوانیم بگوییم که در آن زمان علاقه‌ای به نوشتن کتاب داشتم، چه نوع کتابهایی می‌خواستم بنویسم. می‌خواستم رمانهای ناتورالیستی حجیمی بنویسم با پایانی ناخوش، پر از توصیفات جزئی و استعارات جالب، و همچنین پر از قسمتهای مجللی که در آنها از کلمات تا حدودی فقط به بهانه صدایشان استفاده شده بود. و در واقع اولین رمانی که به انتها رساندم، روزهای برمه‌، که در سی سالگی نوشتم ولی بسیار زودتر در تخیلاتم به آن فکر کرده بودم، به نسبت کتابی به آن سبک است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیل انتقال تمام این اطلاعات پشت پرده این است که فکر نمی‌کنم بشود انگیزه‌های یک نویسنده را بدون آشنایی با سیر تکاملی او بررسی کرد. دورانی که در آن زندگی می‌کند موضوعات مورد علاقه او را رقم می‌زند – این حداقل در مورد دورانی پرآشوب و انقلابی، مانند دوران ما، صادق است – ولی او حتی قبل از آغاز به نوشتن اسیر یک گرایش احساسی می‌‌شود که هرگز به صورت کامل از آن رها نمی‌شود. بدون شک وظیفه او است تا طبیعت خود را منضبط کند و از گیر کردن در یک مرحله نابالغ و گمراه اجتناب کند؛ ولی اگر به صورت کامل از تمام آنچه در مراحل اولیه بر او تاثیر گذارده بودند جدا شود، انگیزه خود برای نوشتن را کشته است. اگر نیاز به داشتن در‌آمد برای گذران زندگی را به کناری بگذاریم، فکر می‌کنم چهار انگیزه مهم برای نوشتن، حداقل نوشتن نثر، وجود دارد. به میزان متفاوت در تمام نویسنده‌ها وجود دارند، و در هر نویسنده‌ای، بنا به جوی که در آن زندگی می‌کند، نسبت تاثیر آنها از یک زمان به زمانی دیگر تغییر می‌کند. اینها هستند: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(الف) خودپرستی مطلق. میل به باهوش به نظر رسیدن، موضوع صحبت بودن، ماندن در خاطره‌ها بعد از مرگ، انتقام گرفتن از بزرگترهایی که در کودکی نوکش را چیده بودند، غیره و غیره. وانمود کردن که این انگیزه نیست بامبول چیدن است، بامبولی قوی. نویسنده‌ها در این با دانشمندها، هنرمندها، سیاستمدارها، وکلا، سربازها و تجار موفق مشترک هستند – خلاصه، با تمام لایه فوقانی بشریت. توده اصلی مردم در عمل خودخواه نیستند. بعد از حدودا سی سالگی تقریبا تمام حس فردیت را رها می‌کنند – و عمدتا برای دیگران زندگی می‌کنند، یا در زیر بار خرحمالی خفه می‌شوند. ولی یک اقلیت بااستعداد و خودسر هم وجود دارد که مصمم است تا آخر زندگی را به نحوی که خود می‌خواهد سپری کند، و نویسنده‌ها به این طبقه تعلق دارند. باید بگویم که نویسنده‌های جدی در کل مغرورتر و خودبینتر از روزنامه‌نگارها هستند، ولی کمتر به پول فکر می‌کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(ب) ذوق زیبایی‌شناسی. درک زیبایی در دنیای بیرون، یا، از طرف دیگر، در کلمات و آرایش درست آنها. لذت بردن از اثر یک صدا بر دیگری، از استحکام یک نثر خوب یا آهنگ یک داستان خوب. میل به شریک کردن دیگران در تجربه‌ای که در نظر شخص باارزش است و نباید نادیده بماند. انگیزه زیبایی‌شناسی در بسیاری از نویسنده‌ها ضعیف است، ولی حتی یک رساله‌نویس یا نویسنده کتابهای درسی هم کلمات و عبارات مورد علاقه خود را دارد که از آنها جدا از سودشان استفاده می‌کند؛ یا ممکن است حروفچینی، عرض حاشیه‌ها و غیره برایش مهم باشد. در سطوح بالاتر از راهنمای راه‌آهن، هیچ کتابی وجود ندارد که اثری از ملاحظات زیبایی‌شناسی در آن دیده نشود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(ج) انگیزه تاریخی. میل به دیدن چیزها به همان شکل که هستند، پیدا کردن حقایق درست و ذخیره آنها برای استفاده آیندگان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(د) اهداف سیاسی. سیاست به گسترده‌ترین تعریف ممکن. میل به هل دادن دنیا در جهتی معین، تغییر دادن اذهان دیگر مردمان در رابطه با نوع دنیایی که باید برایش تلاش کنند. هیچ کتابی واقعا از سمت‌گیری سیاسی خالی نیست. این عقیده که هنر نباید هیچ ارتباطی با سیاست داشته باشد خود یک گرایش سیاسی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توان دید که چگونه این انگیزه‌های متفاوت باید با یکدیگر در جنگ باشند، و چگونه باید از یک شخص به شخصی دیگر و یک زمان به زمانی دیگر نوسان داشته باشند. طبیعتا - اگر "طبیعت" شما را آن حالتی فرض کنیم که در ابتدای بزرگسالی به آن رسیدید – من فردی هستم که در او سه انگیزه نخست بر انگیزه چهارم برتری خواهد داشت. در دورانی صلح‌آمیز ممکن بود کتابهایی زینتی یا فقط توصیفی می‌نوشتم، و ممکن بود تقریبا از تمایلات سیاسی خود ناآگاه باقی بمانم. اما آنگونه که مشخص است به اجبار تبدیل به نوعی رساله‌نویس شده‌ام. در ابتدا پنج سال را در شغلی نامناسب صرف کردم (پلیس سلطنتی هندوستان، در برمه)، و سپس مجبور به تحمل فقر و احساس شکست شدم. این تنفر طبیعی من از قدرت را بیشتر و برای اولین بار من را متوجه وجود طبقه کارگر کرد، و شغلم در برمه به میزانی من را با طبیعت امپریالیسم آشنا کرده بود: ولی این تجربیات برای ایجاد سمت و سوی دقیق سیاسی کافی نبودند. بعد هیتلر آمد، جنگ داخلی اسپانیا و غیره. در پایان ۱۹۳۵ همچنان تصمیم مشخصی نگرفته بودم. شعری که برای وصف وضعیت دشوار خود در آن تاریخ نوشته بودم را به یاد دارم: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دویست سال پیش&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ممکن بود کشیشی راضی می‌بودم &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا محشر ابدی را موعظه کنم &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و به تماشای رویش فندقهایم بنشینم؛ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی زاده شده، افسوس، در دورانی بد، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن بهشت نیکو را از دست دادم، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون بر لبم مو روییده است &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و روحانیون همه سه‌تیغ هستند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;       &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; و بعدها دوران همچنان خوب بودند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و ما به راحتی ارضا می‌شدیم، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با لالایی خواندن اذهان مشوش خود را به خواب می‌فرستادیم &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر روی شکوفه‌های درختها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در نادانی جرات داشتیم &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لذایذی که الان پنهان می‌کنیم را صاحب باشیم؛&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سهره سبز از روی تنه درخت سیب &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دشمنانم را به لرزه می‌انداخت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی دل دخترها و زردآلو، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سوسکی در جویی در سایه، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسبها، اردکها در هوا در سپیده، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تمام اینها رویا هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دوباره رویا دیدن ممنوع است؛ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ما لذتهای خود را مجروح یا مخفی می‌کنیم: &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسبها از فولاد کروم‌دار ساخته شده‌اند &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و مردان کوچک و چاق بر آنها سوار خواهند شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من آن کرمی هستم که هرگز پیله نبست، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن خواجه بدون حرم؛ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در میان کشیش و کُمیسر &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; راه می‌روم مثل اوجین آرَم؛ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و کُمیسر در حال گرفتن فال من است &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در حالی که رادیو می‌خواند، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی کشیش قول یک آستین هفت را داده است، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون خوش لباس بودن همیشه در‌آمد دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خواب دیدم که در سرسراهای مرمرین زندگی می‌کنم، &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و وقتی بیدار شدم صحت داشت؛ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من برای این دوران زاده نشده‌ام؛ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اِسمیت شده بود؟ جُنز شده بود؟ شما؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگ اسپانیا و اتفاقات دیگر در ۳۷-۱۹۳۶ کفه ترازو را تکان داد و بعد از آن می‌دانستم کجا ایستاده‌ام. هر خط کار جدی که از ۱۹۳۶ نوشته‌ام، مستقیم یا غیرمستقیم، در &lt;b&gt;مخالفت&lt;/b&gt; با تمامیت‌خواهی و در &lt;b&gt;حمایت&lt;/b&gt; از سوسیالیسم دموکراتیک، آنگونه که من می‌شناسمش، نوشته شده است. در دورانی شبیه دوران ما، این تفکر که می‌توان از این موضوعات اجتناب کرد، به نظر من حرف مفت است. همه در این یا آن لفافه درباره این مسایل می‌نویسند. مساله این است که از کدام طرف حمایت می‌کنید و چه برخوردی را دنبال می‌کنید. و آگاهی بیشتر از سمت‌گیری سیاسی شخصی، به نویسنده کمک می‌کند تا کمالات ادبی و زیبایی‌شناسی خود را فدای فعالیت سیاسی نکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگترین هدف من در طی ده سال گذشته، تبدیل کردن نوشتار سیاسی به هنر بوده است. نقطه شروع همیشه یک احساس جانب‌گیرانه، یک حس بی‌عدالتی است. وقتی برای نوشتن کتابی آماده می‌شوم، به خود نمی‌گویم که، "می‌خواهم یک اثر هنری خلق کنم." می‌نویسم چون می‌خواهم دروغی را برملا کنم، حقیقتی را آشکار کنم، و نگرانی اولیه‌ام جذب شنونده است. اما اگر زیبایی برایم مهم نباشد، نوشتن کتاب برایم کاری ناممکن خواهد بود. هر کس که زحمت بررسی کارهای من را به خود بدهد خواهد دید که حتی در صورت تبلیغات بودن هم عناصری در آن وجود دارد که از نظر یک سیاستمدار حرفه‌ای کاملا بی‌ربط است. نه توانایی لازم را برای رها کردن آن جهان‌بینی که در دوران کودکی به دست آوردم دارم، و نه خواهان از دست دادن آن هستم. تا وقتی زنده هستم و در سلامت به سر می‌برم به دقت خود در سبک نثر، به عشق به زمین، و به لذت بردن از اشیاء جامد و خرده اطلاعات بیهوده ادامه خواهم داد. دلیلی برای سرکوب کردن آن روی خود نمی‌بینم. مساله آشتی دادن علایق و بیزاریهای درونی با فعالیتهای در اساس عمومی و غیر شخصی که دوران فعلی بر ما تحمیل می‌کند است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسان نیست. مسایلی در ساختار و زبان ایجاد می‌کند، و مساله حقیقت‌گویی را به نحو جدیدی مطرح می‌سازد. اجازه دهید تا تنها مثالی از مسایل کلیتر بزنم. کتاب من درباره جنگ داخلی اسپانیا، &lt;b&gt;به یاد کاتالونیا&lt;/b&gt;، به صراحت کتابی سیاسی است، ولی در کل با حفظ فاصله و اهمیت به سبک نوشته شده است. تلاش بسیاری کردم تا تمام حقیقت را بدون نقض غرایز ادبی خود منتقل کنم. ولی در آن فصلی طولانی وجود دارد، پر از نقل قول از روزنامه‌ها و غیره، که از تروتسکی‌ایستها که به همکاری با فرانکو متهم می‌شدند دفاع می‌کند. واضح است چنین فصلی، که بعد از گذشت یک یا دو سال جذابیت خود را برای خواننده عادی از دست می‌دهد، باید کتاب را خراب کند. یکی از منتقدانی که برای من محترم است خطابه‌ای در باب آن فصل برایم خواند. گفت: "چرا آن همه چیز را در کتاب آوردی؟ با این کارت کتابی را که می‌توانست اثر خوبی باشد به روزنامه‌نگاری تبدیل کرده‌ای." حرفش درست بود، ولی کار دیگری از دستم ساخته نبود. من از چیزی اطلاع داشتم که فقط مشتی آدم اجازه مطلع شدن از آن را در انگلستان یافته بودند، اتهام نادرست به افراد بی‌گناه. اگر از آن کار عصبانی نبودم هرگز نباید کتاب را می‌نوشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مساله به شکلهای مختلف ظهور می‌کند. مساله زبان ظریفتر است و به مباحثه‌ای طولانی نیاز دارد. فقط به این بسنده می‌کنم که در سالیان اخیر سعی کرده‌ام کمتر زیبا و بیشتر عینی بنویسم. در هر حال به این نتیجه رسیده‌ام که یک سبک همیشه پیش از تکمیل شدن کهنه می‌شود. &lt;b&gt;قلعه حیوانات&lt;/b&gt;، اولین کتابی بود که سعی کردم در آن، با آگاهی کامل، هدف سیاسی و هدف هنری را در هم آمیزم. هفت سال است که رمان ننوشته‌ام ولی امیدوارم که به زودی یکی بنویسم. قطعا خوب نخواهد بود، هیچ کتابی موفق نیست، ولی تا حدودی می‌دانم چه نوع کتابی می‌خواهم بنویسم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از یکی دو صفحه آخر ممکن است اینگونه برداشت شود که انگیزه من برای نوشتن فقط خدمت عمومی بوده است. نمی‌خواهم این خیال در اذهان باقی بماند. تمام نویسنده‌ها مغرور، خودخواه، و تنبل هستند و در ته انگیزه‌هایشان سری نهفته است. نوشتن یک کتاب کوششی خسته‌کننده و ترسناک است، مانند کشمکشی طولانی با مرضی دردناک. تنها دلیل نوشتن فشاری است که روحی پلید، که نه می‌توان در برابرش مقاومت کرد و نه آن را درک کرد، به انسان می‌آورد. تا آنجا که من می‌فهمم این دیو پلید همانند آن غریزه‌ای است که بچه را برای جلب توجه مجبور به نالیدن می‌کند. با این حال نمی‌توان بدون تلاشی مداوم در زدودن شخصیت خود، چیزی که ارزش خواندن داشته باشد نوشت. نثر خوب مانند شیشه پنجره است. دقیقا نمی‌توانم بگویم کدام انگیزه‌هایم از همه قویتر هستند، ولی می‌دانم کدامهایشان ارزش پیروی را دارند. و نگاهی به کتابهایم نشان می‌دهد که همواره در جاهایی که هدف &lt;b&gt;سیاسی&lt;/b&gt; نداشته‌ام کتابهایی مرده نوشته و در قطعات مجلل، جملات بی‌معنی، صفات تزیینی و در کل در بامبول چینی غرق شده‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، ژوئن ۱۹۴۶&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxMzNiMWZhYjAtOWY0YS00ZThlLWIyYzYtODEyZGI4ZmI4ODgx&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-6984068592180522486?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/6984068592180522486/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/6984068592180522486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/6984068592180522486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='چرا می‌نویسم'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TSO6OQsWtvI/AAAAAAAAAVY/MOVJljOs_Qs/s72-c/George+Orwell+Typewriter.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-376404205248226087</id><published>2010-11-24T00:25:00.006Z</published><updated>2010-11-24T02:26:01.523Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='امپریالیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شرق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بریتانیا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برمه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیل'/><title type='text'>کشتن یک فیل</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، جورج اورول که به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت، و همچنین به دلیل نتایج نه چندان خوبی که در دبیرستان گرفته بود احتمالا از گرفتن بورس محروم می‌شد، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/elephant/english/e_eleph"&gt;Shooting an Elephant&lt;/a&gt;) بازگوکننده خاطره‌ای است که به گفته خود اورول تاثیری زیاد و عمیق بر درک او از امپریالیسم و علاقه او برای پایان دادن به امپراتوری بریتانیا گذاشت. اورول که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOxZzJULtKI/AAAAAAAAAVQ/WCmsgIybbA0/s1600/image_indian_elephant.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="264" src="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOxZzJULtKI/AAAAAAAAAVQ/WCmsgIybbA0/s320/image_indian_elephant.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در مولمِین، در برمه سفلی، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد-اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورتهای زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنامهایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبهای بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپاییها داشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;همه اینها بهت‌آور و ناراحت‌کننده بود. چون من در آن زمان به این نتیجه رسیده بودم که امپریالیسم چیز خبیثی است و هر چه زودتر کارم را رها کنم و از آن خارج شوم بهتر است. در عقیده – و البته در خفا – من کاملا حامی برمه‌ایها بودم و مخالف ستمگرها، بریتانیاییها. از کاری که می‌کردم بیشتر از آنکه بتوانم بیان کنم متنفر بودم. در چنین شغلی کارهای کثیف امپراتوری را از نزدیک مشاهده می‌کنید. ازدحام زندانیان بدبخت در قفسهای بدبوی بازداشتگاه، صورتهای خاکستری و وحشتزده محکومین درازمدت، باسنهای زخمی مردانی که با چوب خیزران تنبیه شده بودند – تمام اینها با احساس غیر قابل تحملی از گناه بر من فشار می‌آورد. ولی نمی‌توانستم هیچ چیز را در جایگاه خودش بررسی کنم. جوان بودم و کم‌سواد و مجبور بودم به تنهایی درباره مشکلاتم در سکوتی که بر تمام انگلیسیها در شرق تحمیل می‌شود فکر کنم. من حتی نمی‌دانستم که امپراتوری بریتانیا در حال مردن بود، و حتی از آن هم کمتر متوجه خوبی بسیار آن در مقایسه با امپراتوریهای جوانی که قرار بود جایگزین آن شوند بودم. به تنها چیزی که فکر می‌کردم تنفرم از امپراتوری و خدمت به آن و خشمم نسبت به جانوران شیطان‌صفتی که تلاش می‌کردند تا کارم را ناممکن کنند بود. با قسمتی از ذهنم سلطه بریتانیا در هند را مانند حکومتی ستمگر و شکست‌ناپذیر تصور می‌کردم که، برای همیشه، خواسته‌های مردمی درمانده را زیر پا می‌گذارد؛ و با قسمت دیگر ذهنم فکر می‌کردم که بهترین شادی موجود در دنیا فرو کردن یک سرنیزه به دل و روده یک راهب بودایی است. اینگونه احساسات نتایج فرعی امپریالیسم است؛ می‌توانید از تمام مامورین انگلوهندی در صورتی که در حین انجام وظیفه نباشند بپرسید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;یک روز اتفاقی افتاد که به طرز پیچیده‌ای آموزنده بود. به خودی خود اتفاقی کوچک بود، ولی به من نگاه اجمالی بهتری از هر آنچه تا آن هنگام از طبیعت واقعی امپریالیسم داشتم داد – انگیزه‌های واقعی دولتهای مستبد. یک روز صبح زود فرمانده یک پاسگاه در آن طرف شهر با تلفن با من تماس گرفت و خبر داد که یک فیل در حال ویران کردن بازار است. آیا امکان دارد که به آنجا بروم و کاری صورت دهم؟ نمی‌دانستم چه کاری می‌توانم بکنم، ولی می‌خواستم ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است و سوار اسبی شدم و به راه افتادم. تفنگم را با خود بردم، یک ونیچستر با کالیبر ۰.۴۴ اینچ که برای کشتن یک فیل کافی نبود، ولی فکر کردم شاید صدایش برای ترساندن به درد بخورد. برمه‌ایهای مختلفی من را در طول مسیر متوقف کردند تا کارهای فیل را به من توضیح دهند. البته یک فیل وحشی نبود، بلکه یک فیل اهلی بود که به "اجبار" (۱) رسیده بود. آن را، مانند تمام فیلهای اهلی که تصور می‌شود به دوره "اجبار" خود نزدیک هستند، به زنجیر کشیده بودند، ولی در طول شب گذشته زنجیر را پاره کرده و فرار کرده بود. فیلبانش، تنها فردی که در آن حالت توان کنترل کردن او را داشت، او را تعقیب کرده بود، ولی به جهت اشتباه رفته بود و در آن لحظه دوازده ساعت با آنجا فاصله داشت، و فیل هم صبح آن روز ناگهان به شهر بازگشته بود. مردم برمه اسلحه نداشتند و در برابر فیل بی‌دفاع بودند. تا آن هنگام کلبه خیزران کسی را تخریب کرده بود، یک گاو را کشته بود و به چند دکه فروش میوه یورش برده و موجودی آنها را بلعیده بود؛ با وانت حمل زباله شهرداری هم روبه‌رو شده بود، و بعد از بیرون پریدن و فرار راننده، آن را چپ کرده و صدمات فراوانی به آن زده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;فرمانده پاسگاه برمه‌ای و پاسبانهای هندی در محله‌ای که فیل در آن دیده شده بود منتظر من بودند. محله‌ای بسیار فقیر بود، دخمه‌ای پر پیچ و خم از کلبه‌های خیزران کثیف، مسقف به برگ نخل، که بر دامنه شیبدار تپه پهن شده بود. به یاد دارم که صبح ابری و گرفته‌ای در ابتدای فصل بارانی بود. شروع کردیم به پرسیدن درباره محل فیل از مردم ولی، طبق معمول، اطلاعات دقیقی عایدمان نشد. در شرق همواره اینگونه است؛ یک داستان از دور واضح به نظر می‌رسد، ولی هر چه به محل حادثه نزدیکتر می‌شوید بر ابهام آن افزوده می‌شود. برخی از مردم می‌گفتند فیل از این سمت رفته است، برخی می‌گفتند از آن سمت رفته است، برخی هم قسم می‌خوردند که هیچ چیزی درباره فیل نشنیده‌اند. داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که کل داستان دروغی بیش نبوده است که از دورتر صدای فریاد بلند شد. صدایی بلند و عصبانی فریاد می‌زد "برو، بچه! همین الان برو!" و پیرزنی که ترکه در دست داشت از پشت یکی از کلبه‌ها بیرون آمد و با خشونت شروع به زدن مشتی بچه لخت کرد. زنهای دیگری هم که زبانهایشان را گاز می‌گرفتند و اشاره می‌کردند اضافه شدند؛ مشخص بود که بچه‌ها چیزی دیده بودند که نباید می‌دیدند. پشت کلبه رفتم و جسد مردی را دیدم که در گل پهن شده بود. یک هندی بود، حمال دِراویدی سیاه و تقریبا لختی که چند دقیقه بیشتر از مردنش نمی‌گذشت. مردم می‌گفتند که فیل به طور ناگهانی از پشت یکی از کلبه‌ها در برابرش ظاهر شده بود، با خرطومش او را گرفته بود، پایش را بر پشت مرد گذاشته بود و او را در گل فرو کرده بود. فصل بارانی بود و زمین نرم، و صورتش چاله‌ای به عمق یک فوت و طول دو یارد در زمین کنده بود. در حالی که دستهایش از دو طرف باز بودند دمر افتاده بود و سرش به شدت به یک سمت پیچ خورده بود. صورتش از گل پوشیده بود، چشمها کاملا باز، دندانها معلوم و لبخندی سرشار از زجری تحمل‌ناپذیر بر لب داشت. (راستی، هرگز به من نگویید که مرده‌ها ظاهری آرام دارند. بیشتر جسدهایی که من دیده‌ام ظاهری اهریمنی داشته‌اند.) اصطکاک پای حیوان پوست پشتش را کامل از تن جدا کرده بود، مثل وقتی خرگوش پوست می‌کنید. به محض دیدن جسد مصدری را به خانه یکی از دوستان فرستادم تا تفنگ فیل‌کُش قرض بگیرد. اسب را قبلا به پاسگاه فرستاده بودم، نمی‌خواستم به خاطر استشمام بوی فیل از ترس دیوانه شود و به زمین پرتابم کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;چند دقیقه‌ای طول کشید تا مصدر با یک تفنگ و پنج فشنگ بازگردد، و در این حین چند برمه‌ای از راه رسیده و به ما خبر دادند که فیل در شالیزارهای پایین دست است، فقط چند صد یارد دورتر. به محض اینکه راه افتادم تقریبا تمام جمعیت محله از خانه‌ها بیرون آمدند و دنبالم به راه افتادند. تفنگ را دیده بودند و همگی هیجان‌زده فریاد می‌زدند که می‌خواهم فیل را بکشم. وقتی فیل فقط مشغول ویران کردن خانه‌هایشان بود به آن توجه خاصی نکرده بودند، ولی حالا که قرار بود کشته شود قضیه فرق می‌کرد. در نظرشان بیشتر به سرگرمی می‌ماند، همانطور که به نظر یک جمعیت بریتانیایی خواهد آمد؛ بعلاوه به دنبال گوشتش هم بودند. به طور مبهمی ناراحتم می‌کرد. ابدا قصد کشتن فیل را نداشتم – فقط برای دفاع از خود در صورت نیاز به دنبال تفنگ فرستاده بودم – و تعقیب شدن به دست یک گروه همیشه اضطراب‌آور است. از تپه پایین رفتم. هم احساس حماقت می‌کردم هم احمق به نظر می‌رسیدم. تفنگ بر روی شانه‌ام بود و جمعیتی که هر لحظه بزرگتر می‌شد در پشت سرم می‌جنبید. در پایین، وقتی از کلبه‌ها دور شده بودیم، جاده سنگفرش شده‌ای وجود داشت و در پس آن هم شالیزارهای پر از لجنی که هزار یارد عرضشان بود. هنوز شخم نخورده بودند ولی از اولین بارانها خیس شده و پر بودند از علف زمخت. فیل در فاصله هشت یاردی جاده ایستاده بود و طرف چپ بدنش رو به ما بود. اصلا به نزدیک شدن جمعیت توجه نکرد. دسته‌های علف را می‌کند، به زانو می‌کوبید تا تمیز شوند و در دهانش می‌چپاند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;بر روی جاده توقف کرده بودم. به محض دیدن فیل مطمئن شدم که نباید به او تیراندازی کنم. کشتن یک فیل کاری مساله مهمی است – قابل مقایسه با خراب کردن یک دستگاه بزرگ و گران – و به یقین در صورت امکان باید از آن اجتناب کرد. و فیل از آن فاصله و در حالی که به آرامی می‌چرید به نظر نمی‌رسید که از یک گاو خطرناکتر باشد. آن موقع فکر کردم و الان هم فکر می‌کنم که حمله "اجبارش" تقریبا رد شده بود؛ که اگر اینگونه بود فقط بی‌خطر ول می‌گشت تا فیلبان برگردد و او را بگیرد. در عین حال، هیچ علاقه‌ای هم به کشتنش نداشتم. تصمیم گرفتم مدتی نگهبانی بدهم که یک وقت دوباره دیوانه نشود، بعد هم به خانه بروم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در همان حین نگاهی به جمعیتی که من را دنبال کرده بود انداختم. جمعیت بزرگی بود، حداقل دو هزار نفر و هر دقیقه هم بزرگتر می‌شد. جاده را تا فاصله زیادی از دو طرف بسته بود. نگاهی به صورتهای زرد بالای لباسهای براق انداختم – صورتهای خوشحال و پر از هیجان در انتظار یک سرگرمی، همه مطمئن از کشته شدن فیل. به من همانطور که به یک شعبده‌باز در حین شعبده‌بازی نگاه می‌کنند نگاه می‌کردند. و ناگهان به ذهنم خطور کرد که چاره‌ای جز کشتن فیل ندارم. مردم از من انتظارش را داشتند و من هم مجبور به اجرایش بودم؛ احساس می‌کردم خواست آن دو هزار نفر من را به شکل غیر قابل مقاومتی به جلو هل می‌دهد. و در همین لحظه بود که، در حالی که تفنگ به دست ایستاده بودم، برای اولین بار متوجه پوچی و بیهودگی حکومت سفیدپوستان در شرق شدم. من مرد سفیدی بودم تفنگ به دست، ایستاده در برابر جمعیت بومی غیر مسلح – در ظاهر بازیگر اصلی نمایشنامه؛ اما در واقعیت من چیزی جز ملیجک مضحکی که با خواست آن صورتهای زرد از پشت به عقب و جلو هل داده می‌شود نبودم. در آن لحظه بود که درک کردم وقتی مرد سفیدپوست در جایگاه مستبد قرار می‌گیرد این آزادی خودش است که در وهله اول نابود می‌کند. او تبدیل به عروسکی پوچ و خودنما می‌شود، همان شکل معروف صاحب. چون شرط فرمانروایی او این است که زندگی خود را صرف تحت تاثیر قرار دادن "بومیها" کند، و در نتیجه در هر بحرانی مجبور است آن کاری را انجام دهد که "بومیها" از او انتظار دارند. او نقاب بر چهره دارد، و چهره‌اش به مرور زمان به شکل آن نقاب می‌شود. مجبور بودم که فیل را بکشم. خود را به محض فرستادن مصدر به دنبال تفنگ به آن متعهد کرده بودم. یک صاحب باید شبیه یک صاحب عمل کند؛ باید مصمم به نظر برسد، باید از ذهن خود آگاه باشد و از روی قاطعیت عمل کند. رفتن آن همه راه، تفنگ به دست، با دو هزار نفر در تعقیب، و در نهایت سست و ناتوان بازگشتن – نه، امکان نداشت. جمعیت به من می‌خندید. و تمام زندگی من، و زندگی تمام افراد سفیدپوست در شرق، تلاشی بود برای مضحکه نشدن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;ولی نمی‌خواستم فیل را بکشم. او را در حالی که دسته علف را به زانو می‌کوبید، با آن سیمای مادربزرگانه‌ای که فیلها دارند، تماشا کردم. به نظرم کشتنش ارتکاب قتل بود. در آن سن از کشتن حیوانات ناراحت نمی‌شدم، ولی هیچ وقت یک فیل را نکشته بودم و علاقه‌ای هم به کشتنش نداشتم. (معلوم نیست چرا همیشه کشتن یک حیوان بزرگ بدتر به نظر می‌رسد.) بعلاوه، صاحب حیوان را هم باید در نظر می‌گرفت. فیل، زنده، در حدود صد پوند ارزش داشت، مرده، فقط به اندازه قیمت عاجهایش ارزش داشت، شاید پنج پوند. ولی باید سریع دست به کاری می‌زدم. به سمت چند برمه‌ای که به نظر می‌رسید باتجربه‌تر باشند و از اول حضور داشتند رفتم و در مورد رفتار فیل پرسیدم. همه یک حرف زدند: فیل شاید اگر کاری به کارش نداشته باشید به شما توجه نکند، ولی ممکن است در صورت نزدیک شدن به او دست به حمله بزند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;کاری که باید انجام می‌دادم کاملا برای خودم مشخص بود. باید تا فاصله بیست و پنج یاردی فیل می‌رفتم و رفتارش را بررسی می‌کردم. اگر حمله کرد، می‌توانستم شلیک کنم؛ اگر توجهی نکرد، می‌شد او را تا برگشتن فیلبان به حال خود رها کرد. ولی در عین حال مطمئن بودم که چنین کاری نخواهم کرد. من تیرانداز خوبی نبودم و زمین هم پوشیده از گل نرمی بود که آدم با هر قدم در آن فرو می‌رفت. اگر فیل حمله می‌کرد و تیر من خطا می‌رفت، به همان اندازه بخت نجات داشتم که یک وزغ در زیر یک غلتک. ولی در آن حین خیلی هم به فکر جان خود نبودم. فقط به صورتهای زرد مراقب پشت سرم فکر می‌کردم. چون در آن لحظه، با آن جمعیت مراقب، ترسم از نوع عادی، آن ترسی که در صورت تنها بودن با من می‌بود، نبود. یک مرد سفیدپوست نباید در برابر "بومیها" بترسد؛ و، در کل، نمی‌ترسد. تنها فکری که در سر داشتم این بود که اگر مشکلی پیش آید آن دو هزار برمه‌ای شاهد تعقیب، گرفتاری و له شدن من مانند آن هندی بالای تپه خواهند بود. و اگر آن اتفاق رخ دهد به احتمال برخی از آنها خواهند خندید. اصلا شدنی نبود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;تنها یک راه دیگر وجود داشت. فشنگها را در خشاب فرو کردم و بر روی زمین دراز کشیدم تا بهتر هدف‌گیری کنم. جمعیت سکوت کرد، و آهی کوتاه و عمیق، مانند مردمی که پرده تئاتر بالاخره در مقابلشان بالا می‌رود، از گلوهای بیشماری خارج شد. معلوم بود که قرار است به سرگرمی خود برسند. تفنگ خیلی خوبی بود، کار آلمان با دوربین مویی. آن موقع نمی‌دانستم که هنگام کشتن یک فیل باید به گونه‌ای هدف گرفت که گلوله از خطی فرضی که دو سوراخ گوش را به هم وصل می‌کند عبور کند. در نتیجه، چون پهلوی فیل رو به من بود، باید مستقیم سوراخ گوشش را هدف می‌گرفتم، ولی در عمل چند اینچ جلوتر را هدف گرفتم چون فکر می‌کردم که مغز جلوتر باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;وقتی ماشه را کشیدم نه صدایی شنیدم و نه لگد تفنگ را احساس کردم – همیشه، وقتی تیر به هدف می‌خورد، همینطور است – ولی صدای شادی خبیثانه‌ای که از جمعیت برخاست را شنیدم. در آن لحظه، که به نظر می‌رسید حتی برای رسیدن گلوله هم بیش از حد کوتاه بود، تغییری مرموز و وحشتناک فیل را در بر گرفت. نه تکان خورد و نه افتاد، ولی تمام خطوط بدنش عوض شده بود. ناگهان به نظر مضروب، منقبض و بسیار پیر آمد، انگار که برخورد وحشتناک گلوله او را بدون آنکه به زمین اندازد فلج کرده بود. در نهایت، بعد از زمان زیادی – به جرات می‌توانم بگویم شاید پنج ثانیه – شل و ول بر روی زانوهایش افتاد. دهانش کف کرد. به نظر می‌رسید کهولتی عظیم تمام وجودش را گرفته است. می‌شد تصور کرد هزارها سال سن داشته باشد. دوباره به همان نقطه شلیک کردم. با تیر دوم هم زمین نخورد و فرومانده و آهسته برخاست و ضعیف سرپا ایستاد. پاهایش شل بودند و سرش آویزان. برای بار سوم شلیک کردم. این تیر کارش را ساخت. معلوم بود که درد تیر تمام بدنش را تکان داد و آخرین ذره‌های مقاومت را از پاهایش بدر کرد. ولی در حین افتادن برای لحظه‌ای به نظر رسید که بلند شد، چون وقتی پاهای عقبش در زیر بدنش فروریخت در نظر مانند صخره بزرگی بود که در حال واژگون شدن از زمین بلند شده باشد، و خرطومش مانند درختی به هوا رفت. برای اولین و آخرین بار شیپور کشید. و سپس، با برخوردی که به نظر می‌رسید زمین را حتی در جایی که من دراز کشیده بودم لرزاند، شکمش رو به من، به زمین افتاد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;برخاستم. برمه‌ایها در حال دویدن از کنار من در میان گل بودند. مشخص بود که فیل دیگر هرگز بلند نخواهد شد، ولی هنوز زنده بود. با ریتمی معین و با صدا نفس می‌کشید و پهلوی ستبرش بالا و پایین می‌رفت. دهانش کامل باز بود – می‌توانستم درون گلوی صورتی‌‌‌اش را تا عمق زیادی ببینم. زمان زیادی منتظر شدم تا بمیرد، ولی تنفسش ضعیف نشد. در نهایت دو گلوله باقی‌مانده را به سمت جایی که فکر می‌کردم قلبش باشد شلیک کردم. خون قرمز غلیظی مانند مخمل قرمز جاری شد، ولی باز هم نمرد. بدنش حتی هنگام برخورد گلوله‌ها تکان هم نخورد و نفس کشیدن شکنجه‌وار همچنان بدون درنگ ادامه پیدا کرد. آهسته، و با رنج بسیار، در حال مردن بود، ولی جایی در دنیایی دور از من که حتی یک گلوله هم توان رساندن صدمه بیشتر به او را نداشت. به نظرم رسید که باید آن صدای خوفناک را متوقف کنم. تماشا کردن حیوان دراز کشیده، ناتوان از تکان خوردن و همچنین ناتوان از مردن، هنگامی که حتی توان تمام کردن کارش را هم نداشتم، کار سختی بود. کسی را پی تفنگ کوچک فرستادم و بدن و گلو حیوان را تیرباران کردم. اندک تاثیری نداشت. نفس کشیدن دردناک مانند حرکت عقربه ساعت ادامه داشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در نهایت تحملم به آخر رسید و محل را ترک کردم. بعدا شنیدم که نیم ساعت طول کشیده بود تا بمیرد. برمه‌ایها حتی قبل از رفتن من شروع به آوردن چاقو و سبد کرده بودند، و شنیدم که تا بعدازظهر جسد را تا استخوان لخت کرده بودند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;البته بعدها مباحث بی‌پایانی بر سر کشتن فیل پیش آمد. صاحبش به شدت عصبانی بود، ولی او فقط یک هندی بود و کاری از دستش ساخته نبود. در ضمن، از نظر قانونی کار من درست بود، چون یک فیل دیوانه، مانند یک سگ دیوانه، باید در صورت ناتوانی صاحبش از کنترل کردنش کشته شود. در بین اروپاییها اختلاف نظر وجود داشت. مردهای پیرتر معتقد بودند که کار من درست بود، مردهای جوانتر معتقد بودند که کشتن فیل به خاطر کشتن یک حمال کار خیلی بدی بود، چون ارزش یک فیل خیلی بیشتر از ارزش یک حمال هندی لعنتی بود. و بعدها من از کشته شدن آن حمال بسیار خوشنود شدم؛ مرگ او کار من را از نظر قانونی موجه کرد و دلیل کافی برای کشتن فیل به من داد. بارها این سؤال به ذهنم آمد که آیا هیچ کس متوجه شد که من تنها برای مضحکه نشدن فیل را کشتم یا نه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;جورج اورول، سپتامبر ۱۹۳۶ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxMDE5ZDNiOGUtMTAxNi00N2U1LWIxNGQtMjJjMWQ2MGNiNTcw&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;------------------------------- &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;(۱) در اصطلاح به معنی بروز امیال جنسی است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-376404205248226087?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/376404205248226087/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_24.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/376404205248226087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/376404205248226087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_24.html' title='کشتن یک فیل'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOxZzJULtKI/AAAAAAAAAVQ/WCmsgIybbA0/s72-c/image_indian_elephant.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-5349589275718234360</id><published>2010-11-21T18:28:00.003Z</published><updated>2010-11-21T18:38:58.287Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='طبیعت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر'/><title type='text'>تأملاتی بر وزغ عادی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;علاقه به طبیعت و رابطه آن با ساختن آینده بهتر. جورج اورول در مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/Common_Toad/english/e_ctoad"&gt;Some Thoughts on the Common Toad&lt;/a&gt;) با مطرح کردن علاقه خود به تماشا کردن جفت‌گیری وزغها از لذت بردن از اتفاقات طبیعی دفاع می‌کند و آن را لازمه ساختن دنیایی بهتر می‌داند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOlgLriL80I/AAAAAAAAAVM/ISb-sRPk1w4/s1600/Bufo_Bufo.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOlgLriL80I/AAAAAAAAAVM/ISb-sRPk1w4/s320/Bufo_Bufo.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;قبل از چلچله، پیش از گل نرگس، و زمان کوتاهی بعد از گل حسرت، وزغ عادی به رسم خود آمدن بهار را جشن می‌گیرد، که همانا بیرون آمدن از سوراخی در زمین است، جایی که از پاییز گذشته در آن مدفون بوده است، و تا حد ممکن سریع به سمت نزدیکترین گودال آب مناسب می‌خزد. چیزی – مانند رعشه‌ای در زمین، یا شاید فقط چند درجه افزایش دما، به او گفته است که وقت بیدار شدن است: با این حال به نظر می‌رسد که بعضی از وزغها با این زنگ بیدار نمی‌شوند و با ادامه دادن به خواب خود سال را به طور کامل از دست می‌دهند – من چندین بار وزغهایی را سالم و زنده در میان تابستان از زمین بیرون آورده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;در این برهه، بعد از آن روزه طولانی، ظاهر وزغ بسیار روحانی است، مانند یک کاتولیک سختگیر در انتهای دوره لِنت. حرکاتی سست ولی هدفمند دارد، بدنش آب رفته است، و چشمهایش در مقایسه به صورت غیر عادی بزرگ به نظر می‌رسند. این به آدم اجازه می‌دهد تا متوجه شود که وزغ تقریبا زیباترین چشم را در میان موجودات زنده دارد، چیزی که شاید در وقت دیگری متوجه آن نشود. شبیه طلا است، یا دقیقتر، شبیه سنگهای نیمه-قیمتی و طلایی‌رنگی است که بر روی برخی انگشترها دیده می‌شود، سنگی که فکر می‌کنم ترکیبی از بِریلیم باشد.&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از بازگشت به آب، وزغ چند روز اول را صرف چاق کردن خود با خوردن حشرات کوچک می‌کند. عنقریب به اندازه طبیعی خود خواهد رسید، و سپس مدتی را به شهوترانی شدید خواهد گذراند. به تنها چیزی که فکر می‌کند، البته اگر یک وزغ نر باشد، این است که دستهای خود را به گرد چیزی حلقه کند، و اگر چوبی به سمت او دراز کنید، یا حتی انگشتتان را، با قدرت بسیار به آن آویزان خواهد شد تا بالاخره دریابد که آن یک وزغ ماده نیست. به مراتب به توده‌هایی از ده یا بیست وزغ که در هم می‌لویند و بدون تمایز جنسی به هم می‌چسبند برخورد کرده‌ایم. به تدریج، اما، خود را به زوجهای مشخص تقسیم می‌کنند، و نر بر حسب وظیفه بر پشت ماده می‌نشیند. دیگر می‌توان نر را از ماده تشخیص داد، چون نرها کوچکتر و تیره‌تر هستند و در بالا نشسته، دستهای خود را محکم به دور گردن ماده‌ها حلقه می‌کنند. بعد از یک یا دو روز کار تخم‌گذاری به پایان می‌رسد و تخمها به صورت رشته‌های بلند به دور نیها پیچیده و به زودی از دید خارج می‌شوند. چند هفته بعد آب پر از بچه وزغهایی خواهد شد که به سرعت بزرگ می‌شوند، پا در می‌آورند، سپس دست، و بعد دم خود را می‌اندازند: و در آخر، تقریبا در میان تابستان، نسل جدید وزغها، که کوچکتر از ناخن شست ولی از هر جهت کامل هستند، از آب به بیرون می‌خزند تا بازی را از نو آغاز کنند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیل مطرح کردن تخم‌گذاری وزغها جاذبه‌ای است که این پدیده عمیقا در من ایجاد می‌کند، و چون وزغ، برخلاف چکاوک و پامچال، هیچ وقت کمکی از طرف شعرا دریافت نکرده است. ولی متوجه هستم که بسیاری از مردم علاقه‌ای به خزندگان و دوزیستان ندارند، و ادعا نمی‌کنم که لازمه لذت بردن از بهار علاقه به وزغها است. زعفران دشتی، طرقه، فاخته، شفتالو و غیره هم وجود دارند. نکته این است که همه می‌توانند از لذایذ بهار استفاده کنند و پولی هم بابت آن نپردازند. آمدن بهار تاثیر خود را حتی در فرومایه‌ترین خیابان هم به گونه‌ای نشان می‌دهد، خواه با روشنتر شدن رنگ آبی میان دودکشها یا پیدا شدن جوانه‌های سبز و خرم خُمان در میان نقاط بمباران شده. ادامه حیات غیررسمی طبیعت در قلب لندن واقعا جالب توجه است. دیده‌ام که یک دلیجه بر فراز تاسیسات گاز دِپفورد پرواز کند، و در خیابان ایوستُن به اجرای عالی یک طرقه گوش داده‌ام. شاید نه میلیونها، ولی حتما صدها هزار پرنده در دایره‌ای به شعاع چهار مایل زندگی می‌کنند، و باعث خوشحالی است که هیچ کدام از آنها حتی نیم پنس هم بابت اجاره نمی‌دهند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در رابطه با بهار، حتی خیابانهای تنگ و ترش اطراف بانک مرکزی انگلستان هم توانایی بیرون نگاه داشتن کامل آن را ندارند. به همه جا رخنه می‌کند، مانند یکی از آن گازهای سمی جدید که از تمام صافیها می‌گذرد. عموما بهار را "یک معجزه" می‌دانند، و این تمثیل کهنه در پنج یا شش سال گذشته جانی دوباره یافته است. بعد از زمستانهایی که این اواخر تحمل کرده‌ایم، بهار واقعا معجزه‌آسا به نظر می‌رسد، چون اعتقاد به آمدنش به تدریج سختتر و سختتر شده است. از ۱۹۴۰ به بعد در هر فوریه به این اعتقاد رسیده‌ام که این دفعه زمستان همیشگی خواهد بود. ولی پِرسِفون، مانند وزغها، همیشه در زمانی تقریبا معین از مرگ بر می‌خیزد. ناگهان، در انتهای مارس، معجزه رخ می‌دهد و چهره محله رو به زوالی که در آن زندگی می‌کنم عوض می‌شود. در میان میدان برگ‌نوهای دوده گرفته دوباره سبز روشن شده‌اند، برگ درختهای فندق پرپشتت می‌شود، گلهای نرگس بیرون آمده‌اند. شب‌بوها در حال جوانه‌زدن هستند، کت پلیس به نظر رنگ آبی مطبوعی می‌رسد، ماهی فروش به مشتریهایش لبخند می‌زند، و حتی گنجشکها هم رنگشان، بعد از اینکه جرات می‌کنند اولین حمامشان از سپتامبر گذشته را بگیرند، به نوعی تغییر می‌کند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا لذت بردن از تغییر فصول کار بدی است؟ دقیقتر بگویم، آیا اشاره به تاثیر مثبت آواز یک طرقه، یک نارون زرد در اکتبر، یا یک پدیده طبیعی دیگر که به پول احتیاج ندارد و به قول سردبیرهای روزنامه‌های چپگرا زاویه طبقاتی ندارد، هنگامی که همگی در زیر یوغ نظام سرمایه‌داری در حال شکایت هستیم، یا به هر حال باید در حال شکایت کردن باشیم، از نظر سیاسی سزاوار سرزنش است؟ شکی نیست که افراد بسیاری اینگونه فکر می‌کنند. از روی تجربه می‌دانم که یک اشاره مساعد به "طبیعت" در یکی از مقاله‌هایم دلیلی خواهد بود برای دریافت نامه‌های توهین‌آمیز، و با اینکه کلمه اصلی این نامه‌ها عموما "احساساتی" است، به نظر می‌رسد دو ایده در آنها با یکدیگر مخلوط شده‌اند. یکی این است که هر گونه لذت بردن از جریان زندگی به نوعی مشوق سکوت سیاسی است. بر طبق این ایده افراد باید ناراضی باشند، و وظیفه ما است که نیازهای خود را تکثیر کنیم و تنها به فکر لذت بردن بیشتر از آنچه در اختیار داریم نباشیم. تفکر دیگر این است که اینک عصر ماشین است و علاقه نداشتن به ماشین، یا حتی تلاش برای کمتر کردن سلطه ماشین، عقب‌مانده، متحجرانه و کمی مضحک است. این ایده معمولا با این گفته که علاقه به طبیعت نقطه ضعف شهرنشینهایی است که درک درستی از طبیعت ندارند پشتیبانی می‌شود. مباحث اینگونه هستند که آنهایی که واقعا باید با خاک کار کنند عشقی به خاک ندارند، و کوچکترین علاقه‌ای به گلها و پرنده‌ها نشان نمی‌دهند، مگر از جنبه فایده‌گرایی. لازمه علاقه به طبیعت زندگی در شهر است و هر از چندی یک پیاده‌روی در آخر هفته وقتی هوا گرمتر است کفایت می‌کند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ایده دوم به وضوح غلط است. ادبیات قرون وسطی و تصنیفهای توده‌پسند، برای نمونه، سرشار از نوعی اشتیاق به سبک جورجی به طبیعت است، و هنر مردمان کشاورز مثل چینیها و ژاپنیها همیشه بر گرد درخت، پرنده، گل، رودخانه و کوه می‌چرخد. آن ایده دیگر به نظر من از لحاظ ظریفتری غلط است. ما به یقین باید ناراضی باشیم، نباید تنها به دنبال راههایی برای تحمل‌پذیر کردن وضع بد موجود بگردیم، ولی اگر لذت بردن از فرآیند زندگی را کاملا نابود کنیم، چه آینده‌ای را برای خود می‌سازیم؟ اگر یک فرد نتواند از آمدن بهار لذت ببرد، چرا باید از زندگی در یک مدینه فاضله با کار کم خرسند باشد؟ با اوقات فراغتی که ماشین به او می‌دهد چه کار خواهد کرد؟ من همیشه معتقد بوده‌ام که اگر زمانی برسد که تمام مشکلات اقتصادی و سیاسی ما حل شده باشند، زندگی ساده‌تر خواهد شد و نه پیچیده‌تر، و لذت پیدا کردن اولین پامچال از لذت خوردن یخ در حین گوش دادن به پیانو برقی بیشتر خواهد بود. اعتقاد دارم که با زنده نگاه داشتن علایق دوران کودکی به درخت، پروانه و – برگردیم به نمونه اول – وزغ، احتمال دستیابی به آینده‌ای آرام و نجیب را بیشتر می‌کنیم، و با موعظه کردن در باب مکتب تحسین مطلق بتون و فولاد، فقط اندکی بر قطعیت اینکه انسانها راهی جز تنفر و پرستش رهبر برای مصرف انرژی اضافه خود نخواهند داشت می‌افزاییم.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال بهار رسیده است، حتی در شمال لندن، و نمی‌توانند جلوی لذت بردنتان از آن را بگیرند. مایه خرسندی است. بارها در حین تماشا کردن جفت‌گیری وزغها و مشت‌بازی خرگوشها در میان مزارع غله به افراد مهمی فکر کرده‌ام که در صورت توان جلوی لذت بردن من از این مناظر را خواهند گرفت. اما خوشبختانه نمی‌توانند. تا وقتی مریض، گرسنه، وحشتزده یا محصور در زندان یا پاتوق مسافرتی نباشید، بهار همچنان بهار است. بمبهای اتمی در حال تلمبار شدن در کارخانه‌ها هستند، پلیس در شهرها به تکاپو افتاده است، از بلندگوها دروغ جریان دارد، ولی زمین همچنان در حال گردش به دور خورشید است، و نه دیکتاتورها و نه دیوان‌سالارها، با تمام ضدیتی که با این فرآیند دارند، نمی‌توانند از آن ممانعت کنند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، آوریل ۱۹۴۶&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxOWEyZmZlMzUtYWIwYi00ZDRlLWI4OWMtNWU1OTY1YjZlMWUw&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-5349589275718234360?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/5349589275718234360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/5349589275718234360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/5349589275718234360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title='تأملاتی بر وزغ عادی'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TOlgLriL80I/AAAAAAAAAVM/ISb-sRPk1w4/s72-c/Bufo_Bufo.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-5748436545171620044</id><published>2010-11-05T00:03:00.015Z</published><updated>2011-10-09T11:27:02.770+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرمایه‌داری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کارگر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آنارشیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فاشیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تمامیتخواهی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اسپانیا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نازیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوسیالیسم'/><title type='text'>نگاهی دوباره به جنگ اسپانیا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;style type="text/css"&gt;p { margin-bottom: 0.21cm; }a:link {  }&lt;/style&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;اورول در مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/essays/Spanish_War/english/esw_1"&gt;Looking Back on the Spanish War&lt;/a&gt;) با بیاد‌آوری خاطراتی از جنگ داخلی اسپانیا تفسیر خود را از منشاء سیاسی جنگ ارایه می‌دهد. وی، با قرار دادن جنگ در متن مبارزه تاریخی طبقه کارگر برای دست یافتن به زندگی بهتر، به نقد و بررسی اهداف و خواستگاه دو طرف می‌پردازد و بازگویی خاطرات را بهانه‌ای قرار می‌دهد برای در میان گذاشتن نظرات خود درباره فاشیسم، اهداف آن و راه‌های مبارزه با آن با خواننده. او می‌نویسد: "در طولانی مدت – مهم است که به خاطر بسپاریم فقط در طولانی مدت – طبقه کارگر مطمئنترین دشمن فاشیسم است، تنها به این دلیل که طبقه کارگر بیشترین سود را از بازسازی درست جامعه خواهد برد. برخلاف طبقات و دسته‌های دیگر، نمی‌توان تا ابد به آن رشوه داد". مشخص است که اورول، در مبارزه با فاشیسم به طور خاص و تمامیتخواهی به طور کل، نه نقش زیادی برای طبقه متوسط قایل است و نه خیلی به آن اعتماد دارد. آیا این نظریه در حال حاضر هم محلی از اعراب دارد؟ آیا رکود فعلی جنبش آزادیخواهی مردم ایران ارتباطی با حضور به نسبت کمرنگ طبقه کارگر در آن به طور خاص و نبود جنبش کارگری متشکل به طور کل دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TNNG5mzErUI/AAAAAAAAAVE/Tt2Aqn6-8HA/s1600/capa+01.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="212" src="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TNNG5mzErUI/AAAAAAAAAVE/Tt2Aqn6-8HA/s320/capa+01.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;۱&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه خاطرات فیزیکی، صداها، بوها و سطوح اشیاء.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجیب است که پررنگترین خاطره من از جنگ اسپانیا، با تمام اتفاقاتی که بعدها رخ داد، آن یک هفته به اصطلاح آموزشی بود که قبل از اعزام به جبهه دیدیم – آن پادگان عظیم سواره‌نظام در بارسلونا با اصطبلهای باد‌گیر و محوطه سنگی، آب سرد تلمبه که برای شست‌وشو استفاده می‌کردیم، غذاهای کثافتی که به لطف لیوانهای متعدد شراب قابل تحمل می‌شد، زنان مجاهدی که شلوار به پا داشتند و چوب خرد می‌کردند، و حضور و غیاب اول صبح که در آن نام انگلیسی من مانند میان‌پرده خنده‌داری در میان اسامی اسپانیایی عمل می‌کرد، مانوئل گُنزالِز، پِدرو آگویلار، رامُن فِنِلوسا، رُکه بایاستِر، جِیمی دومِنِش، سِباستییَن ویلترون، رامُن نووُ بُش. اسامی این افراد بخصوص را ذکر می‌کنم چون چهره آنها را به خاطر دارم. به جز دو نفرشان که تفاله‌ای بیش نبودند و حتما تبدیل به فالانژیستهای خوبی شده‌اند، بقیه به احتمال مرده‌اند. دو نفرشان را می‌دانم که مرده‌اند. مسنترینشان در حدود بیست و پنج سال داشت، جوانترینشان شانزده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;یکی از تجربیات اصلی جنگ عدم امکان فرار از بوهای کثافتی است که منشاء انسانی دارند. مستراح موضوعی است که در ادبیات جنگ بسیار دیده می‌شود، و من تنها به این دلیل از آن نام می‌برم که مستراح پادگان ما سهم خود را در پنچر کردن خیال واهی من در مورد جنگ اسپانیا بازی کرد. گونه لاتین مستراح، که باید بر رویش چمباتمه زد، در بهترین حالت هم بد است، ولی اینها از نوعی سنگ صیقلی ساخته شده بودند که تنها راه حفظ تعادل در حین استفاده چمباتمه زدن بود. در عین حال همیشه هم گرفته بودند. من مقدار زیادی خاطرات انزجارآور دیگر هم در ذهن دارم، ولی یقین دارم که این مستراحها بودند که برای اولین بار این فکر را، که بارها تکرار شد، به سرم آوردند: "ما این هستیم، سربازان یک ارتش انقلابی، در حال دفاع از دموکراسی در برابر فاشیسم، در حال جنگیدن &lt;b&gt;برای&lt;/b&gt; چیزی، و جزییات زندگی ما به همان میزان شلخته است که اگر در زندان بودیم، یک ارتش بورژوا که جای خود دارد." بعدها موارد زیاد دیگری این احساس را قویتر کردند؛ برای نمونه، ملالت و گرسنگی حیوانی زندگی در سنگر، زشتی مرافعه بر سر تکه‌های غذا و ورود افراد به نزاعهای بدجنسانه از زور بی‌خوابی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوف ذاتی زندگی نظامی (هر کسی که خدمت کرده است می‌داند منظورم از خوف ذاتی زندگی نظامی چیست) به ندرت تحت تاثیر طبیعت جنگی که در آن شرکت دارید قرار می‌گیرد. برای نمونه، انضباط در نهایت در تمام ارتشها یکسان است. فرمانها باید اطاعت و اجرا شوند حتی به قیمت استفاده از مجازات. رابطه سرباز و افسر باید رابطه فرودست و فرادست باشد. تصویری که از جنگ در کتابهایی چون &lt;b&gt;همه چیز در جبهه غرب آرام است&lt;/b&gt; (All Quiet on the Western Front) ارایه می‌شود اساسا درست هستند. گلوله‌ها دردناک هستند، جسدها بوی گند می‌دهند، مردها در زیر آتش گلوله اغلب چنان وحشتزده هستند که شلوار خود را خیس می‌کنند. درست است، آموزش، تاکتیکها و بهره‌وری عمومی یک ارتش به ریشه‌های اجتماعی آن بستگی دارد، و همچنین اعتقاد به بر حق بودن می‌تواند روحیه را تقویت کند، گرچه این بیشتر بر غیرنظامیها تاثیر می‌گذارد تا سربازها. (مردم فراموش می‌کنند که یک سرباز در اطراف خط مقدم معمولا بیشتر از اینها گرسنه، یا وحشتزده، یا سرد، یا، بالاتر از همه، خسته است که به خواستگاه سیاسی جنگ اهمیت دهد.) ولی قوانین طبیعی به همان میزان برای یک ارتش "سرخ" صادق است که برای یک ارتش "سفید". حتی اگر هدفی که برای آن می‌جنگید مشروع باشد شپش، شپش است و بمب، بمب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا تکرار چنین چیز واضحی ارزشمند است؟ چون اکثر روشنفکران انگلیسی و آمریکایی نه آن موقع به آن واقف بودند و نه الان. حافظه‌ها امروزه کوتاه هستند، ولی اندکی به عقب نگاه کنید، شماره‌های پیشین نیو مَسِز (New Masses) و دِیلی وُرکِر (Daily Worker) را بیرون بکشید، و فقط به کثافت جنگ‌طلبانه رمانتیکی که چپگرایان ما در آن زمان تراوش می‌کردند نگاه کنید. تمام آن عبارات کهنه و مبتذل! تا چه حد سطحی و سنگدل! خونسردی لندن در مواجهه با بمباران مادرید! مقابله تبلیغاتی راستها در اینجا اصلا برایم مهم نیست، لانها، گاروینها و مشابه آنها؛ احتیاجی به تعریف ندارند. ولی در اینجا مردمی داریم که بیست سال "شکوه" جنگ را، اخبار قساوتهای مختلف را، وطندوستی را، و حتی شجاعت فیزیکی را مسخره کرده بودند و سپس چیزهایی بیان می‌کردند که با تغییر چند اسم به راحتی در دِیلی مِیل (Daily Mail) چاپ ۱۹۱۸ می‌گنجید. تنها چیزی که روشنفکری بریتانیایی به آن تعهد داشت بی‌ارزش کردن جنگ بود، این تئوری که جنگ فقط جسد و مستراح است و هرگز به مقصد خوبی ختم نمی‌شود. خب، همان مردمی که در ۱۹۳۳، اگر می‌گفتید تحت شرایطی حاضر به جنگیدن برای کشور خود هستید، به شما پوزخند می‌زدند، در ۱۹۳۷، اگر ادعا می‌کردید داستانهایی که از سر و دست شکستن سربازهای تازه‌مجروح برای برگشتن به جبهه در نیو مَسِز (New Masses) چاپ می‌شود ممکن است مبالغه باشند، به شما اتهام تروتسکی-فاشیست بودن می‌زدند. در عین حال، تغییر موضع روشنفکری چپگرا از "جنگ جهنم است" به "جنگ با‌شکوه است"، بدون کوچکترین احساس ناسازگاری و در یک مرحله صورت گرفت. بعدها اکثر آنها باز هم چنین ناگهانی تغییر موضع دادند. حتما تعداد زیادی آدم، به نوعی هسته مرکزی روشنفکری، وجود دارد که اعلامیه شاه و ملت (۱) را در ۱۹۳۵ می‌پسندیدند، در ۱۹۳۷ خواهان "موضعگیری قاطع در برابر آلمان" بودند، از کنوانسیون ملت (۲) در ۱۹۴۰ حمایت کردند و اکنون خواهان بازگشایی یک جبهه دوم در اروپا هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا جایی که به توده مردم مربوط است، نوسانات فکری فوق‌العاده‌ای که امروزه رخ می‌دهد، احساساتی که مانند شیر آب باز و بسته می‌شوند، نتیجه هیپنوتیزم شدن توسط جراید و رادیو است. در حالی که در میان روشنفکران باید بگویم نتیجه پول و امنیت فیزیکی است. آنها ممکن است در لحظه "برای جنگ" یا "علیه جنگ" باشند، ولی در هر حال ابدا تصویری واقعی از جنگ در ذهن ندارند. وقتی نسبت به جنگ اسپانیا علاقه نشان می‌دادند، می‌دانستند که مردم در حال کشته شدن هستند و کشته شدن ناخوشایند است، ولی احساس می‌کردند تجربه جنگ برای یک سرباز در ارتش جمهوریخواه اسپانیا به طریقی خفت‌آور نیست. مستراحها به طریقی کمتر بوی گند می‌دهند و انضباط کمتر اذیت می‌کند. تنها یک نگاه مختصر به نیو اِستِیتسمَن (New Statesman) نشان خواهد داد که به این اعتقاد داشتند؛ در این لحظه دقیقا همان نوع چرندیات در حال نوشته شدن برای ارتش سرخ است. ما بیش از حد برای درک بدیهیات متمدن شده‌ایم. حقیقت بسیار ساده است. اغلب باید برای زنده ماندن جنگید، و برای جنگیدن باید کثیف شد. جنگ بد است، و اغلب بد کوچکتر است. آنها که دست به شمشیر می‌برند با شمشیر هم هلاک می‌شوند، و آنها که دست به شمشیر نمی‌برند به دست امراض متعفن می‌میرند. این حقیقت که اموراتی چنین پیش پا افتاده محتاج نوشتن هستند نشان دهنده کاری است که سالها سرمایه‌داری اجاره‌بگیر با ما کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۲.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در رابطه با آنچه در بالا گفتم، یک پاورقی، در باب جنایات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مدارک مستقیم اندکی درباره جنایات در جنگ اسپانیا دارم. می‌دانم که تعدادی به دست جمهوریخواه‌ها صورت گرفت، و خیلی بیشتر (که همچنان ادامه دارد) به دست فاشیستها. ولی چیزی که بر من تاثیر گذاشت، و همچنان هم تاثیر می‌گذارد، این است که اعتقاد یا عدم اعتقاد به جنایات فقط به وابستگی سیاسی بستگی دارد. همه، بدون اینکه زحمت بررسی اسناد را به خود بدهند، معتقد به جنایات دشمن هستند و جنایات طرف خودی را باور ندارند. اخیرا جدولی از جنایات رخ داده در بین ۱۹۱۸ و زمان حال ترتیب داده بودم؛ هیچ سالی وجود نداشت که در آن در نقطه‌ای جنایتی صورت نگرفته باشد، و به سختی موردی پیدا می‌شد که چپ و راست در آن واحد به یک روایت اعتقاد داشته باشند. و عجیبتر اینکه، موقعیت در هر لحظه ممکن است برعکس شود و روایت جنایتی که تا دیروز تا دسته ثابت شده بود ناگهان به دروغی مضحک تبدیل شود، فقط به این دلیل که چشم‌انداز سیاسی عوض شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در جنگ فعلی در موقعیت عجیبی قرار داریم. به این نحو که "کارزار جنایت" ما بیشتر قبل از جنگ انجام شده بود، و بیشتر هم به دست چپها، جماعتی که عموما به شکاک بودن خود افتخار می‌کنند. در همان دوره راستها، آنها که در ۱۸-۱۹۱۴ فریاد جنایت می‌کشیدند، به آلمان نازی خیره شده بودند و پاک از دیدن هیچ چیز بدی در آن طفره می‌رفتند. سپس، تا جنگ شروع شد، این حامیان دیروز نازیها بودند که روایت جنایات مختلف را تکرار می‌کردند، در حالی که مخالفان نازیها ناگهان حتی به وجود گشتاپو هم مشکوک شدند. این تنها به دلیل توافقنامه روسیه-آلمان نبود. تا حدودی به این دلیل بود که قبل از جنگ چپها به غلط باور داشتند که آلمان و انگلستان هرگز با یکدیگر وارد جنگ نخواهند شد و در نتیجه می‌توانستند همزمان ضد-آلمان و ضد-انگلستان باشند؛ تا حدودی هم به این دلیل بود که تبلیغات رسمی جنگ، با دورویی و حق به جانبی زننده خود، همیشه باعث می‌شود که افراد متفکر با دشمن احساس همدردی کنند. بخشی از جریمه‌ای که بابت دروغهای سیستماتیک ۱۷-۱۹۱۴ پرداختیم عکس‌العمل مبالغه‌آمیزی بود که در پی آن در حمایت از آلمان ظهور کرد. در بین سالهای ۳۳-۱۹۱۸، اگر در محافل چپگرا مدعی می‌شدید که آلمان کوچکترین مسوولیت را در قبال جنگ بر عهده دارد شما را هو می‌کردند. در تمام مخالفتهایی که در آن سالها با قرارداد وِرسای شنیدم فکر نمی‌کنم که حتی یک بار هم شنیده باشم که این پرسش، "چه اتفاقی می‌افتاد اگر آلمان در جنگ پیروز می‌شد؟" حتی بر زبان آید، چه برسد به آنکه بر روی آن بحث شود. همچنین بر سر جنایات. حقیقت، به نظر می‌رسد، وقتی از طرف دشمن شما بیان می‌شود تبدیل به خلاف حقیقت می‌شود. اخیرا متوجه شده‌ام که همان جماعتی که در ۱۹۳۷ تمام داستانهایی که از جنایات ژاپنیها در نَنکینگ می‌شنیدند را باور می‌کردند، در ۱۹۴۲ از باور همان داستانها در مورد هنگ‌کنگ خودداری می‌کنند. حتی گرایشی به این احساس وجود داشت که چون الان دولت بریتانیا در حال جلب توجه به جنایات نَنکینگ است، پس آنها به طریقی خلاف واقع شده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی متاسفانه حقیقت امر درباره جنایات بسیار بدتر از آن است که در مورد آنها دروغ گفته شود و تبدیل به اسباب تبلیغات شوند. حقیقت این است که اتفاق می‌افتند. اتفاقا این حقیقتی که اغلب به عنوان دلیلی برای شکاک بودن آورده می‌شود – که روایت جنایات مشابه‌ای در همه جنگها ظهور می‌کند – فقط احتمال حقیقت داشتن این داستانها را بیشتر می‌کند. آشکارا وهمیات گسترده‌ای وجود دارد، و جنگ فرصت عملی کردن آنها را فراهم می‌کند. همچنین، گرچه دیگر بیان کردنش متداول نیست، هیچ شکی وجود ندارد که آن چیزی که تقریبا به "سفید" معروف است مرتکب جنایات بیشتر و بدتری در مقایسه با آن چیزی که تقریبا به "سرخ" معروف است می‌شود. برای نمونه، کمترین شکی درباره رفتار ژاپنیها در چین وجود ندارد. در مورد داستانهای طویلی که در باب جنایات فاشیستها در اروپا تعریف می‌شود هم شک چندانی وجود ندارد. حجم شواهد بسیار هنگفت است، و بخش قابل ملاحظه‌ای از آن توسط جراید و رادیوی آلمان بیان ‌می‌شود. این اتفاقات واقعا رخ دادند و این چیزی است که باید به آن توجه کرد. آنها اتفاق افتاده‌اند حتی اگر لُرد هَلیفَکس بگوید که اتفاق افتاده‌اند. سلاخی و تجاوز در شهرهای چین، شکنجه در زیرزمینهای گشتاپو، پرتاب کردن پروفسورهای یهودی پیر به داخل چاه فاضلاب، به رگبار بستن پناهجوها در امتداد جاده‌های اسپانیا – همه رخ دادند، و احتمال رخ دادنشان به این دلیل که دِیلی تلگراف (Daily Telegraph) تازه، و پنج سال دیر، از آنها خبردار شده کمتر نشده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۳.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو خاطره، اولی به دنبال اثبات چیز خاصی نیست، دومی، فکر می‌کنم، چشم آدم را به حال و هوای یک دوره انقلابی باز می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز صبح زود، در حومه هواِسکا، من و یک نفر دیگر رفته بودیم تا به سمت سنگر فاشیستها شلیک کنیم. خطوط آنها و ما در آن نقطه سیصد یارد با هم فاصله داشت و تفنگهای ما از این فاصله قادر به شلیک دقیق نبودند، اما اگر دزدکی به نقطه‌ای در فاصله صد یاردی سنگر فاشیستها می‌رفتید، و اگر بخت با شما یار بود، می‌توانستید از میان شکافی در جان‌پناه کسی را هدف قرار دهید. متاسفانه زمین بین خطوط، مزرعه چغندر کاملا تختی بود که به جز چند چاله جایی برای پناه گرفتن نداشت، و مهم بود که وقتی هنوز تاریک است رفت و قبل از آنکه خیلی روشن شود برگشت. ما داخل یک چاله بودیم، ولی پشت سر ما دویست یارد زمین مسطح بود که یک خرگوش هم جایی برای مخفی شدن در آن پیدا نمی‌کرد. در حال آماده شدن برای فرار بودیم که از داخل سنگر فاشیستها صدای بلوا و سوت زدن بلند شد. تعدادی از هواپیماهای ما در حال آمدن بودند. در همان حین مردی که به نظر می‌رسید پیغامی را برای فرمانده‌اش می‌برد، از سنگر بیرون پرید و مقابل دید ما شروع کرد به دویدن بر روی لبه جان‌پناه. نیمه لخت بود و در حین دویدن شلوارش را با دستهایش بالا نگاه داشته بود. از شلیک به او خودداری کردم. صحیح است، هدف‌گیری من خوب نیست و احتمالا نمی‌توانم یک شخص در حال دویدن را از صد یاردی هدف بگیرم، و بیشتر به این فکر بودم از فرصت استفاده کنم و تا حواس فاشیستها به هواپیماهای ما بود به سنگر خودمان برگردم. با این حال، شلیک نکردنم تا حدی به جزییات شلوارش مربوط بود. من آنجا بودم تا به "فاشیستها" شلیک کنم؛ ولی مردی که شلوارش را بالا نگاه داشته است یک "فاشیست" نیست، به وضوح موجودی مثل خود شما است و علاقه‌ای به شلیک کردن به او ندارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اتفاق نشانگر چه چیز است؟ تقریبا هیچ چیز، چون از آن اتفاقات است که همیشه در همه جنگها رخ می‌دهد. آن یکی فرق دارد. فکر نمی‌کنم که بتوانم با تعریفش شما که در حال خواندن هستید را تحت تاثیر قرار دهم، ولی از شما می‌خواهم که باور کنید برای من، به عنوان اتفاقی که مشخصه اخلاقی یک زمان بخصوص است، تاثیرگذار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از افرادی که در هنگام حضور من در پادگان به ما پیوست پسر شریری از پس‌کوچه‌های بارسلونا بود. لباسهایش پاره بود و پاهایش برهنه. خیلی هم تیره بود (به جرات خون عربی داشت)، و ژستهایی می‌گرفت که معمولا از یک اروپایی نمی‌بینید؛ بخصوص یکی – دست کاملا باز رو به جلو، کف دست عمودی – ژستی بود که مختص هندیها است. یک روز بسته‌ای سیگار، که در آن زمان همچنان ارزان پیدا می‌شد، از تخت من دزدیده شد. مانند احمقها به فرمانده خبر دادم، و یکی از همان اراذلی که در بالا نام بردم جلو آمد و الکی ادعا کرد که بیست و پنج پزوتا هم از تخت او دزدیده شده است. فرمانده، بنا به دلیلی، در آن واحد تصمیم گرفت که دزد پسر صورت‌قهوه‌ای است. در بین مجاهدین به شدت با دزدی برخورد می‌شد، و در تئوری ممکن بود افراد به خاطرش اعدام شوند. پسر بیچاره اجازه داد تا او را برای گشتن به داخل اتاق نگهبان ببرند. چیزی که به من خطور کرد این بود که اصلا تلاشی برای اثبات بی‌گناهی خود نکرد. می‌شد، از اینکه خود را به دست سرنوشت سپرده بود، فهمید که در چه فقری بار آمده بود. افسر به او فرمان داد تا لباسهایش را بکند. با حقارتی که به دیده من بسیار زشت بود لخت شد، و لباسهایش را گشتند. البته که نه سیگارها و نه پول در لباسهایش بودند؛ در واقع او آنها را ندزدیده بود. دردناکترین قسمت قضیه این بود که حتی بعد از اینکه معلوم شد بی‌گناه است همچنان خجالتزده بود. آن شب با هم به سینما رفتیم و برایش بِرَندی و شکلات خریدم. ولی آن کار هم دردناک بود – اینکه سعی کنید دردی را با پول تسکین دهید. برای چند لحظه نصف و نیمه باور داشتم که دزد است، و نمی‌شد آن را پاک کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندین هفته بعد از آن با یکی از افراد قسمتم در جبهه مشکل پیدا کردم. آن موقع دیگر من سرجوخه شده بودم و فرمانده دوازده نفر بودم. جنگی ساکن بود، هوا سرد و کار اصلی بیدار نگاه داشتن قراولها سر پست نگهبانی. ناگهان یک روز یکی از افراد از رفتن به یک پست بخصوص، که به درستی معتقد بود در معرض تیر دشمن است، امتناع کرد. موجود ضعیفی بود، و من او را گرفتم و شروع به کشیدن او به سمت پست کردم. فورا افراد در اطرافم حلقه زدند و فریاد زدند: "فاشیست! فاشیست! آن مرد را رها کن! این یک ارتش بورژوا نیست. فاشیست!"، غیره و غیره. تا جایی که اسپانیایی بدم اجازه می‌داد فریاد زدم که دستورات باید اجرا شوند، و قیل و قال خیلی سریع تبدیل شد به یکی از آن بحثهای بزرگ که انضباط در یک ارتش انقلابی از طریقشان برقرار می‌شود. بعضی می‌گفتند حق با من است، بعضی می‌گفتند نیست. ولی نکته این است که کسی که بیشتر از همه جانب من را گرفت آن پسر صورت‌قهوه‌ای بود. مرتب با همان ژست عجیب هندی می‌گفت: "او بهترین سرجوخه ما است!" (!No hay cabo como el) بعدها هم به مرخصی رفت تا خود را به قسمت من منتقل کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا این اتفاق برای من مهم است؟ چون هرگز در شرایط عادی ممکن نبود که روابط حسنه دوباره میان من و آن پسر برقرار شود. اتهام ضمنی دزدی نه تنها به خاطر تلاش من برای ترمیم رابطه فراموش نمی‌شد، بلکه احتمالا پررنگتر هم می‌شد. یکی از اثرات زندگی امن و متمدن نوعی حساس بودن بیش از حد است که تمام هیجانات اصلی را انزجارآور می‌کند. سخاوت به دردناکی خست است، شکرگذاری به بدی ناشکری. ولی ما در اسپانیا در ۱۹۳۶ در دوران عادی زندگی نمی‌کردیم. دورانی بود که در آن احساس سخاوتمندی راحتتر از آنچه در حالت عادی امکان دارد بود. می‌توانم یک دوجین اتفاق مشابه را نقل کنم که به راحتی قابل انتقال نیستند ولی در ذهن من با حال و هوای مخصوص آن دوران گره خورده‌اند، لباسهای نخ‌نما، پوسترهای انقلابی خوش‌رنگ، استفاده فراگیر از کلمه "رفیق"، اشعار ضد-فاشیستی که بر کاغذ نازک چاپ شده و یک پنس فروخته می‌شدند، عباراتی نظیر "همبستگی بین‌المللی پرولتاریا" که به سبک رقت‌انگیزی توسط افرادی که فکر می‌کردند این عبارت معنی خاصی دارد تکرار می‌شد. آیا می‌توانید نسبت به کسی که در حضورش مورد بازرسی قرار گرفته‌اید و متهم به دزدی از او هستید احساس دوستی بکنید، و در یک نزاع از او حمایت کنید؟ نه، نمی‌توانید؛ ولی شاید بتوانید، اگر هر دو با هم از دل تجربه‌ای که احساسات را گسترش می‌دهد گذر کرده باشید. این یکی از نتایج فرعی انقلاب است، گرچه در این مورد فقط شروع یک انقلاب بود، انقلابی از پیش محکوم به شکست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۴.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درگیری بر سر قدرت در میان احزاب جمهوریخواه اسپانیایی چیزی تلخ و دور است که من در این لحظه علاقه‌ای به زنده کردنش ندارم. تنها به این دلیل به آن اشاره می‌کنم که بگویم: هیچ چیزی، یا تقریبا هیچ چیزی، که درباره روابط داخلی دولت می‌خوانید را باور نکنید. هر چه است، از هر طرفی، تبلیغات حزبی است – یعنی، دروغ است. حقیقت کلی در مورد جنگ به میزان کافی روشن است. بورژوازی در اسپانیا به فرصت خود برای خرد کردن جنبش کارگری واقف شد، و به کمک نازیها و نیروهای متحجر در تمام دنیا از آن استفاده کرد. شک دارم که بیشتر از این بشود چیزی را تصدیق کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد دارم که یک بار به آرتور کُستلِر گفتم، "تاریخ در ۱۹۳۶ متوقف شد"، و او هم سرش را به علامت تصدیق تکان داد. هر دو ما به طور کلی به تمامیتخواهی فکر می‌کردیم، ولی بخصوص به جنگ داخلی اسپانیا. خیلی زود در زندگی متوجه شدم که هیچ واقعه‌ای در روزنامه‌ها هرگز به درستی گزارش نمی‌شود، ولی در اسپانیا، برای مرتبه نخست، گزارشهایی در روزنامه‌ها دیدم که هیچ ربطی به حقایق نداشتند، نه حتی آن رابطه‌ای که در یک دروغ عادی نهفته است. گزارش نبردهای بزرگ وقتی جبهه‌ها آرام بودند، و سکوت محض وقتی صدها نفر کشته شده بودند. با چشمان خود دیدم که سربازانی که شجاعانه جنگیده بودند به بزدلی و خیانت متهم شوند، و دیگرانی که حتی یک تیر هم شلیک نکرده بودند به خاطر پیروزی در نبردهای خیالی مورد تشویق قرار بگیرند؛ و در لندن روزنامه‌هایی دیدم که این دروغها را تکرار می‌کردند و روشنفکران مشتاقی که بر پایه حوادثی که اصلا رخ نداده بودند کاخهای احساسی می‌ساختند. در حقیقت دیدم که تاریخ، نه آنگونه که واقعا اتفاق افتاد، بلکه آنگونه که باید بر اساس "مشی حزبی" اتفاق می‌افتاد نوشته شود. ولی به طرقی، جدا از ناگوار بودنش، مهم نبود. به مسایل ثانویه مربوط بود – یعنی، نزاع بر سر قدرت بین کُمینترن و احزاب چپگرای اسپانیایی، و تلاش دولت روسیه برای متوقف کردن انقلاب در اسپانیا. ولی تصویری که دولت اسپانیا در کل به دنیا ارایه می‌کرد نادرست نبود. مسایل اصلی همانها بودند که ادعا می‌کرد. ولی فاشیستها و حامیانشان، آنها چگونه می‌توانستند حتی تا آن حد به حقیقت نزدیک شوند؟ چگونه می‌توانستند از اهداف واقعی خود نام ببرند؟ تفسیر آنها از جنگ وهم خالص بود، و در شرایط موجود امکان نداشت جور دیگری باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها مسیر باز تبلیغاتی برای نازیها و فاشیستها این بود که خود را در هیبت مسیحیهای وطندوستی جا بزنند که هدفشان نجات اسپانیا از دیکتاتوری روسیه است. برای این کار باید وانمود می‌شد که زندگی در اسپانیای تحت کنترل دولت چیزی به جز یک کشتار مستمر نبود (به کاتولیک هِرالد (Catholic Herald) یا دِیلی مِیل (Daily Mail) نگاه کنید – ولی اینها در برابر جراید فاشیست قاره‌ای بچه‌بازی بودند)، و این شامل بزرگنمایی بی‌اندازه دخالت روسیه می‌شد. اجازه دهید تا از میان تپه‌های بزرگی که جراید کاتولیک و متحجر دنیا از دروغ ساختند فقط به یکی اشاره کنم – حضور یک ارتش بزرگ روسی در اسپانیا. همه پیروان عابد فرانکو به این اعتقاد داشتند؛ نیروی انسانی آن تا نیم میلیون نفر تخمین زده می‌شد. خب، هیچ ارتشی از روسیه در اسپانیا حضور نداشت. شاید مشتی خلبان و تکنسین، حداکثر چند صد نفر، حضور داشتند ولی ارتشی در کار نبود. میلیونها اسپانیایی به کنار، ولی چندین هزار خارجی که در اسپانیا جنگیدند شاهد این امر هستند. خب، شهادت آنها هیچ تاثیری بر مبلغین فرانکو نگذاشت، افرادی که حتی پایشان را هم در اسپانیای تحت کنترل دولت نگذاشته بودند. از آن طرف این جماعت به هیچ نحوی حاضر به قبول دخالت آلمان و ایتالیا نبودند، حتی هنگامی که جراید آلمان و ایتالیا آشکارا به دستاوردهای "لژیونرهای" خود می‌بالیدند. انتخابم این بود که فقط به یک مورد اشاره کنم، ولی در حقیقت تمام تبلیغات فاشیستها در همین سطح بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از این مساله می‌ترسم، چون اغلب در من این احساس را ایجاد می‌کند که مفهوم حقیقت عینی در دنیا رو به محو شدن می‌رود. به هر حال امکان دارد که این دروغها، یا دروغهای مشابه، وارد تاریخ شوند. تاریخ جنگ اسپانیا چگونه نوشته خواهد شد؟ اگر فرانکو در قدرت بماند نماینده‌های او کتابهای تاریخ را خواهند نوشت و (با نکته بالا بمانیم) آن ارتش روسی که هرگز وجود نداشت تبدیل به واقعیت تاریخی خواهد شد، و نسل از پس نسل بچه‌ها در مدرسه آن را خواهند آموخت. ولی فرض کنیم فاشیسم در نهایت شکست می‌خورد؛ آن موقع تاریخ جنگ چگونه نوشته خواهد شد؟ فرانکو چه جور اسنادی را به ارث خواهد گذاشت؟ فرض کنیم اسناد دولت قابل بازیافت باشند – دوباره، تاریخ درست جنگ چگونه نوشته خواهد شد؟ برای اینکه، همانطور که قبلا اشاره کردم، دولت هم به صورت گسترده به دروغ واصل شد. می‌توان، از زاویه ضد-فاشیسم، تاریخ کلی جنگ را به درستی نوشت، ولی تاریخچه‌ای یکطرفه خواهد بود و در تمام موارد کوچک غیر قابل استناد. به هر حال، نوعی از تاریخ نوشته خواهد شد، و بعد از مردن آنها که جنگ را به خاطر دارند، عموما پذیرفته خواهد شد. پس در عمل دروغ به حقیقت تبدیل می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانم که متداول است بگوییم تمام تاریخ ثبت شده دروغ می‌باشد. حاضرم قبول کنم که تاریخ بیشتر نادرست و جانبدارانه است، ولی چیزی که مختص دوران ما است رها کردن این نظر است که &lt;b&gt;می‌شود &lt;/b&gt;تاریخ را صادقانه نوشت. در گذشته مردم عمدا دروغ می‌گفتند، یا نادانسته چیزی را که می‌نوشتند لفت و لعاب می‌دادند، یا در حالی که می‌دانستند از اشتباه کردن گریزی نیست به دنبال حقیقت می‌گشتند؛ ولی در تمام موارد می‌دانستند که "حقایق" وجود دارند و کمابیش قابل کشف شدن هستند. و در عمل هم حجم زیادی از حقایق وجود داشت که همه بر رویشان اتفاق نظر داشتند. اگر، برای مثال، در دایره‌المعارف بریتانکا نگاهی به جنگ پیشین بکنید، می‌بینید که بخش قابل توجهی از اسناد از منابع آلمانی استخراج شده‌اند. یک مورخ بریتانیایی و یک مورخ آلمانی بر روی نکات بسیاری با هم اختلاف خواهند داشت، حتی نکات اساسی، ولی همچنان حجمی از حقایق خنثی وجود خواهد داشت که بر سرشان به طور جدی بحث نخواهد شد. این مبنای توافق، که به معنی ریشه حیوانی یکسان تمام انسانها است، به دست تمامیتخواهی نابود می‌شود. در واقع ایدیولوژی نازیسم وجود "حقیقت" را انکار می‌کند. چیزی، برای نمونه، به عنوان "علم" وجود ندارد. فقط "علم آلمانی" یا "علم یهودی" و غیره وجود دارد. هدف ضمنی این خط فکر دنیای ترسناکی است که در آن رهبر، یا یک محفل در قدرت، نه تنها آینده را کنترل می‌کند بلکه &lt;b&gt;گذشته&lt;/b&gt; را هم. اگر رهبر بگوید که این یا آن اتفاق، "هرگز رخ نداد" – خب، هرگز رخ نداد. اگر بگوید که دو بعلاوه دو می‌شود پنج – خب، دو بعلاوه دو می‌شود پنج. من از این چشم‌انداز بیشتر از بمباران شدن می‌ترسم – و اگر تجربیات چندین سال گذشته را در نظر بگیریم، خواهیم دید که ادعای احمقانه‌ای نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی شاید به وحشت انداختن خویش با تصاویری از یک آینده تمامیتخواه کار کودکانه یا مریضی باشد؟ قبل از اینکه مهر کابوس غیر عملی را بر پیشانی دنیای تمامیتخواه بزنید، فقط به یاد آورید که دنیای امروز در ۱۹۲۵ مانند کابوسی بود که هرگز امکان نداشت به واقعیت بپیوندد. در برابر آن دنیای متغیر و خیالی که در آن سیاه ممکن است فردا سفید باشد و وضع هوای دیروز را می‌توان با حکم عوض کرد، فقط دو حفاظ وجود دارد. یکی این است که هر چقدر هم که حقیقت را نفی کنید، حقیقت، همان گونه که بود، در پشت سرتان، به حیات خود ادامه می‌دهد و نتیجتا شما نمی‌توانید آن را به گونه‌ای نقض کنید که به کارایی نظامی ضربه بزند. دیگری اینکه تا وقتی قسمتهایی از دنیا فتح نشده باقی بمانند، می‌توان سنت لیبرال را زنده نگاه داشت. اگر به فاشیسم، یا حتی ترکیبی از چند فاشیسم مختلف، اجازه فتح کامل دنیا داده شود، آن دو حالت از بین خواهند رفت. ما در انگلستان خطر این گونه مسایل را دست کم می‌گیریم، چون رسوم ما و امنیتی که در گذشته داشته‌ایم ما را گرفتار نوعی باور احساسی کرده‌اند که در انتها همه چیز درست خواهد شد و آن چیزی که باعث وحشت بسیار می‌شود نهایتا رخ نمی‌دهد. صدها سال تغذیه از ادبیاتی که در آن خیر همیشه در فصل آخر پیروز می‌شود باعث شده است تا نیمه-غریزی باور داشته باشیم که شر همیشه در دراز مدت خود را سرنگون می‌کند. برای نمونه، صلحطلبی بیشتر بر این پایه بنا شده است. احتیاجی به مقاومت در برابر بدی نیست، همیشه به نحوی خودش را از بین می‌برد. ولی چرا باید این کار را بکند؟ چه مدرکی برای اثبات این ادعا وجود دارد؟ آیا نمونه‌ای از سقوط یک حکومت مدرن صنعتی، بدون حمله نظامی و مفتوح واقع شدن از خارج، وجود دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نمونه، برقراری مجدد برده‌داری را در نظر بگیرید. بیست سال پیش چه کسی می‌توانست تصور کند که برده‌داری به اروپا باز خواهد گشت؟ اردوگاههای کار اجباری در سراسر اروپا و شمال آفریقا، جایی که لهستانیها، روسها، یهودیها و زندانیهای سیاسی از هر نژادی برای جیره روزانه خود مشغول ساختن راه و خشک کردن باتلاق می‌باشند، به وضوح نمونه عینی برده‌داری هستند. تنها تفاوتش در این است که فعلا خرید و فروش برده توسط افراد ممکن نیست. از زوایای دیگر - مثلا، جدا کردن اعضای خانواده – شرایط احتمالا از مزارع پنبه در آمریکا هم بدتر است. هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم این شرایط با وجود سلطه تمامیتخواهی عوض خواهد شد. ما متوجه مفاهیم واقعی این وضعیت نمی‌شویم چون به طریقی عرفانی باور داریم که رژیمی که بر پایه برده‌داری بنا شده باشد &lt;b&gt;باید&lt;/b&gt; سقوط کند. ولی باارزش خواهد بود اگر مدت زمان دوام امپراتوریهای برده‌داری عهد عتیق را با یکی از حکومتهای مدرن مقایسه کنیم. تمدنهای بنا شده بر برده‌داری برای مدتی به طول چهار هزار سال هم دوام آورده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی به عهد عتیق فکر می‌کنم، جزییاتی که بیشتر از همه من را می‌ترساند این است که آن صدها میلیون برده‌ای که تمدن نسل به نسل بر پشتشان تکیه کرده بود حتی کوچکترین سندی هم از خود به یادگار نگذاشته‌اند. حتی اسامی آنها را هم نمی‌دانیم. از تمام تاریخ یونان و روم، نام چند برده را شنیده‌اید؟ من دو تا به ذهنم می‌رسد، شاید هم سه تا. یکی اسپارتاکوس و دیگری اِپیکتِت. همچنین، در تالار روم در موزه بریتانیا ظرفی شیشه‌ای وجود دارد که بر کف آن نام سازنده‌اش حک شده است، "فِلیکس فِکیت". من تصویری از فِلیکس بیچاره در ذهن دارم (یک گال با موهای قرمز و قلاده آهنی به دور گردن)، ولی ممکن است در واقعیت برده نبوده باشد؛ پس فقط دو برده وجود دارند که من مطمئنا از نامشان آگاه هستم، و به احتمال افراد کمی باشند که بیشتر از این بدانند. بقیه در سکوت محض فراموش شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۵.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ستون فقرات مقاومت در برابر فرانکو طبقه کارگر اسپانیا بود، بخصوص اعضای اتحادیه‌های کارگری شهری. در طولانی مدت – مهم است که به خاطر بسپاریم فقط در طولانی مدت – طبقه کارگر مطمئنترین دشمن فاشیسم است، تنها به این دلیل که طبقه کارگر بیشترین سود را از بازسازی درست جامعه خواهد برد. برخلاف طبقات و دسته‌های دیگر، نمی‌توان تا ابد به آن رشوه داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتن این به معنی ایدآل‌سازی از طبقه کارگر نیست. در مبارزه درازمدتی که در پی انقلاب روسیه رخ داده است این کارگرهای یدی بوده‌اند که شکست خورده‌اند، و ناممکن است احساس نکنیم که تقصیر خودشان بوده است. نوبت به نوبت، کشور به کشور، جنبشهای متشکل طبقه کارگر به وسیله خشونت نامشروع و آشکار خرد شده‌اند، و همراهانشان، که با همبستگی نظری به آنها پیوند خورده‌اند، فقط نظاره کرده و دست به کاری نزده‌اند؛ و در پس این خیانتهای متعدد این حقیقت خوابیده است که میان کارگرهای سفیدپوست و رنگین‌پوست حرفی از همبستگی هم حتی زده نمی‌شود. چه کسی می‌تواند بعد از ده سال گذشته اعتقادی به آگاهی طبقاتی پرولتاریای بین‌المللی داشته باشد؟ برای طبقه کارگر انگلستان، به نظر کشتار رفیقانشان در وین، برلین، مادرید یا هر جای دیگری از نتیجه مسابقه فوتبال دیروز بی‌اهمیتتر بود. اما این تغییری در این حقیقت که طبقه کارگر بعد از تسلیم دیگران به مبارزه خود با فاشیسم ادامه خواهد داد ایجاد نمی‌کند. یکی از خصوصیات تسخیر فرانسه توسط آلمان تغییر موضع عجیب برخی از روشنفکرها بود، از جمله برخی از روشنفکرهای سیاسی چپگرا. روشنفکرها جماعتی هستند که بیشتر از همه در برابر فاشیسم ضجه می‌زنند، ولی در عین حال، وقتی در مخمصه گیر می‌افتند، بخش قابل ملاحظه‌ای از آنها در شکست‌گرایی فرو می‌روند. به اندازه کافی برای دیدن بخت ناچیز خود دوراندیش هستند، و مهمتر از آن می‌شود آنها را با رشوه خرید – برای اینکه آشکار است نازیها فکر می‌کنند روشنفکرها ارزش رشوه دادن را دارند. رفتار طبقه کارگر برعکس این است. از آنجا که نادانتر از آن هستند که متوجه کلاهی که بر سرشان می‌رود بشوند، به راحتی وعده‌های فاشیسم را قورت می‌دهند، ولی دیر یا زود دوباره مبارزه را از سر می‌گیرند. مجبور هستند، چون همیشه در وجود خود متوجه توخالی بودن وعده‌های فاشیسم می‌شوند. فاشیستها، برای جذب همیشگی طبقه کارگر، مجبور به بالا بردن کیفیت عمومی زندگی هستند، چیزی که نمی‌توانند یا احتمالا اصلا خواهان آن نیستند. مبارزه طبقه کارگر مانند رشد یک گیاه است. گیاه کور و احمق است، ولی می‌داند که باید به بالا، به سمت خورشید برود، و به این کار با وجود تمام موانع ادامه می‌دهد. کارگرها برای چه مبارزه می‌کنند؟ خیلی ساده، برای زندگی نجیبانه‌ای که بیشتر و بیشتر از ممکن بودنش آگاه می‌شوند. آگاهی آنها از این هدف کم و زیاد می‌شود. در اسپانیا، برای مدتی، مردم آگاهانه رفتار می‌کردند، در حرکت به سمت هدفی که خواهان رسیدن به آن بودند و باور داشتند که می‌توان به آن رسید. به این دلیل بود که زندگی در اسپانیای در کنترل دولت در چند ماه اول جنگ احساس خوب و جالبی داشت. مردم عامی در اعماق وجود خود می‌دانستند که جمهوری دوست آنها است و فرانکو دشمن آنها. می‌دانستند که حق با آنها است، چون برای چیزی می‌جنگیدند که دنیا به آنها بدهکار بود و توانایی پرداختش را به آنها داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد داشتن این امر برای دیدن جنگ اسپانیا از منظر درست الزامی است. وقتی آدم به خشونت، کثافت و پوچی جنگ – و در این مورد بخصوص به شکنجه، دروغ، دسیسه و سوءتفاهم – فکر می‌کند، همیشه این وسوسه وجود دارد که بگوید: "دو طرف به بدی یکدیگر هستند. من بیطرف هستم". اما، در عمل، آدم نمی‌تواند بیطرف باشد، و به ندرت جنگی یافت می‌شود که مهم نباشد چه کسی در آن به پیروزی می‌رسد. تقریبا همیشه یک طرف کمابیش نماینده ترقی است، طرف دیگر کمابیش نماینده تحجر. تنفری که جمهوری اسپانیا در میلیونرها، دوکها، کاردینالها، عیاشها، دایی جان ناپلئونها و غیره ایجاد کرد به تنهایی برای روشن کردن وضعیت کافی است. در ماهیت یک جنگ طبقاتی بود. اگر در آن پیروز می‌شدیم، آرمان مردم عامی در سراسر دنیا قویتر می‌شد. در آن شکست خوردیم، و سهامدارها در تمام دنیا دستهای خود را به هم مالیدند. مساله اصلی این بود، بقیه چیزها حرف مفت بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۶.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه جنگ اسپانیا در لندن، پاریس، رم و برلین رقم خورد و نه در اسپانیا. بعد از تابستان ۱۹۳۷، برای کسانی که کور نبودند مثل روز روشن بود که دولت فقط در صورتی می‌تواند در جنگ پیروز شود که تغییری اساسی در توازن بین‌المللی رخ دهد، و نِگرین (۳) و دیگران احتمالا به این دلیل تصمیم به ادامه جنگ گرفتند که فکر می‌کردند جنگ جهانی که در ۱۹۳۹ آغاز شد در ۱۹۳۸ آغاز خواهد شد. تفرقه در جناح دولت، با وجود تبلیغات زیادی که بر روی آن شده است، دلیل اصلی شکست نبود. مجاهدین دولت با عجله به وجود آمده بودند، به خوبی مسلح نبودند و ظاهر نظامی خوبی هم نداشتند، ولی اگر تفاهم سیاسی از ابتدا هم وجود داشت تغییری در این وضع ایجاد نمی‌شد. در شروع جنگ کارگر کارخانه نوعی در اسپانیا حتی نمی‌دانست چگونه با تفنگ شلیک کند (در اسپانیا هرگز خدمت اجباری وجود نداشته است)، و صلحطلبی سنتی چپ هم مانع بزرگی بود. هزارها خارجی که در اسپانیا خدمت کردند پیاده‌نظام خوبی بودند، ولی در میان آنها متخصص، از هر نوعی، به ندرت دیده می‌شد. این نظریه تروتسکی‌ایستها، اینکه می‌شد در جنگ در صورت متوقف نشدن انقلاب پیروز شد، احتمالا غلط بود. ملی کردن کارخانه‌ها، خراب کردن کلیساها، و توزیع بیانیه‌های انقلابی به بیشتر شدن کارایی ارتشها منتهی نمی‌شد. فاشیستها پیروز شدند چون قویتر بودند؛ سلاحهای مدرنی داشتند که دیگران نداشتند. با استراتژی سیاسی نمی‌توان آن برتری را خنثی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیج‌کننده‌ترین چیز در جنگ اسپانیا رفتار قدرتهای بزرگ بود. فرانکو در واقع به دست آلمانیها و ایتالیاییها در جنگ پیروز شد و انگیزه آنها هم به اندازه کافی واضح بود. درک کردن انگیزه فرانسه و بریتانیا سختتر است. در ۱۹۳۶ برای همه مشخص بود که اگر بریتانیا به دولت اسپانیا کمک کند، حتی در حد چند میلیون پوند اسلحه، فرانکو سقوط می‌کند و استراتژی آلمان به شدت از پاشنه خارج می‌شود. در آن زمان لازم نبود غیبگو باشید تا بدانید جنگ میان آلمان و بریتانیا در راه بود؛ می‌شد حتی با دقت یک یا دو سال زمان درست آن را پیشبینی کرد. با تمام این اوصاف طبقه حاکم بریتانیا به سخیفترین، بزدلانه‌ترین و دوروترین روش ممکن تمام سعی خود را برای تقدیم اسپانیا به فرانکو و نازیها کرد. چرا؟ جواب متداول این است که آنها طرفدار فاشیستها بودند. بی‌شک بودند، ولی با این حال، وقتی نوبت به رویارویی نهایی رسید، تصمیم به مقابله با آلمان گرفتند. هنوز هم نامشخص است که بر اساس چه نقشه‌ای تصمیم به حمایت از فرانکو گرفتند، و ممکن هم هست که هیچ نقشه مشخصی نداشتند. اینکه طبقه حاکم بریتانیا بدجنس است یا فقط احمق مشکلترین، و در لحظات معینی مهمترین، سؤال زمان ما است. درباره روسها، انگیزه آنها در جنگ اسپانیا کاملا مرموز است. آیا، همانطور که لیبرالها باور داشتند، برای حمایت از دموکراسی و خنثی کردن نازیها در اسپانیا دخالت کردند؟ پس چرا دخالتشان به این میزان خسیسانه بود و چرا در نهایت اسپانیا را مجروح رها کردند؟ یا آیا، همانطور که کاتولیکها ادعا کردند، در اسپانیا دخالت کردند تا انقلاب را پرورش دهند؟ پس چرا تمام توان خود را برای خرد کردن جنبشهای انقلابی اسپانیا، حفظ مالکیت شخصی و دادن قدرت به طبقه متوسط به جای طبقه کارگر به کار بستند؟ یا آیا، همانطور که تروتسکی‌ایستها اشاره کردند، فقط برای جلوگیری از انقلاب در اسپانیا دخالت کردند؟ پس چرا از فرانکو حمایت نکردند؟ در کل، راحتترین روش برای توضیح کارهای آنها این است که فرض کنیم بر اساس چندین انگیزه متضاد عمل می‌کردند. من بر این باور هستم که در آینده احساس خواهیم کرد که سیاست خارجی استالین، به جای آنکه طبق ادعاها محشر کبری باشد، فقط احمقانه و فرصتطلبانه بوده است. ولی به هر صورت، جنگ داخلی اسپانیا نشان داد که نازیها می‌دانستند چه کار می‌کنند و مخالفینشان نمی‌دانستند. جنگ در سطح فناوری بسیار پایینی رقم خورد و استراتژی اصلی آن هم بسیار ساده بود. آن طرفی که اسلحه داشت پیروز می‌شد. نازیها و ایتالیاییها به دوستان اسپانیایی فاشیست خود اسلحه دادند، و دموکراسیهای غربی و روسیه به آنها که باید دوستشان می‌بودند اسلحه ندادند. به این ترتیب جمهوری اسپانیا، "بعد از به دست آوردن آن چیزی که هیچ جمهوری دیگری نداشت"، نابود شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه آیا ترقیب اسپانیاییها به ادامه جنگ، همانطور که تمام چپگرایان در بقیه کشورها بی‌شک انجام دادند، وقتی نمی‌توانستند در آن پیروز شوند کار درستی بود سؤالی است که پاسخ به آن سخت است. من خود فکر می‌کنم کار درستی بود، چون باور دارم که از نقطه نظر بقاء بهتر است که جنگید و شکست خورد تا نجنگیده تسلیم شد. اثر آن بر استراتژی بزرگتر مقاومت بر علیه فاشیسم فعلا قابل ارزیابی نیست. ارتشهای ژنده‌پوش و بدون سلاح جمهوری دو سال و نیم دوام آوردند، که بدون شک بیشتر از آنچه دشمنانشان انتظار داشتند بود. ولی آیا این کار باعث بر هم ریختن برنامه کاری فاشیستها شد، یا از طرف دیگر، فقط جنگ اصلی را عقب انداخت و به نازیها فرصت داد تا ماشین جنگی خود را آماده کنند، فعلا معلوم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;۷.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هر وقت به جنگ اسپانیا فکر می‌کنم دو خاطره در ذهنم تداعی می‌‌شود. یکی از بخش بیمارستان لاریدا است و صدای به نسبت ناراحت مجاهدین مجروحی که ترانه‌ای را می‌خواندند که اینگونه به پایان می‌رسید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یک عهدنامه،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مبارزه تا آخر راه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب، تا آخر هم مبارزه کردند. قطعا در هجده ماه آخر جنگ ارتشهای جمهوریخواه بدون سیگار و با غذای بسیار کم به جنگیدن ادامه داده بودند. حتی هنگامی که من در نیمه ۱۹۳۷ از اسپانیا خارج شدم، گوشت و نان کمیاب بود، تنباکو به ندرت یافت می‌شد، قهوه و شکر هم تقریبا پیدا نمی‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره دیگر از مجاهد ایتالیایی است که روزی که من به مجاهدین پیوستم، در اتاق نگهبانی دستم را فشرد. درباره این مرد در ابتدای کتابم در مورد جنگ اسپانیا نوشته‌ام، و نمی‌خواهم آنچه آنجا گفته‌ام را تکرار کنم. وقتی یونیفورم ژنده و صورت حزین، معصوم و قوی او را به یاد می‌آورم – اُه، چه پررنگ! - مسایل پیچیده و جانبی جنگ کنار می‌روند و به وضوح می‌بینم که، در هر حال، در اینکه حق با چه کسی بود شکی نیست. با وجود بازیهای قدرت و دروغهای گزارشگری، مساله مرکزی جنگ تلاش اینگونه مردم برای به دست آوردن زندگی نجیبانه‌ای بود که می‌دانستند حق طبیعی آنها است. سخت است که به سرنوشت احتمالی این مرد بدون احساس تلخی فکر کنیم. از آنجا که او را در پادگان لنین دیدم او به احتمال یک تروتسکی‌ایست یا یک آنارشیست بود، و در شرایط عجیب زمان ما، وقتی اینگونه افراد به دست گشتاپو کشته نمی‌شوند معمولا به دست جی. پی. یو. کشته می‌شوند. ولی این تاثیری بر مسایل درازمدت نمی‌گذارد. صورت این مرد، که من آن را فقط برای یک یا دو دقیقه دیدم، به عنوان نوعی تذکر تصویری، که جنگ اساسا بر سر چه بود، با من مانده است. او برای من نماد غنچه طبقه کارگر اروپایی است که در تمام کشورها از دست پلیس فرار می‌کند، مردمی که گورهای دسته‌جمعی میدانهای جنگ اسپانیا را پر می‌کنند و الان، به تعداد چندین میلیون، در حال پوسیدن در اردوگاههای کار اجباری هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی آدم به افرادی که از فاشیسم دفاع می‌کنند یا کرده‌اند فکر می‌کند، از تنوعشان متحیر می‌شود. به مرامی فکر کنید که به هر حال برای مدتی توانست هیتلر، پَتِن، مُنتَگو نُرمَن، پاوِلیچ، ویلیام رَندولف هِرست، اِستِرایشِر، بوکمَن، اِزرا پاوند، خوان مارچ، کُکتو، تیسِن، پدر کاولین، مفتی اورشلیم، آرنولد لان، آنتونِچکیو، اِسپِنگلِر، بِوِرلی نیکُلز، لیدی هیوستُن و مارینِتی را گرد هم جمع کند! اما کلید حل معما بسیار واضح است. آنها همگی چیزی برای از دست دادن دارند، یا مردمی هستند که به جامعه طبقاتی علاقه دارند و از چشم‌انداز دنیایی از انسانهای آزاد و برابر وحشتزده هستند. در پس تمام تبلیغاتی که درباره روسیه "بی‌خدا" و "ماده‌گرایی" طبقه کارگر می‌شود خیلی ساده تلاش آن عده‌ای خوابیده است که می‌خواهند به پول و امتیازهای خود بچسبند. به همچنین، البته تا حدودی حقیقت دارد، تمام آن صحبتها در مورد بی‌ارزش بودن نوسازی اجتماعی در صورت همراه نبودن با "تغییرات قلبی". عابدها، از پاپ گرفته تا یوگاکاران کالیفرنیا، خیلی به "تغییرات قلبی" علاقه دارند و از نظر آنها بسیار کارسازتر از تغییر در سیستم اقتصادی است. پَتِن سقوط فرانسه را به علاقه مردم عادی "به عیاشی" نسبت می‌دهد. برای مشاهده درست این باید اندکی تامل کرد و پرسید مگر یک کشاورز یا کارگر فرانسوی در طول زندگی خود در مقایسه با پَتِن به چه میزان عیاشی می‌کند؟ وای از گستاخی این سیاستمدارها، کشیشها، ادیبها و غیره که در مذمت "ماده‌گرایی"، سوسیالیست طبقه کارگر را به خطابه می‌گیرند! تنها چیزی که مرد کارگر طلب می‌کند چیزی است که این بقیه به آن به چشم حداقل واجبی نگاه می‌کنند که زندگی بدون آن میسر نیست. غذا به میزان کافی، رهایی از وحشت همیشگی بیکاری، علم به اینکه فرزندانتان از بخت برابر برخوردار خواهند بود، حمام روزی یک بار، ملحفه تمیز به میزان منطقی، سقفی که چکه نمی‌کند، و ساعت کاری که به اندازه کافی کوتاه باشد تا بعد از پایان کار اندکی انرژی باقی مانده باشد. و دست یافتن به آن حداقل چه راحت خواهد بود اگر تنها بیست سال فکرمان را معطوف آن کنیم! رساندن سطح زندگی تمام دنیا به سطح زندگی در بریتانیا کاری سختتر از جنگ اخیر نخواهد بود. ادعا نمی‌کنم، و کسی هم نمی‌شناسم که ادعا کند، که این به تنهایی تمام مشکلات را حل خواهد کرد. فقط اینکه برای حل مشکلات واقعی بشر باید در ابتدا کمبود و کار سخت را ریشه‌کن کرد. مساله اصلی دوره ما کمرنگ شدن باور به جاودانگی شخصی است، و تا زمانی که انسان نوعی یا مانند گاو در حال خرحمالی کردن است یا از ترس پلیس مخفی می‌لرزد حل شدنی نیست. وای که طبقه کارگر حق دارد "ماده‌گرا" باشد! چه درست شکم را پیش از ذهن قرار می‌دهند، نه در معیار ارزشی بلکه در معیار زمان! درک کردن این به فهم خوف درازمدتی که تحمل می‌کنیم کمک خواهد کرد. هر کدام از ملاحظات ممکن است آدم را دچار لغزش کند – آژیر صدای یک پَتِن یا یک گاندی، این حقیقت که برای مبارزه کردن باید خفت را پذیرفت، موقعیت اخلاقی مبهم بریتانیا، با الفاظ دموکراتیک و امپراتوری حمالهایش، تکامل منحوس روسیه شوروی، بازی کثافت سیاست چپگرا – همه اینها کمرنگ می‌شوند و تنها چیزی که دیده می‌شود بیداری تدریجی مردم عامی در برابر ملاکین و دروغگوها و دست‌بوسهای اجاره‌ای آنها است. مساله بسیار ساده است. باید افرادی مثل آن سرباز ایتالیایی اجازه زیستن یک زندگی نجیب و کاملا انسانی که امروزه از نظر فنی ممکن است را داشته باشند، یا نه؟ باید انسان عامی دوباره به گل فرو برده شود، یا نه؟ من خود معتقدم، شاید بر اساس اسناد ناکافی، که انسان عامی دیر یا زود در مبارزه خود پیروز می‌شود، ولی می‌خواهم این اتفاق زودتر رخ دهد و نه دیرتر – زمانی در صد سال آینده، و نه زمانی در ده هزار سال آینده. این مساله اصلی جنگ اسپانیا بود، و جنگ پیشین، و شاید جنگهایی که در آینده خواهند آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دیگر هرگز مجاهد ایتالیایی را ندیدم و نامش را هم یاد نگرفتم. به احتمال یقین مرده است. تقریبا دو سال بعد، هنگامی که به وضوح در جنگ شکست خورده بودیم، این ابیات را به یاد او نوشتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرباز ایتالیایی دست من را فشرد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در کنار میز اتاق نگهبانی؛&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دست قوی و دست ظریف&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که پنجه‌هایش توانا هستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ملاقات کردن در میان صدای تفنگها&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی وای! چه آرامشی بود آن وقت&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در خیره شدن به صورت داغانش&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نابتر از صورت هر زنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برای اینکه کلمات پوسیده‌ای که حال من را به هم می‌زنند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همچنان در گوشهای او مقدس بودند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و او از هنگام به دنیا آمدن چیزهایی را&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که من با کتاب خواند و آهسته آموخته بودم می‌دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تفنگهای خائن حرف خود را زده بودند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و هر دو ما آن را خریده بودیم،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی آجر طلایی من از طلا ساخته شده بود – وای!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چه کسی فکرش را می‌کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بخت خوش به همراهت، سرباز ایتالیایی!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی بخت برای شجاعها نیست؛&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دنیا چه چیز را به تو پس خواهد داد؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همیشه کمتر از آنچه تو دادی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در میان سایه و شبح،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در میان سفید و سرخ،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در میان گلوله و دروغ،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرت را کجا مخفی خواهی کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که کجا است مانوئل گُنزالِز؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که کجا است پِدرو آگویلار؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که کجا است رامُن فِنِلوسا؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کرمهای خاکی می‌دانند که کجا هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نام تو و کردار تو فراموش شدند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; قبل از آنکه استخوانهای تو خشک شود،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و دروغی که تو را غرق کرد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در زیر دروغ بزرگتری مدفون شده است؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولی چیزی که من در صورت تو دیدم&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هیچ قدرتی من را از آن محروم نمی‌کند:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هیچ بمبی که منفجر می‌شود&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روحیه بلورین را نخواهد شکست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، ۱۹۴۳&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxZGM3NjA5ZWQtNzBiZS00YTVjLWFlODktYjAyN2QzMTJiOWQ2&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;(۱) در ۱۹۳۳، کانون بحث دانشگاه آکسفورد قطعنامه‌ای را به رای گذاشت که بعدها به قطعنامه شاه و کشور معروف شد. متن این قطعنامه به این شرح بود: "این مجلس تحت هیچ شرایطی برای شاه و کشورش نخواهد جنگید". قطعنامه‌ با ۲۷۵ رای موافق و ۱۵۳ رای مخالف به تصویب رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(۲) کنوانسیون ملت یک "دولت مردمی" بود که در سالهای ۴۱-۱۹۴۰ شکل گرفت و هدفش برملا کردن نقش سیاستمدارها در جنگ و سیاست تسکین سالهای قبل از آن بود. نیروی محرک آن کمونیستهای بریتانیا بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(۳) خوان نِگرین، ۱۹۵۶-۱۸۹۲، آخرین نخست‌وزیر جمهوری اسپانیا. وی به جناح راست سوسیالیستها تعلق داشت و بسیار نزدیک به سیاستهای حزب کمونیست اسپانیا عمل می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-5748436545171620044?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/5748436545171620044/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/5748436545171620044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/5748436545171620044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html' title='نگاهی دوباره به جنگ اسپانیا'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TNNG5mzErUI/AAAAAAAAAVE/Tt2Aqn6-8HA/s72-c/capa+01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-2110059026418745242</id><published>2010-11-01T18:59:00.015Z</published><updated>2010-11-05T11:52:33.799Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پزشکی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیمارستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاریس'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فقر'/><title type='text'>فقرا چگونه می‌میرند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پاریس در اواخر دهه ۱۹۲۰ به دلیل ارزانی نسبی و سبک زندگی غیر متعارف تبدیل به مقصدی برای نویسندگان جوان شده بود. جورج اورول در بهار ۱۹۲۸ به پاریس نقل مکان کرد و در پناه حمایت اجتماعی و مادی یکی از بستگانش به نوشتن چندین رمان پرداخت که کتاب روزهای برمه (Burmese Days) تنها اثر باقی‌مانده از آن زمان است. اورول در مارس ۱۹۲۹ به دلیل بیماری شدید روانه بیمارستان شد و بعدها خاطرات خود از دوران اقامت در بیمارستانی در پاریس را در قالب مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/Poor_Die/english/e_pdie"&gt;How the Poor Die&lt;/a&gt;) منتشر کرد. وی در دسامبر ۱۹۲۹ به لندن بازگشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TM8Mxu8q9gI/AAAAAAAAAVA/E37rtB1N31g/s1600/313310171_47181f16fc_b.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TM8Mxu8q9gI/AAAAAAAAAVA/E37rtB1N31g/s320/313310171_47181f16fc_b.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من در ۱۹۲۹ چندین هفته را در بیمارستان اِکس (۱)، واقع در ناحیه پانزدهم پاریس، سپری کردم. در قسمت پذیرش منشیها من را در درجه سه قرار دادند و در کل در حدود بیست دقیقه را به پاسخ دادن به پرسشهای مختلف گذراندم تا به من اجازه ورود داده شد. اگر تا به حال مجبور به پر کردن پرسشنامه در کشورهای لاتین بوده باشید حتما می‌دانید چه نوع پرسشهایی منظورم هست. چند روز بود که با تبدیل رومیور به فارنهایت مشکل داشتم، ولی می‌دانستم که دمای بدنم در حدود ۱۰۳ بود، و در پایان مصاحبه به سختی می‌توانستم سر پا بمانم. پشت سرم مشتی بیمار، با بقچه‌های رنگینی که با خود داشتند، منتظر نوبت خود برای پاسخ دادن به سوالها بودند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;بعد از سوالها نوبت به حمام رسید – ظاهرا یک روال اجباری برای تمام تازه‌واردها، مانند زندان یا اردوی کار. لباسهایم از من گرفته شد، و بعد از اینکه چند دقیقه لرزان در پنج اینچ آب گرم نشسته بودم یک لباس خواب کتان و یک روپوش پشمی کوتاه آبی رنگ به من داده شد – بدون دمپایی،گفتند که هیچ چیز که به اندازه پای من بزرگ باشد ندارند – و بیرون به فضای باز برده شدم. شبی در فوریه بود و من ذات‌الریه داشتم. بخشی که باید به آن می‌رفتیم ۲۰۰ یارد دورتر بود و به نظر می‌رسید برای رسیدن به آن باید از اراضی بیمارستان گذر کنیم. شخصی پیشاپیش من فانوس به دست تلوتلو می‌خورد. مسیر شنی یخ زده بود، و باد لباس خواب را دور ساقهای لختم تکان می‌داد. وقتی وارد بخش شدیم احساس آشنا و عجیبی به من دست داد که فقط بعد از گذشت مدتی از شب توانستم منشاء آن را پیدا کنم. اتاقی بود با نور کم، دراز، با سقفی به نسبت کوتاه، پر از صدای غرغر و با سه ردیف تخت که به طرز حیرت‌انگیزی به یکدیگر نزدیک بودند. بوی بدی می‌آمد، بوی مدفوع و در عین حال به نسبت شیرین. در حال دراز کشیدن بودم که بر روی تختی که تقریبا در مقابل من بود مردی کوچک، با شانه‌های گرد و موهای فندقی رنگ دیدم که نیمه لخت نشسته بود و یک دکتر و یک دانشجو در حال انجام کار عجیبی بر روی او بودند. در ابتدا دکتر چند لیوان کوچک، مانند لیوان شراب، را از کیف سیاه خود خارج کرد، سپس دانشجو کبریتی در داخل هر لیوان آتش می‌زد تا هوای داخل آنها را تخلیه کند، بعد لیوان را بر روی پشت یا سینه مرد قرار می‌دادند و خلاء تاول بزرگ و زرد رنگی را بیرون می‌کشید. چند لحظه طول کشید تا متوجه شوم که چه کاری با او می‌کردند. چیزی بود به نام لیوان گذاری، یک روش درمان که می‌توانید مطالب بیشتری درباره آن در کتاب‌های پزشکی قدیمی پیدا کنید ولی من تا آن موقع فکر می‌کردم از آن کارها است که با اسب می‌کنند.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هوای سرد بیرون احتمالا دمای بدنم را پایین آورده بود، و بی‌خیال مشغول تماشای این درمان وحشیانه بودم، شاید تا حدودی مایه سرگرمی هم بود. ولی، لحظه‌ای بعد، دکتر و دانشجو به سمت تخت من آمدند، من را کشیدند و بلند کردند و بدون کمترین حرفی شروع به استفاده از همان لیوانها کردند، بدون هیچ گونه ضدعفونی. اعتراض مختصر من به همان میزان اثر داشت که اعتراض یک حیوان. من هرگز تا آن زمان در بخش عمومی یک بیمارستان بستری نبودم، و این اولین تجربه من از دکترهایی بود که بدون صحبت کردن شما را معاینه می‌کنند یا، در بعد انسانی، از حضور شما ملتفت هم نیستند. فقط شش لیوان برای من استفاده کردند، ولی در ادامه تاولها را از نو شکافتند و به لیوان گذاری ادامه دادند. هر لیوان چیزی در حدود یک قاشق چای‌خوری خون کشید. با حقارت دوباره دراز کشیدم، با احساس ترس و نفرت از کاری که با من شده بود، و فکر می‌کردم که اقلا حالا من را به حال خود رها خواهند کردند. ولی نه، اصلا. درمان دیگری در راه بود، ضماد خردل، که مثل حمام گرم جزیی از روال عادی بود. دو پرستار آکله ضماد را از قبل آماده کرده بودند و آنرا محکم، مانند ژاکتهایی که تن دیوانه‌ها می‌کنند، به دور سینه‌ام بستند. در همین حین تعدادی مرد که پیراهن و شلوار به تن داشتند و مشغول قدم زدن در داخل بخش بودند در اطراف تخت من جمع شده و با لبخندی نیمه دلسوزانه من را نگاه می‌کردند. بعدها متوجه شدم که تماشا کردن بیمار تحت درمان با ضماد خردل جزء سرگرمیهای محبوب بخش بود. این ضمادها را معمولا برای ربع ساعت استفاده می‌کنند و واقعا سرگرم کننده است، به شرطی که به دور شما بسته نشده باشد. در پنج دقیقه اول درد شدیدی دارد، ولی فکر می‌کنید توان تحمل آن را دارید. در طی پنج دقیقه دوم این باور بر باد می‌رود، ولی چون ضماد از پشت قلاب شده است نمی‌توانید آن را باز کنید. تماشاچیها بیشترین لذت را از این مرحله می‌برند. در طول پنج دقیقه آخر گرفتار نوعی بیحسی می‌شوید. بعد از اینکه ضماد را باز کردند یک بالشت عایق که پر از یخ بود را زیر سرم چپاندند و تنهایم گذاشتند. نخوابیدم، و تا آنجا که می‌دانم این تنها شب زندگی من بود – منظورم تنها شبی است که در تخت گذرانده‌ام – که در آن اصلا نخوابیدم، حتی یک دقیقه.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در یک ساعت اول حضورم در بیمارستان اِکس چند نوع درمان مختلف و متناقض را تجربه کرده بودم، ولی این امری گمراه‌کننده بود، چون در واقعیت اصلا تحت درمان، خوب یا بد، نبودید، مگر آنکه به مرض جالب و آموزنده‌ای مبتلا بودید. هر روز ساعت پنج صبح پرستارها وارد می‌شدند، بیماران را بیدار می‌کردند و دمای بدنشان را می‌گرفتند، ولی بیماران را تمیز نمی‌کردند. اگر حالتان به میزان کافی خوب بود خود را تمیز می‌کردید، وگرنه باید روی مهربانی دیگر بیماران که قادر به راه رفتن بودند حساب می‌کردید. جابه‌جا کردن بطریها و لگنها، که در اصطلاح به آنها قابلمه می‌گفتند، معمولا وظیفه بیماران بود. ساعت هشت صبحانه حاضر بود، که به رسم ارتش به سوپ معروف بود. واقعا هم سوپ بود، سوپ سبزیجات رقیقی که تکه‌های لزج نان در آن شناور بود. میزانی که از روز می‌گذشت پزشک قد بلند و موقر با ریش سیاه خود به بیمارها سر می‌زد، به همراه یک اَنترن و یک لشگر دانشجو که از پشت به دنبالش می‌رفتند، ولی ما تقریبا شصت نفر در آن بخش بودیم و معلوم بود که باید به بخشهای دیگر هم سر بزند. تختهای زیادی بودند که او هر روز از کنار آنها می‌گذشت، که بعضا همراه با ناله‌ای از التماس بود. از طرف دیگر اگر دانشجویان علاقه‌مند به آشنایی بیشتر با بیماری شما بودند در کانون نوع خاصی از توجه قرار می‌گرفتید. برخی مواقع چیزی در حدود یک دوجین دانشجو برای شنیدن خرخر برونشیتی من صف می‌کشیدند. احساس غریبی بود – غریب از این لحاظ که علاقه شدیدی به آموختن حرفه خود داشتند ولی در عین حال به نظر می‌رسید که اصلا به انسان بودن بیمارها واقف نیستند. ارتباط برقرار کردن سخت است، ولی بعضی اوقات که دانشجوی جوانی به جلو می‌آمد تا از نوبت خود برای دستکاری کردن شما استفاده کند چهره‌اش از شدت هیجان دگرگون می‌شد، مانند پسری که اجازه یافته است تا با ابزار گرانی کار کند. و سپس گوش از پس گوش – گوش مردان جوان، دخترها، سیاه‌پوستان – به پشت شما فشار داده می‌شد، قطاری از انگشت موقرانه ولی ناشیانه به پشت شما ضربه می‌زد، ولی حتی یکی از آنها هم هرگز با شما سخنی نمی‌گفت یا به رویتان نگاه نمی‌کرد. به عنوان یک بیمار که پولی نمی‌داد و لباس خواب رسمی را به تن داشت، به شما به چشم یک &lt;b&gt;نمونه آزمایش&lt;/b&gt; نگاه می‌شد، چیزی که از آن نمی‌رنجیدم ولی هرگز به آن عادت نکردم.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد از چند روز حالم به حدی خوب شد که می‌توانستم بنشینم و بیمارهای اطرافم را بررسی کنم. در آن اتاق خفه، با آن تختهای باریک که چنان به یکدیگر نزدیک بودند که شما می‌توانستید به راحتی دست بیمار کناری را لمس کنید، همه جور مرضی پیدا می‌شد، به جز، به گمانم، امراض به شدت مسری. همسایه دست راست من پینه‌دوز کوچکی با موهای قرمز بود که یک پایش از آن یکی کوتاه‌تر بود و همیشه خبر مرگ دیگر بیمارها (چند بار این اتفاق افتاد، و همسایه من اولین کسی بود که متوجه می‌شد) را با سوت زدن به من می‌رساند. می‌گفت "شماره ۴۳!" (یا هر کسی که بود) و دستاهایش را به بالای سرش پرتاب می‌کرد. این مرد مشکل بدی نداشت، ولی در بیشتر تختهای دیگر که در زاویه دید من بودند تراژدی زننده‌ای یا اتفاق کاملا مخوفی در جریان بود. در تختی که با تخت من پا به پا بود، تا هنگامی که مرد، مرد لاغری دراز بود که نمی‌دانم از کدام مرض رنج می‌برد، ولی چیزی بود که تمام بدنش را چنان به شدت حساس می‌کرد که هر گونه پهلو به پهلو شدن، بعضی اوقات حتی وزن روتختی، باعث می‌شد از درد فریاد بکشد. بیشترین درد را هنگام ادرار کردن تحمل می‌کرد، کاری که به شدت برایش سخت بود. پرستاری بطری را برایش می‌آورد و برای یک مدت طولانی سوت‌زنان، مانند کاری که یک مهتر با اسب می‌کند، در کنار تختش می‌ایستاد، تا عاقبت با فریاد دلخراش "جانم در رفت" ادرارش جاری می‌شد. در تخت کنار او، مرد مو فندقی که وی را در حین لیوان گذاری دیده بودم، ساعت به ساعت خلط خونی سرفه می‌کرد. همسایه دست چپ من مرد جوان، قد بلند و شل و ولی بود که لوله‌ای را به تناوب در پشتش فرو می‌کردند و مقادیر عجیبی از یک مایع پر از کف از نقطه‌ای در بدنش بیرون می‌کشیدند. در تخت بعد از آن یک سرباز پیر جنگ ۱۸۷۰ در حال مرگ بود، پیرمردی خوش تیپ با ریش سفید ناپلئونی که در تمام مدت ملاقات چهار پیرزن فامیل، که به وضوح معلوم بود برای میراث ناچیزی نقشه می‌کشند، در لباس سیاه و دقیقا شبیه کلاغ، گرد تختش حلقه می‌زدند. در ردیف دورتر و در تخت مقابل من پیرمرد کچلی بود با سبیل آویزان و صورت و بدن به شدت ورم کرده که از مرضی رنج می‌برد که باعث ادرار کردن بدون وقفه او می‌شد. همیشه ظرف شیشه‌ای بزرگی در کنار تختش قرار داشت. یک روز همسر و دخترش برای ملاقات آمدند. با دیدنشان لبخند شیرینی بر صورت ورم کرده مرد نقش بست و دیدم که همزمان با نزدیک شدن دخترش، که خوشرو بود و در حدود بیست سال داشت، شروع کرد به خارج کردن دستش از زیر روتختی. در نظرم صحنه‌ای زیبا نقش بست – دختری نشسته بر زانو در کنار تخت و مردی که دستش را در حین مردن بر سر او گذاشته است. ولی نه، فقط بطری ادرار را به دختر داد و او هم بلافاصله آن را در ظرف شیشه‌ای خالی کرد.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در حدود یک دوجین تخت دورتر شماره ۵۷ بود – فکر می‌کنم که شماره‌اش این بود – که سیروز کبد داشت. همه در بخش او را با چهره‌اش می‌شناختند چون بعضی مواقع موضوع یک درس پزشکی بود. در دو بعدازظهر در طول هفته دکتر قد بلند و موقر در داخل بخش به گروهی از دانشجویان درس می‌داد، و بیشتر از یک بار شماره ۵۷ پیر را به وسیله واگنی به وسط بخش آوردند و در آنجا دکتر لباس خواب او را بالا زد، با انگشتانش قلنبگی شل و ولی که بر شکم مرد بود را فشار داد – لابد کبد مریض بود – و به آرامی توضیح داد که این مرضی است که با میخوارگی ارتباط دارد و در کشورهایی که شراب می‌نوشند بیشتر دیده می‌شود. طبق معمول او نه با بیمارش صحبتی کرد، نه لبخندی به او زد یا اشاره‌ای کرد و اصلا او را به رسمیت نشناخت. در حالی که بسیار موقر و راست‌قامت صحبت می‌کرد، دو دستش را بر روی بدن ضعیف قرار می‌داد و گاهی اوقات آن را به عقب و جلو تکان می‌داد، مانند زنی که با وردنه کار می‌کند. البته این کارها برای شماره ۵۷ اصلا مهم نبود. مشخص بود که از بیمارهای قدیمی بیمارستان است، نمونه عادی کلاس درس، که مدتها است کبدش را برای یکی از بطریهای موزه پاتولوژی در نظر گرفته‌اند. بدون کمترین علاقه‌ای نسبت به چیزهایی که درباره‌اش گفته می‌شد دراز می‌کشید و، در حالی که دکتر او را مانند یک ظرف چینی عتیقه به نمایش می‌گذاشت، با چشمهای بی‌رنگ خود به خلاء خیره می‌شد. در حدود شصت سال داشت و عجیب آب رفته بود. صورتش که تقریبا به سفیدی کاغذ بود به حدی آب رفته بود که به نظر می‌رسید به اندازه صورت یک عروسک است.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک روز صبح، قبل از آمدن پرستارها، به دست همسایه پینه‌دوزم که بالشتم را می‌کشید بیدار شدم. "شماره ۵۷!" و دستش را به بالای سرش پرتاب کرد. در داخل بخش به اندازه کافی نور بود. می‌توانستم شماره ۵۷ را که با صورت لهیده‌اش در تخت دراز کشیده بود ببینم. صورتش به سمت من از کنار تخت بیرون زده بود. در میانه شب مرده بود و کسی نمی‌دانست کی. هنگامی که پرستارها آمدند به مرگ او توجهی نکردند و پی کار خود رفتند. زمان زیادی گذشت، یک یا دو ساعت، تا اینکه دو پرستار دیگر که در کنار هم مانند دو سرباز با کفشهای سنگین چوبی رژه می‌رفتند وارد بخش شدند و جسد را داخل ملحفه پیچیدند، ولی مدتی گذشت تا آن را بیرون ببرند. در این حین، به خاطر نور بهتر، من توانستم شماره ۵۷ را بهتر نظاره کنم. به پهلو دراز کشیدم و او را تماشا کردم. اتفاقا این اولین جسد یک اروپایی بود که دیده بودم. قبلا هم مرد مرده دیده بودم، ولی همگی آسیایی بودند و مرگی خشونت‌بار داشتند. چشمهای شماره ۵۷ هنوز باز بود، دهانش هم باز بود و صورت کوچکش هم به تجلی عذاب تبدیل شده بود. ولی چیزی که بیشتر از همه بر من تاثیر گذاشت سفیدی صورتش بود. قبلا هم رنگ‌پریده بود، ولی تقریبا دیگر به سفیدی کاغذ چاپ بود. در حالی که به صورت کوچک و مچاله خیره شده بودم، به یادم آمد که این تکه آشغال زشت، که منتظر بود تا به روی میز کالبدشکافی برود، نمونه‌ای از مرگ "طبیعی" بود، همان چیز که اشخاص در مناجات خود طلب می‌کنند. با خود فکر کردم، بگیر، این هم آن چیزی است که بیست، سی، یا چهل سال بعد در انتظار تو می‌باشد: خوشبختها، آنها که تا سن پیری عمر می‌کنند، اینگونه می‌میرند. البته، یک فرد دوست دارد زندگی کند، در واقع دلیل زنده ماندن ترس از مرگ است، ولی به نظر من، همانطور که آن موقع فکر کردم، بهتر است که قبل از پیر شدن زیاد و خشونت‌بار مرد. مردم در مورد خوفناکی جنگ صحبت می‌کنند، ولی بشر چه سلاحی اختراع کرده است که به بدی برخی از امراض عامتر باشد؟ مرگ "طبیعی" تقریبا همیشه به معنی روندی آرام، بدبو و دردناک است. مرگ این شکلی هم حتی بهتر خواهد شد اگر توانایی دست یافتن به آن را در خانه خود داشته باشید، نه در یک مؤسسه عمومی. این بدبخت بیچاره که به تازگی مانند ته شمع خاموش شده بود حتی آنقدر مهم نبود که کسی در حین مردن بالای سرش باشد. تنها یک شماره بود، بعد هم نمونه‌ای برای چاقوی کالبدشکافی دانشجوها. و مرگ در یک مکان عمومی چقدر فرومایه است! در بیمارستان اِکس تختها خیلی به هم نزدیک بودند و در بینشان هم پرده نبود. چطور است شبیه آن مرد کوچکی که تختش برای مدتی با تخت من پابه‌پا بود و در تماس با روتختی از درد فریاد می‌کشید بمیرید! به جرات می‌توان گفت "جانم در رفت!" آخرین کلماتی بود که از او شنیده شد. شاید افرادی که در حال مردن هستند توجهی به این مسایل نمی‌کنند – حداقل این جواب متعارف است: ولی، با وجود این، شخص در حال مرگ معمولا تا یک یا دو روز مانده به آخر کار کمابیش از لحاظ روانی عادی است.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در بخشهای عمومی یک بیمارستان امراض دهشتناکی می‌بینید که به نظر می‌رسد در میان مردمی که موفق به مردن در خانه خود می‌شوند نمی‌بینید، انگار که بعضی امراض فقط به افرادی با درآمد کمتر حمله می‌کنند. ولی حقیقتا برخی از چیزهایی که من در بیمارستان اِکس دیدم را در بیمارستانهای انگلیسی نمی‌بینید. برای مثال، این قضیه که مردم مانند یک حیوان بمیرند، بدون آنکه کسی بالای سرشان باشد یا کسی توجهی کند یا کسی تا صبح از مرگ خبردار نشود – این اتفاقی بود که بیش از یک بار افتاد. این به یقین چیزی نیست که در انگلستان ببینید و احتمال رها شدن یک جسد در انظار دیگر بیمارها از آن هم کمتر است. به یاد دارم که یک بار در یک بیمارستان روستایی یک مرد هنگامی که وقت چای ما بود مرد، و با اینکه فقط شش نفر در بخش بودیم پرستارها چنان ماهرانه قضیه را مدیریت کردند که ما از مردن مرد و بیرون بردن جسد تا پایان چای چیزی نشنیدیم. یک چیزی که ما به میزان کافی به آن بها نمی‌دهیم این است که ما در انگلستان تعداد زیادی پرستار ماهر و باانضباط داریم. بی‌شک پرستارهای انگلیسی به میزان کافی احمق هستند. شاید با برگ چای فال بگیرند، نشان پرچم بریتانیا به خود آویزان کنند و عکسهای ملکه را بر روی طاقچه بالای شومینه قرار دهند، ولی اقلا شما را از روی تنبلی کثیف و یُبس بر روی تخت نامرتب رها نمی‌کنند. پرستارهای بیمارستان اِکس هنوز تا حدودی شبیه خانم گَمپ (شخصتی در یک از داستانهای چارلز دیکنز) بودند، و بعدها، در بیمارستانهای نظامی جمهوری اسپانیا، پرستارهایی در انتظارم بودند که حتی قادر به استفاده از دماسنج هم نبودند. همچنین آن میزان کثافتی که در بیمارستان اِکس وجود داشت را در انگلستان نخواهید دید. بعدها، وقتی حالم به میزانی خوب شده بود تا خود را در حمام بشویم، فهمیدم که جعبه بزرگی وجود دارد که تمام پسمانده غذا و پانسمانها را به داخل آن می‌ریزند و لابه‌لای تخته‌های روی دیوار پر از جیرجیرک بود. وقتی لباسهایم را پس گرفتم و پاهایم قدرت خود را بازیافتند از بیمارستان اِکس فرار کردم، قبل از اتمام دوره‌ و بدون آنکه منتظر مرخص شدن بمانم. تنها بیمارستانی نبود که از آن فرار کرده‌ام، ولی تنهایی و افسردگی آن، بوی گندی که می‌آمد و، بالاتر از همه، چیزی که در جو روانی آن وجود داشت جایگاهی منحصر به فرد در ذهن من دارد. من را به آنجا برده بودند چون بیمارستان محله من بود، و فقط بعد از اینکه در آن بودم متوجه بدنامی آن شدم. چند سال بعد مادام هاناد، آن کلاه‌بردار معروف، که در زمان بازداشت بیمار شده بود را به بیمارستان اِکس بردند و بعد از چند روز او موفق شد که از دست محافظینش فرار کند، سوار تاکسی شود و با این توضیح که در زندان راحتتر بود به زندان برگردد. شکی ندارم که بیمارستان اِکس حتی آن موقع هم یک بیمارستان نوعی فرانسوی نبود. ولی بیمارها، که همگی کارگر بودند، به طرز عجیبی شرایط را پذیرفته بودند. برخی در آن شرایط تقریبا احساس راحتی می‌کردند، چون حداقل دو نفر از آنها فقیرهایی بودند که برای گذراندن زمستانی بهتر دست به تمارض زده بودند. پرستارها هم کاری با آنها نداشتند چون متمارضها کارهای سخت را انجام می‌دادند. ولی نگرش اکثریت این بود که: البته که جای نکبتی است، ولی چه انتظاری داری؟ اینکه ساعت پنج صبح بیدارشان کنند و سه ساعت منتظر بمانند تا روز خود را یک سوپ آبکی آغاز کنند به نظرشان عجیب نمی‌آمد، یا اینکه مردم بدون حضور کسی بر بالینشان بمیرند، یا حتی اینکه بختتان برای گرفتن درمان پزشکی به چشم در چشم شدن با دکتر بستگی دارد. سنتشان به آنها می‌گفت که بیمارستان همین است. اگر به شدت بیمار هستید و اگر بیشتر از آنکه در خانه مورد مداوا قرار بگیرید فقیر هستید، باید به بیمارستان بروید و در آنجا هم باید با سختی و ناراحتی، انگار که در ارتش هستید، کنار آیید. ولی بالاتر از اینها چیزی که برایم جالب بود ادامه اعتقاد به داستانهای قدیمی بود، داستانهایی که تقریبا در انگلستان فراموش شده‌اند. برای مثال، درباره دکترهایی که از روی کنجکاوی جایی از بدنتان را می‌درند یا فکر می‌کنند که انجام عمل قبل از بیهوشی کامل کار خنده‌داری است. داستانهای مخوفی درباره اتاق عمل کوچکی که قرار بود در پشت حمام باشد به گوش می‌رسید. گفته می‌شد ضجه‌های ترسناکی از این اتاق شنیده شده است. من چیزی در تایید این داستانها ندیدم و مسلما همگی چرند بودند، ولی دیدم که دو دانشجو یک پسر شانزده ساله را با انجام آزمایش موذیانه‌ای بکشند، یا تقریبا بکشند (وقتی من بیمارستان را ترک کردم به نظر می‌رسید که در حال مرگ باشد، ولی ممکن است که بعدها بهبود یافته باشد). آزمایشی که احتمالا نمی‌توانستند بر روی بیماری که پول پرداخت می‌کرد انجام دهند. در لندن، تا چندین سال پیش، باور بر این بود که بیمارها را در چند بیمارستان بزرگ برای استفاده در کالبدشکافی می‌کشند. من این داستان را در بیمارستان &lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;اِکس نشنیدم ولی بی‌شک در آنجا افرادی بودند که این داستان را معتبر فرض کنند. چون بیمارستانی بود که در آن روشها که نه ولی، شاید، چیزی از حال و هوای قرن نوزدهم باقی مانده بود و اهمیت ویژه آن هم در همین است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در طی حدودا پنجاه سال گذشته تغییرات زیادی در روابط بین پزشک و بیمار رقم خورده است. اگر به تقریبا تمام کتابهایی که پیش از اواخر قرن نوزدهم چاپ شده‌اند نگاه کنید، خواهید دید که عموما به یک بیمارستان به مثابه یک زندان نگریسته می‌شود. آن هم نه هر زندانی، بلکه زندانی قدیمی که بیشتر به سیاهچال می‌ماند. بیمارستان مکانی است پر از کثافت، شکنجه و مرگ، نوعی سرسرا که به گور منتهی می‌شود. هیچ کس که به نوعی تهیدست نبود حتی فکر رفتن به بیمارستان برای مداوا را هم به سر راه نمی‌داد. بخصوص در اواخر قرن نوزدهم، هنگامی که علم پزشکی بدون آنکه موفقتر از قبل شود جسورتر شده بود، شغل پزشکی مخوف به نظر می‌رسید و مرد عادی از آن وحشت داشتند. باور بر این بود که جراحی، بخصوص، چیز جز نوع عجیبی از سادیسم نیست، و کالبدشکافی، که فقط به کمک دزدهای جسد ممکن بود، با مرده‌بازی اشتباه گرفته می‌شد. شما می‌توانید کلکسیونی از ادبیات وحشت قرن نوزدهم جمع کنید که به پزشکها و بیمارستانها مربوط باشد. به بیچاره جورج سوم فکر کنید که، در خرفتی ناشی از پیری، با دیدن جراحها که قصد دارند "به قدری از او خون بگیرند تا از حال برود" فریادکشان طلب بخشش می‌کند! به مکالمات باب سایِر و بنیامین اِیلییَن فکر کنید، که بی‌شک از روی تمسخر نیستند، یا به بیمارستانهای صحرایی در &lt;b&gt;فروپاشی&lt;/b&gt; یا &lt;b&gt;جنگ و صلح&lt;/b&gt;، یا به آن توصیف ترسناکی که از قطع عضو در &lt;b&gt;ژاکت‌سفید&lt;/b&gt;، اثر مِلویل، می‌شود! حتی اسامی پزشکان در داستانهای انگلیسی قرن نوزدهم، اِسلَشِر، کاروِر، سایِر، فیلگِرِیو و غیره، و آن نام مستعار عمومی "سابُنز"، همان میزان سیاه هستند که خنده‌دار. سنت ضد-جراحی احتمالا به بهترین شکل در شعر تِنیسون، &lt;b&gt;بیمارستان کودکان&lt;/b&gt;، اظهار شده است که در عمل سندی از دوران پیش از کلروفورم است ولی ظاهرا به تازگی ۱۸۸۰ نوشته شده است. علاوه بر این، حرفهای زیادی پشت سر منظره‌ای که تِنیسون توصیف می‌کند وجود داشت. اگر به اینکه جراحی قبل از کشف داروی بیهوشی چه شکل بوده است فکر کنید، اینکه واقعا چگونه &lt;b&gt;بود&lt;/b&gt;، سخت است تا به انگیزه افرادی که دست به این کارها می‌زدند شک نکنید. چون این توحشات خونینی که دانشجوها بی‌صبرانه در انتظارشان می‌نشستند ("اگر اِسلَشِر انجامش دهد عالی خواهد شد!") کمابیش بیهوده بودند: بیماری که از ترس نمی‌مرد غالبا از قانقاریا می‌مرد، نتیجه‌ای که از پیش فرض شده بود. حتی حالا هم پزشکهایی یافت می‌شوند که انگیزه‌ای مشکوک دارند. هر کسی که امراض زیادی داشته است، یا به صحبتهای دانشجوهای پزشکی گوش داده است، می‌داند من چه می‌گویم. ولی داروی بیهوشی نقطه عطف بود، و همچنین داروی ضدعفونی. احتمالا در هیچ نقطه‌ای از دنیا آن صحنه‌ای را که اَکسِل مونته در &lt;b&gt;داستان سَن میشِل&lt;/b&gt; توصیف می‌کند نخواهید دید، هنگامی که جراح منحوس با کلاه استوانه‌ای، کت بلند و پیراهنی که از خون و چرک پوشیده شده است، بیمار بعد از بیمار را با یک چاقو جراحی می‌کند و دست و پاهای بریده شده را بر روی کپه‌ای در کنار میز پرتاب می‌کند. علاوه بر این، بیمه ملی خدمات درمانی تا حدودی این تفکر که بیمارهای طبقه کارگر چیزی در چنته نداشته و ارزش اهمیت دادن ندارند را از بین برده است. تا سالها بعد از شروع قرن حاضر، کشیدن دندانهای بیمارهای "مجانی" بدون استفاده از داروی بیهوشی امری معمولی بود. پولی که پرداخت نکرده‌اند، چرا باید داروی بیهوشی برای آنها استفاده کرد – این طرز برخورد بود. آن هم تغییر کرده است.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در عین حال هر موسسه‌ای بخشی از گذشته تاریخی خود را برای همیشه با خود خواهد داشت. روح کِپلینگ همیشه در اتاقهای سربازخانه باقی خواهد ماند، و سخت است وارد یک اردوی کار شویم و یادی از اُلیور توئیست نکنیم. بیمارستانها در ابتدا اماکنی بودند غیر رسمی برای مردن جذامیها و دیگران، و بعدها به مکانی برای تمرین دانشجوها بر بدن فقرا تبدیل شدند. هنوز می‌توان در معماری افسرده و مخصوص بیمارستانها نشانه‌هایی از تاریخچه آنها را مشاهده کرد. من شکایتی از درمان شدن در هیچ بیمارستانی در انگلستان ندارم، ولی می‌دانم این غریزه‌ای دقیق است که مردم را در صورت امکان به دوری از بیمارستان، و بخصوص بخشهای عمومی، ترقیب می‌کند. جدا از وضعیت قانونی، هنگامی که مساله "انضباط را قبول کن یا اخراج" مطرح باشد، بدون تردید نظارت کمتری بر درمان خود خواهید داشت و نمی‌توانید اطمینان داشته باشید که آزمایش بیهوده‌ای بر روی شما انجام نخواهد شد. مردن در تخت خودتان بسیار عالی است، ولی مردن در پوتینهایتان از آن هم بهتر است. هر قدر هم که مهربانی زیاد باشد و بهره‌وری بالا، هر مرگی که در بیمارستان رخ می‌دهد جزییات بد و زننده‌ای با خود به همراه خواهد داشت، شاید چیزی کوچک و بی‌ارزش که خاطرات دردناکی بر جای می‌گذارد و ناشی از عجله، شلوغی و نفس غیر شخصی بودن مکانی است که در آن مردم هر روز میان غریبه‌ها می‌میرند.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به احتمال ترس از بیمارستان همچنان در میان افراد خیلی فقیر وجود دارد، و در همه ما اندک زمانی است که از بین رفته است. لکه‌ای تاریک که در لایه‌های سطحی ذهن ما نشسته است. قبلا اشاره کردم که به محض ورود به بیمارستان اِکس احساسی آشنا وجودم را پر کرد. چیزی که آن صحنه به یاد من آورد بیمارستانهای بدبو و سرشار از درد قرن نوزدهم بودند که من هیچ وقت از نزدیک ندیده بودم ولی درباره آنها دانشی سنتی داشتم. و چیزی، شاید دکتر سیاه‌پوش و کیف سیاه وی، یا شاید فقط بوی تعفن، باعث شد تا خاطره شعر تِنیسون، بیمارستان کودکان، که بیست سال بود به آن فکر نکرده بودم، از گوشه‌های حافظه‌ام خارج شود. اتفاقی که افتاده بود این بود که در زمان کودکی، پرستاری که دوران کارش به زمان سرودن آن شعر می‌رسید، آن را بلند برای من خوانده بود. عذاب و وحشت بیمارستانهای قدیمی خاطره‌ای زنده در ذهن او بودند. هر دو از شنیدن شعر به لرزه افتاده بودیم، و سپس من آن را در ظاهر فراموش کرده بودم. حتی نامش هم چیزی را برایم زنده نمی‌کرد. ولی یک نگاه اجمالی به اتاق کم نور و پر از غرغر، با تختهای به هم چسبیده، زنجیره تفکراتی که به آن مربوط بود را به حرکت درآورد، و من در ادامه شب تمام داستان و حال و هوای شعر را با بسیاری از خطوطش به طور کامل به یاد آوردم. &lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جورج اورول، نوامبر ۱۹۴۶&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxMGMyODk0OTAtMTM1Ni00MTI0LTgyOTAtZmEwOTQxZmZjZDc3&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;---------------------- &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; (۱) اورول در متن مقاله به نام اصلی بیمارستان اشاره‌ای نمی‌کند و احتمالا با "اِکس" نامیدن آن سعی در مخفی نگاه داشتن هویت بیمارها، پزشکها و دیگر کارمندهای آن دارد. نام اصلی آن بیمارستان کُشین (Hôpital Cochin) است و اکنون در ناحیه چهاردهم پاریس قرار دارد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-2110059026418745242?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/2110059026418745242/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/2110059026418745242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/2110059026418745242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='فقرا چگونه می‌میرند'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TM8Mxu8q9gI/AAAAAAAAAVA/E37rtB1N31g/s72-c/313310171_47181f16fc_b.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-1951299931628521343</id><published>2010-10-26T00:50:00.002+01:00</published><updated>2010-11-05T11:58:28.585Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دانشمند'/><title type='text'>علم چیست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;علم چیست؟ دانشمند به چه کسی گفته می‌شود؟ آیا آموزش علمی محض برای یک انسان مدرن کافی است؟ جورج اورول در این مقاله (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/science/english/e_scien"&gt;What is Science&lt;/a&gt;) به این پرسشها می‌پردازد و با مرور تاریخ معاصر، نقش علم در دنیای مدرن و احتیاج انسان به آموزش علمی را بررسی کرده و بر نیاز انسان به ادبیات، تاریخ ، هنر و غیره، در کنار علم، تأکید می‌کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMYWKDnhUjI/AAAAAAAAAU8/ocxrbZvBIGI/s1600/1026bacteria.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMYWKDnhUjI/AAAAAAAAAU8/ocxrbZvBIGI/s320/1026bacteria.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;در تریبون (Tribune) هفته پیش، نامه جالبی از آقای جِی. اِستیوارت کوک چاپ شده بود که او در آن پیشنهاد می‌کرد که بهترین راه برای اجتناب از خطر ایجاد یک "سلسله مراتب علمی" تاکید بر آموزش علمی تمام افراد جامعه است، تا جایی که امکان دارد. همزمان، دانشمندان باید از انزوا خارج و به حضور جدیتر در سیاست و حکومت ترقیب گردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;به عنوان یک حکم کلی، فکر می‌کنم بیشتر ما با این موافق باشیم، و متوجه شدم که، مثل همیشه، آقای کوک از تعریف علم خودداری می‌کند، و فقط به صورت گذرا اینگونه وانمود می‌کند که فقط به معنی برخی از علوم دقیق است که آزمایشهایشان در شرایط آزمایشگاهی انجام می‌شوند. از همین روی، آموزش بزرگسالان به "بی‌توجهی به تدریس علوم در مقایسه با دروس ادبی، اقتصادی و اجتماعی" گرایش دارد، با این تفسیر که اقتصاد و جامعه‌شناسی شاخه‌ای از علوم نیستند. ظاهرا. این نکته بسیار مهم است. چون کلمه علم در حال حاضر به حداقل دو معنی استفاده می‌شود، و کل مساله آموزش علمی توسط گرایش فعلی به پریدن از یک معنی به معنی دیگر مبهم شده است.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علم عموما به دو معنا طلقی می‌شود (الف) علوم دقیق، مانند شیمی، فیزیک و غیره، یا (ب) روشی از تفکر که با تحلیل منطقی حقایق مشاهده شده، نتایج قابل بازبینی به دست می‌آورد.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر از یک دانشمند، یا در کل هر انسان تحصیل کرده‌ای، بپرسید که "علم چیست؟" به احتمال پاسخی که خواهید گرفت تقریبا به (ب) نزدیک است. اما در زندگی روزمره، چه کتبی چه شفاهی، وقتی صحبت از "علم" می‌شود منظور (الف) است. علم به معنی چیزی است که در آزمایشگاه اتفاق می‌افتد: خود کلمه تداعی کننده نمودار، لوله آزمایش، ترازو، چراغ الکلی و میکروسکپ است. از یک زیست‌شناس، یک ستاره‌شناس، شاید یک روان‌شناس یا ریاضیدان به عنوان "مرد علم" یاد می‌شود: هیچ کس به فکر استفاده از این کلمه برای یک سیاستمدار، یک شاعر، یک روزنامه‌نگار یا حتی یک فیلسوف نخواهد افتاد. و منظور آنهایی که به ما می‌گویند که جوانان باید آموزش علمی ببینند، تقریبا همیشه، این است که به آنها باید در مورد رادیواکتیویته، یا ستاره‌ها، یا فیزیولوژی بدن خودشان، و نه در باب تفکر دقیقتر، آموزش داد.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اغتشاش در معنی، که تا حدودی عمدی است، خطر بزرگی در خود دارد. در پس درخواست برای آموزش بهتر علمی این ادعا نهفته است که اگر کسی آموزش علمی دیده باشد پس برخورد او با &lt;b&gt;تمامی&lt;/b&gt; مسایل هوشمندانه‌تر از آن شخصی خواهد بود که چنین آموزشی ندیده است. اینگونه فرض می‌شود که عقاید سیاسی یک دانشمند، نظرات وی در مورد مسایل اجتماعی، اخلاقیات، فلسفه، شاید حتی در باب هنر، از نظرات یک فرد عامی ارزشمندتر است. به عبارت دیگر، اگر دانشمندان در راس امور قرار داشتند، دنیا جای بهتری برای زندگی بود. اما یک "دانشمند"، همانطور که دیدیم، در عمل به معنی متخصص در علوم دقیق است. نتیجتا یک شیمیدان یا یک فیزیکدان، از نظر سیاسی از یک شاعر یا حقوقدان عاقلتر است. و، در حقیقت، در حال حاضر میلیونها نفر به این اعتقاد دارند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی آیا واقعیت دارد که یک "دانشمند"، به این معنی بسته‌تر، احتمال بیشتری نسبت به باقی مردم برای برخورد عینی با مسایل غیر علمی دارد؟ دلایل زیادی برای اینگونه فکر کردن وجود ندارد. یک امتحان ساده – توانایی مقاومت در برابر ناسیونالیسم. غالبا ادعا می‌شود که "علم بین‌المللی است"، ولی در عمل محققین علمی همه کشورها با تردید کمتری در مقایسه با نویسنده‌ها و هنرمندها در پشت دولتهای خود صف می‌کشند. جامعه علمی آلمان، در کل، هیچ مقاومتی در برابر هیتلر نکرد. هیتلر شاید دورنمای طولانی مدت علم را در آلمان نابود کرده بود، ولی همچنان افراد بااستعدادی پیدا می‌شدند تا تحقیقات لازم را بر روی نفت مصنوعی، هواپیمای جت، پرتابه موشکی و بمب اتمی انجام دهند. ماشین جنگی آلمان بدون آنها هرگز توان ساخته شدن را نداشت.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف دیگر، با به قدرت رسیدن نازیها چه اتفاقی برای ادبیات آلمان افتاد؟ فکر نمی‌کنم فهرست کاملی منتشر شده باشد، ولی تصورم بر این است که تعداد دانشمندان آلمانی – جدا از یهودیان – که داوطلبانه به تبعید رفتند یا به دست رژیم مورد اذیت و آزار قرار گرفتند بسیار کمتر از تعداد نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارها بود. حتی منحوستر از این، تعدادی از دانشمندان آلمانی چرندیات "علوم نژادی" را هم درسته قورت دادند. می‌توانید برخی از ادعاهایی که به امضای آنها رسیده است را در کتاب روح و ساختار فاشیسم آلمانی (The Spirit and Structure of German Fascisim)، اثر پروفسور بِرَدی، بیابید.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما، به انحا حدودا متفاوت، وضع در همه جا اینچنین است. در انگلستان، بخش بزرگی از دانشمندان مطرح ما ساختار جامعه سرمایه‌داری را پذیرفته‌اند، همانطور که از عناوین و مناسکی که به نسبت آزادانه به آنها اعطا می‌شود می‌توان دید. از زمان تِنیسون، هیچ نویسنده انگلیسی که ارزش خواندن را داشته باشد – شاید بشود برای سِر مَکس بییِربام استثنا قایل شد – به عنوانی نرسیده است. و آن دسته از دانشمندان انگلیسی که به سادگی پذیرای وضع موجود نیستند هم غالبا کمونیست می‌باشند، که به این معنی است که، جدا از وسواسی که در زمینه کاری خود نشان می‌دهند، در برخورد با بعضی از مسایل انتقاد و صداقت را فراموش می‌کنند. حقیقت این است که آموزش در یک یا چند علم دقیق، حتی اگر با استعداد زیاد گره خورده باشد، به تنهایی ضامن برخورد بدبینانه و انسانی نخواهد بود. فیزیکدانان نیم دوجین کشور، که مخفیانه و به سختی در حال کار بر روی بمب اتمی می‌باشند، معرف این موضوع هستند.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آیا تمام این مسایل به این معنی است که عموم ملت &lt;b&gt;نباید&lt;/b&gt; آموزش علمی ببینند؟ برعکس! تنها به این معنی است که آموزش علمی توده‌ها، اگر تنها به معنی فیزیک بیشتر، شیمی بیشتر و زیست‌شناسی بیشتر به قیمت ادبیات و تاریخ باشد، نه تنها مفید نخواهد بود، بلکه به احتمال زیاد بیشتر ضرر خواهد زد. تاثیر احتمالی آن بر انسان نوعی کوتاهتر کردن برد تفکرات او خواهد بود و وی را در مقام تحقیر آن دسته از دانشهایی قرار خواهد داد که در اختیار ندارد: و احتمالا عکس‌العملهای سیاسی وی، در مقایسه با کشاورز بیسوادی که تنها چند خاطره تاریخی را با خود دارد و از حس زیبایی‌شناسی به نسبت خوبی بهره‌مند است، کمتر هوشمندانه خواهد بود.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به وضوح، آموزش علمی باید به معنی کاشتن عادت عقلانیت، بدبینی و تجربه‌گرایی در ذهن باشد. باید به معنی کسب یک &lt;b&gt;روش&lt;/b&gt; باشد – روشی که بتوان در برخورد با تمام مشکلات از آن استفاده کرد – و نه فقط ذخیره یک مشت حقایق. اگر با این کلمات بیان شود، مدافعان آموزش علمی معمولا موافقت می‌کنند. اگر زیر فشار قرار بگیرند، مجبور به مشخص صحبت کردن بشوند، معلوم می‌شود که آموزش علمی به معنی پرداختن بیشتر به علوم است، به بیان دیگر – پرداختن به &lt;b&gt;حقایق&lt;/b&gt;. این ایده که علم به معنی نوعی نگاه به دنیا است، و نه فقط یک مشت دانش، در عمل با مقاومت سرسختانه روبه‌رو است. فکر می‌کنم حسادت حرفه‌ای محض بخشی از دلیل این برخورد است. چون اگر علم فقط یک روش یا یک نگرش است، به گونه‌ای که هر کسی که فرآیندهای فکری عقلانی دارد به نوعی دانشمند طلقی می‌شود – چه بلایی بر سر اعتبار هنگفت یک شیمیدان، فیزیکدان و غیره، و ادعای او مبنی بر اینکه به نحوی از بقیه ما عاقلتر است، خواهد آمد؟&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صد سال پیش، چارلز کینگزلی علم را به "تولید بوی بد در آزمایشگاه" توصیف کرد. یک یا دو سال پیش یک شیمیدان صنعتی با خودبینی به من گفت که "نمی‌داند شعر به چه دردی می‌خورد". ظاهرا زمانه عوض شده است، ولی به نظر من هیچکدام از این دو نگرش خوب نیستند. در حال حاضر، علم در حال اوج گرفتن است، و به درستی گفته می‌شود که توده‌ها باید آموزش علمی ببینند: ادعای مخالف، اینکه دانشمندان خود به مقداری آموزش نیاز دارند را آنگونه که باید نمی‌شنویم. درست پیش از نوشتن این مطلب، در یک مجله آمریکایی خواندم که تعدادی از فیزیکدانان بریتانیایی و آمریکایی از ابتدا تحقیق بر بمب اتمی را نپذیرفته بودند، چون به خوبی می‌دانستند که برای چه از آن استفاده خواهد شد. این گروهی از مردان عاقل در دنیایی از مجانین است. و با اینکه اسمی منتشر نشد، فکر می‌کنم اشتباه نباشد اگر فرض کنیم که همه آنها افرادی با نوعی سابقه فرهنگی و میزانی از آشنایی با تاریخ یا ادبیات یا هنر بودند – خلاصه، افرادی که علایقشان، به معنی فعلی کلمه، فقط علمی نبود.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، اکتبر ۱۹۴۵&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxNTcxOWZlYWMtYTY5Ny00MmU2LWIzMTQtYTE3MGVhNzk0MWE3&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-1951299931628521343?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/1951299931628521343/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_26.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/1951299931628521343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/1951299931628521343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_26.html' title='علم چیست؟'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMYWKDnhUjI/AAAAAAAAAU8/ocxrbZvBIGI/s72-c/1026bacteria.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-7622920752704418292</id><published>2010-10-24T21:19:00.008+01:00</published><updated>2010-11-05T15:12:32.678Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ سرد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اتحاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اروپا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوسیالیسم'/><title type='text'>به سوی اتحاد در اروپا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;style type="text/css"&gt;p { margin-bottom: 0.21cm; }a:link {  }&lt;/style&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/European_Unity/english/e_teu"&gt;Toward European Unity&lt;/a&gt;) اولین بار به عنوان بخش چهارم مجموعه "آینده سوسیالیسم" در پارتیزان ریویو (Partisan Review) منتشر شد و اورول در آن به شرح چشم‌انداز سوسیالیسم و نقش آن در آینده یک اروپای متحد می‌پردازد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMSUB6ownHI/AAAAAAAAAU4/ofPtHnS-LC8/s1600/unity1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="206" src="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMSUB6ownHI/AAAAAAAAAU4/ofPtHnS-LC8/s320/unity1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;امروزه یک سوسیالیست در جایگاه دکتری قرار دارد که مشغول مداوا کردن بیماری رو به موت است. به عنوان یک دکتر، وظیفه او می‌باشد تا بیمار را زنده نگاه دارد، و در نتیجه فرض کند که بیمار بخت کوچکی برای التیام دارد. به عنوان یک دانشمند، وظیفه او است که با حقایق روبه‌رو شود، و بپذیرد که بیمار به احتمال خواهد مرد. فعالیت ما به عنوان یک سوسیالیست فقط در صورتی معنی پیدا می‌کند که باور کنیم &lt;b&gt;امکان&lt;/b&gt; برقراری سوسیالیسم وجود دارد، ولی اگر اندکی درنگ کنیم و به آنچه احتمالا اتفاق &lt;b&gt;خواهد&lt;/b&gt; افتاد فکر کنیم، فکر می‌کنم باید قبول کنیم بخت با ما یار نیست. اگر اهل شرط بستن بودم، با محاسبه عینی احتمالات و کنار گذاشتن آرزوهای خودم، به این نتیجه می‌رسیدم که تمدن بختی برای دوام بیشتر از چند صد سال ندارد. به نظر من سه امکان در مقابل خود داریم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;۱) اینکه آمریکاییها، قبل از دستیابی روسها به آن، تصمیم به استفاده از بمب اتمی می‌گیرند. این چیزی را حل نخواهد کرد. خطر فعلی را که الان در شمایل شوروی ظهور کرده است بر طرف می‌کند، ولی به ظهور امپراطوریهای جدید، رقابتهای جدید، بمبهای اتمی بیشتر و غیره خواهد انجامید. به نظر من، در هر صورت این کم احتمالترین نتیجه از میان سه سناریو است، چون یک جنگ پیشگیری کننده جنایتی نیست که به راحتی توسط کشوری که در آن رگه‌هایی از دموکراسی باقی‌ مانده است صورت بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt;&lt;span xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;۲) اینکه "جنگ سرد" فعلی تا هنگامی که شوروی، و چند کشور دیگر، به بمب هسته‌ای دست یابند ادامه خواهد یافت. سپس مدت کوتاهی برای تنفس وجود خواهد داشت و بعد، ووش! موشکها شلیک می‌شوند، بنگ! بمبها منفجر می‌شوند، و مراکز صنعتی جهان از صحنه روزگار محو خواهند شد، احتمالا بدتر از آنکه بشود آنها را بازسازی کرد. حتی اگر یک حکومت، یا گروهی از حکومتها، از چنین جنگی به عنوان پیروز سوری خارج شود، به احتمال زیاد از بازسازی تمدن ماشینی ناتوان خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="rtl" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۳&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt; اینکه ترس ایجاد شده توسط بمب اتمی و سلاحهایی که در آینده خواهند آمد به میزانی زیاد باشد که همه از استفاده از آنها خودداری کنند. این به نظر من بدترین سناریو موجود است. به معنی تقسیم دنیا بین دو یا سه ابر-حکومت وسیع خواهد بود که قدرت فتح یکدیگر را ندارند و سرنگونی آنها به دست شورش داخلی هم ناممکن است. به احتمال قوی ساختاری وابسته به سلسله مراتب خواهند داشت با طبقه‌ای نیمه مقدس در بالا و بردگی آشکار در پایین، و سرکوب آزادی از تمام آنچه تا به امروز دیده شده است کاملتر خواهد بود. در داخل هر حکومت جو روانی لازم به وسیله قطع رابطه با دنیای خارج و جنگی ساختگی با حکومتهای رقیب حفظ خواهد شد. تمدنهایی از این قبیل ممکن است برای هزاران سال ثابت بمانند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بیشترخطراتی که طرح کرده‌ام قبل از اختراع بمباتمی هم وجود داشته و قابل پیشبینی بودند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;تنهاراه اجتناب از آنها که به ذهن من می‌رسدارایه شبح جامعه‌ای بزرگ، در این یا آنمکان، از مردمی به نسبت آزاد و شاد است کهانگیزه اصلی زندگی در آن تعقیب پول و قدرتنباشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهزبان دیگر، باید در ناحیه بزرگی سوسیالیسمدموکراتیک برقرار شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ولیتنها ناحیه‌ای که امکان راه اندازی آندر آینده نزدیک وجود دارد اروپای غربیاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;می‌توانگفت که سنت سوسیالیسم دموکراتیک، به جزاسترالیا و زلاندنو، فقط در اسکاندیناوی،آلمان، اتریش، چکسلواکی، سوییس، هلند،فرانسه، بریتانیا، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سپانیاو ایتالیا &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;وجوددارد،&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آن هم به صورت یک خط در میان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;فقطدر این کشورها است که کلمه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سوسیالیسم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;برایتعداد زیادی از مردم جذابیت دارد، و درنظر آنها با برابری، آزادی و اینترناسیونالیسمگره خورده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درمناطق دیگر یا نفوذی ندارد یا معنی کاملامتفاوتی دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;توده‌هادر آمریکای شمالی به سرمایه‌داری راضیهستند، و اینکه بعد از فروپاشی سرمایه‌داریبه کدام سو خواهند چرخید قابل پیشبینینیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درشوروی، در آنجا نوعی از اُلیگارشی شراکتیچیره است که تنها بر خلاف خواست و نظراقلیت حاکم می‌تواند به سوسیالیسمدموکراتیک تبدیل شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;کلمه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سوسیالیسم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اندکیبیش در آسیا نفوذ نکرده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;جنبش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;های&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;استقلالی آسیایی یا سیرتی فاشیستی دارند،یا به مسکو چشم دوخته‌اند، یا هر دو نگرشرا با هم تلفیق کرده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ودر زمان فعلی تمام جنبشهای رنگین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;پوست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;به عرفان نژادی آلوده هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دربیشتر آمریکای جنوبی هم وضعیت در عمل بهاین شکل است، همانطور که در آسیا و خاورمیانهاینگونه است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سوسیالیسمدر هیچ مکانی وجود ندارد، ولی در زمانحاضر حتی به عنوان یک تئوری هم فقط دراروپا مقبولیت دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;البته،نمی‌توان مدعی شد که سوسیالیسم کاملبرقرار شده است مگر اینکه جهانی باشد،ولی این فرآیند باید در جایی آغاز شود، ومن توان تصور این آغاز را در خارج ازفدراسیونی از کشورهای اروپای غربی که به&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;جماهیر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سوسیالیستی بدون مستعمره تبدیل شده باشندندارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درنتیجه ایالات متحده سوسیالیستی اروپا بهنظر من امروزه تنها هدف ارزنده سیاسی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;چنینفدراسیونی در حدود ۲۵۰ میلیون نفر را دربر خواهد گرفت که شاید شامل نیمی از کارگرانصنعتی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ماهر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دنیا شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;احتیاجیبه گوشزد کردن سختیهای هنگفت و وحشاتناکیکه پیش‌ روی عملی شدن چنین چیزی است ندارمو برخی از آنها را تا چند لحظه دیگر فهرستمی‌کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ولیما نباید احساس کنیم که ذاتا عملی نیست،یا اینکه کشورهایی که چنین با هم متفاوتهستند توانایی اتحاد داوطلبانه را ندارند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اتحادیهاروپای غربی، به خودی خود، از اتحادیه‌ایمانند شوروی یا امپراطوری بریتانیا عجیبترنیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهسراغ سختیها برویم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بزرگترینمشکل در میان تمام مشکلات کلبی مسلکی ومحافظه‌کاری مردم در تمام نقاط، ناآگاهیآنها از خطر و ناتوانی آنها در تصور چیزهایجدید است – در کل، همانطور که برتراندراسل اخیرا توصیف کرد، بی‌میلی بشریت بهتسلیم شدن در راه نجات خود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ولینیروهای بدطینت هم برای جلوگیری از ایجاداتحاد در اروپا فعال هستند، و روابطاقتصادی موجود که کیفیت زندگی مردم اروپابه آنها وابسته است با سوسیالیسم واقعیهمخوانی ندارند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مواردیکه به نظر من چهار مانع اصلی هستند را بههمراه توضیح کوتاهی فهرست می‌کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;دشمنی روسیه. روسها نمی‌توانند با اتحادیه‌ای در اروپا که تحت کنترل خودشان نباشد دشمن نباشند. دلایلش، هم آنها که وانمود می‌شوند هم آنها که واقعی هستند، به میزان کافی واضح می‌باشند. پس باید بر روی جنگ بازدارنده، ارعاب سیستماتیک کشورهای کوچکتر و خرابکاری فراگیر احزاب کمونیست حساب کرد. بالاتر از همه این خطر وجود دارد که توده‌ مردم اروپا اعتقاد خود به افسانه شوروی را حفظ کنند. تا وقتی این اعتقاد وجود داشته باشد، ایده اروپای سوسیالیست به میزان کافی برای جذب کوشش مورد نیاز رباینده نخواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;دشمنی آمریکا. اگر ایالات متحده سرمایه‌دار باقی بماند، و بخصوص اگر برای صادرات به بازار احتیاج داشته باشد، نمی‌تواند به چشم دوستی به اروپای سوسیالیست نگاه کند. بی‌شک احتمال کمتری برای دخالت قهرآمیز در مقایسه با شوروی دارد، ولی فشار از جانب آمریکا عامل مهمی است چون از همه آسانتر می‌تواند بر بریتانیا وارد شود، تنها کشوری که از قلمرو شوروی خارج است. از ۱۹۴۰ بریتانیا در برابر دیکتاتورهای اروپایی به قیمت وابستگی تقریبا کامل به آمریکا مقاومت کرده است. در واقع، تنها راه خروج بریتانیا از سلطه آمریکا کنار گذاشتن رویای قدرت خارج از اروپا است. قلمروهای انگلیسی زبان، مستعمرات وابسته، شاید به جز در آفریقا، حتی ذخایر نفت بریتانیا، همه در دست آمریکا گرو هستند. در نتیجه همیشه این خطر وجود دارد که آمریکا با بیرون کشیدن بریتانیا اتحاد در اروپا را بر هم زند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۳&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;امپریالیسم. ملتهای اروپا، بخصوص بریتانیایی‌ها، مدت مدیدی است که کیفیت بالای زندگی خود را مدیون استثمار مستقیم یا غیر مستقیم رنگین‌پوستها هستند. این رابطه هیچ وقت به وسیله تبلیغات رسمی سوسیالیستی توضیح داده نشده است، و کارگر بریتانیایی، به جای اینکه به او گفته شود که با استانداردهای جهانی، نسبت به درآمدش، سطح زندگی بالاتری دارد، به او آموزش داده شده است که خود را به چشم یک برده بیگاری کشیده ببیند. توده‌ها در همه جا "سوسیالیسم" را به دستمزد بالاتر، ساعت کار کمتر، خانه‌های بهتر، بیمه اجتماعی فراگیر و غیره و غیره ربط می‌دهند. ولی به هیچ عنوان قطعی نیست که ما استطاعت مالی لازم برای برخوردار بودن از این امکانات را در صورت حذف امتیازاتی که از استثمار مصتعمراتمان به دست می‌آوریم داشته باشیم. حتی اگر در‌آمد ملی کاملا هم مساوی تقسیم شود، در صورت نزول در‌آمد ملی، در‌آمد طبقه کارگر هم نزول خواهد یافت. در بهترین حالت به دوره‌ای طولانی و سخت برای بازسازی نیاز داریم و افکار عمومی در هیچ مکانی برای این امر آماده نشده است. در این میان اما ملت اروپایی، برای اینکه بتواند در خانه از سوسیالیسم واقعی برخوردار باشد، باید دست از استثمار دیگران در خارج بکشد. اولین قدم برای رسیدن به فدراسیون سوسیالیستی اروپا خروج بریتانیا از هند است. ولی این چیز دیگری را هم شامل می‌شود. اگر ایالات متحده سوسیالیستی اروپا بخواهد مستقل باشد و بتواند در برابر شوروی و آمریکا از خود دفاع کند، باید آفریقا و خاورمیانه را هم شامل شود. ولی این به آن معنی است که موقعیت مردم بومی در آن مناطق باید به طور کامل عوض شود – مراکش یا نیجریه یا اَبیسینیا نباید مستعمره یا شبه-مستعمره باقی بمانند بلکه باید به جماهیر مستقل و کاملا برابر با ملتها اروپایی تبدیل شوند. این متضمن تغییری هنگفت در منظر و تلاشی پیچیده و تلخ است که احتمالا بدون خونریزی ممکن نخواهد بود. وقتی کار به تنگنا بکشد نیروهای امپریالیسم قدرت خود را نشان خواهند داد، و کارگر بریتانیایی، اگر آموخته باشد که سوسیالیسیم را در قالب مادی ببیند، در نهایت ممکن است باقی ماندن به عنوان یک قدرت امپریالیستی به قیمت نوچگی آمریکا را ترجیح دهد. تمام ملتهای اروپایی، حداقل آنهایی که قرار است بخشی از این اتحادیه باشند، تا حدودی با این انتخاب روبه‌رو هستند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: DejaVu Sans,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt; کلیسای کاتولیک. همزمان با عریان شدن روزافزون اختلافات شرق و غرب، این خطر وجود دارد که سوسیالیستهای دموکرات و متحجرین مجبور به ائتلاف در قالب نوعی جبهه ملی شوند. احتمال اینکه کلیسا نقش پل میان این دو را بازی کند از همه بیشتر است. در هر حال کلیسا تمام تلاش خود را خواهد کرد تا کنترل هر جنبشی که هدفش اتحاد در اروپا باشد را به دست آورد و آن را عقیم کند. خطر کلیسا در این است که به معنی معمول متحجر نیست. با اقتصاد بازار سرمایه‌داری یا ساختار طبقاتی موجود گره نخورده است، و لزوما با آنها نابود نخواهد شد. به خوبی توان ساختن با سوسیالیسم را دارد، هر چند در ظاهر، به این شرط که موقعیت خودش حفظ شود. ولی اگر به آن اجازه داده شود تا به عنوان یک سازمان قوی باقی بماند، ایجاد سوسیالیسم را ناممکن خواهد کرد، چون تاثیر آن همیشه بر علیه آزادی بیان و عقیده، برابری انسانی، و بر علیه هر نوع اجتماعی که لذتهای دنیوی را ترویج کند بوده و خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;وقتی به تمام این مشکلات فکر می‌کنم، وقتی به تغییرات روانی هنگفتی که مورد نیاز است فکر می‌کنم، ظهور ایالات متحد سوسیالیستی اروپا اتفاقی نامحتمل به نظر می‌رسد. منظورم این نیست که اکثریت مردم به شکل غیر فعال برای آن آماده نیستند. منظورم این است که شخصی یا گروهی از اشخاص دیده نمی‌شود که کوچکترین بخت رسیدن به قدرت و در عین حال قدرت انگاشت کافی برای درک ملزومات را داشته باشد و از پیروان خود بخواهد که در این راه ایثار کنند. ولی در عین حال هدف ارزنده دیگری هم نمی‌بینم. زمانی فکر می‌کردم که می‌شود امپراطوری بریتانیا را به فدراسیونی از جماهیر سوسیالیستی تبدیل کرد، ولی اگر بختی هم بود، آن را با آزاد نکردن هند و برخورد معمول خود با رنگین‌پوستها از دست دادیم. شاید اروپا هم به آخر خط رسیده باشد و در آینده دور نوع بهتری از جامعه در هند یا چین ظهور خواهد کرد. ولی اعتقاد دارم که اگر بشود با ایجاد سوسیالیسم دموکراتیک در جایی و در مدتی کوتاه از جنگ اتمی جلوگیری کرد، آنجا اروپا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته، اگر خوشبینانه نباشند، دلایلی برای تعلیق قضاوت در مورد بعضی نکات وجود دارد. یک چیز که به نفع ما است کم بودن احتمال یک جنگ بزرگ در آینده نزدیک است. شاید جنگی که شامل پرتاب موشک شود رخ دهد، ولی نه جنگی که شامل بسیج دهها میلیون نفر شود. در حال حاضر هر ارتش بزرگی سریع تحلیل خواهد رفت، و این روند ممکن است برای ده یا حتی بیست سال ادامه پیدا کند. در عرض آن مدت ممکن است اتفاقات غیرمترقبه‌ای رخ دهد. برای مثال، جنبش سوسیالیستی قدرتمندی در آمریکا ممکن است برای اولین بار در قالب "سرمایه‌دار" ظهور کند و به این معنی تلقی شود که این امری تغییرناپذیر است، مانند خصوصیتی نژادی از قبیل رنگ چشم یا مو. ولی در واقع نمی‌تواند عوض نشدنی باشد، چون سرمایه‌داری آشکارا آینده‌ای ندارد، و ما نمی‌توانیم از قبل مطمئن باشیم که تغییر بعدی در ایالات متحده تغییری در جهت بهتر نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما، به همین ترتیب، از تغییرات آتی در شوروی، در صورت عقب افتادن جنگ برای یک نسل یا بیشتر، بی‌خبر هستیم. در جامعه‌ای شبیه به آن، تغییرات فکری ریشه‌ای همیشه کم احتمال به نظر می‌رسد، چون نه تنها مخالفت آشکار ممکن نیست بلکه رژیم، با کنترل کردن آموزش، اخبار و غیره، قصد متوقف کردن نوسان اعتقادی از یک نسل به نسل دیگر را دارد، چیزی که در یک جامعه لیبرال به صورت طبیعی رخ می‌دهد. ولی، با تمام این حرفها، گرایش یک نسل به رد عقاید نسل قبل از خود یکی از خصوصیات پایدار بشری است که حتی اِن. کِی. وی. دی. (سازمان امنیت شوروی در زمان استالین) هم توان نابودی آن را ندارد. اگر اینگونه باشد شاید تا ۱۹۶۰ میلیونها جوان روس وجود داشته باشند که از دیکتاتوری و رژه رفتن خسته شده‌اند، خواهان آزادی بیشتر هستند، و نسبت به غرب رفتاری دوستانه‌تر دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا شاید در صورت تقسیم دنیا به سه ابر-حکومت شکست‌ناپذیر، سنت لیبرال در دنیای آنگلوساکسون قدرت کافی را برای قابل قبول کردن زندگی داشته باشد و حتی امید به پیشرفت را تا حدودی زنده نگاه دارد. اما تمام اینها حدسیات است. چشم‌انداز واقعی، تا آنجا که من می‌توانم احتمالات را محاسبه کنم، خیلی تاریک است، و هر تفکر جدی باید از این حقیقت شروع شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، ژولای-اوت ۱۹۴۷ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxOGQ3NzQ4NDItZDA1MC00YzZkLThlYjAtZGJlZWFmNTdjYzVj&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-7622920752704418292?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/7622920752704418292/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/7622920752704418292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/7622920752704418292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html' title='به سوی اتحاد در اروپا'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TMSUB6ownHI/AAAAAAAAAU4/ofPtHnS-LC8/s72-c/unity1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-8576269293378364985</id><published>2010-10-21T01:02:00.005+01:00</published><updated>2010-11-05T12:38:45.318Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='صلح‌گرایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انقلاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطندوستی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بریتانیا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ جهانی اول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ جهانی دوم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوسیالیسم'/><title type='text'>کشور من راست یا چپ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/My_Country/english/e_mcrol"&gt;My Country Right or Left&lt;/a&gt;) بعد از شروع جنگ جهانی دوم، هنگامی که بسیاری از اطرافیان اورول مجبور به تجدید نظر در عقاید صلح‌گرایانه خود شده بودند، نوشته شده است. اورول به دوران کودکی خود و جنگ جهانی اول رجوع می‌کند و در تربیت خانوادگی خود به دنبال مشخصاتی می‌گردد تا به کمک آنها جوابی برای احساسات وطندوستانه خود و حمایتش از جنگ بیابد. این مقاله یکی از سه مقاله‌ای است که اورول در وصیتنامه خود خواهان عدم چاپ مجدد آنها بعد از مرگ شده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL-BN_hnTQI/AAAAAAAAAU0/TFfSqd7M3zo/s1600/Kitchener_poster-411x600.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL-BN_hnTQI/AAAAAAAAAU0/TFfSqd7M3zo/s320/Kitchener_poster-411x600.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;   &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بر خلاف باور عمومی، گذشته پرحادثه‌تر از زمان حاضر نبود. اگر اینگونه به نظر می‌رسد به این دلیل است که وقتی به عقب نگاه می‌کنید حوادثی که با اختلاف زمانی زیاد رخ داده‌اند به هم نزدیک می‌شوند، و به این دلیل که تعداد بسیار کمی از خاطراتتان دست نخورده باقی مانده‌اند. بیشتر به دلیل کتابها، فیلمها و خاطراتی که در این بین عرضه شده‌اند است که پنداشته می‌شود جنگ فعلی در مقایسه با جنگ ۱۸-۱۹۱۴ حوادث عظیم و حماسی کمتر دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;ولی اگر در زمان آن جنگ به دنیا آمده بودید، و اگر خاطرات واقعی خود را از نسخه‌های بعدا بزک شده آنها جدا کنید، خواهید فهمید که در آن زمان از اتفاقات بزرگ نبود که به شور می‌آمدید. به عنوان مثال، باور ندارم نبرد مارْن، برای عموم مردم، آنگونه که بعدها ادعا شد کیفیتی ملودرام داشت. من اصلا به یاد ندارم هرگز عبارت "نبرد مارن" را تا چندین سال بعد از جنگ شنیده باشم. نکته مهم فقط این بود که آلمانیها بیست و دو مایل با پاریس فاصله داشتند – که خود به اندازه کافی ترسناک بود، بعد از داستانهای جنایت در بلژیک – و بعد بنا به دلایلی عقب‌نشینی کرده بودند. وقتی جنگ شروع شد من یازده سال داشتم. اگر صادقانه خاطراتم را دسته‌بندی کنم و چیزهایی را که بعدها آموخته‌ام جدا کنم، باید اغراق کنم که هیچ حادثه‌ای در طول جنگ به اندازه غرق شدن تایتانیک، چند سال قبل از شروع جنگ، بر من تاثیر عمیق نگذاشت. این حادثه به نسبت کوچک تمام دنیا را لرزاند، و شوک ناشی از آن هنوز هم زنده است. گزارشهای دقیق و ناگواری را که بر سر میز صبحانه خوانده می‌شد به یاد دارم (در آن روزها خواندن روزنامه با صدای بلند عادتی معمول بود)، و به یاد دارم که در میان تمام صحنه‌های ترسناک چیزی که بیش از همه من را تحت تاثیر قرار داد این بود که تایتانیک ناگهان کله پا شده و از دماغه غرق شد، به گونه‌ای که مردمی که به پاشنه کشتی آویزان بودند، قبل از اینکه در مغاک فرو روند، تا سیصد فوت به هوا بلند شده بودند. در دلم حس اضطرابی ایجاد کرد که تا به امروز هم آن را حس می‌کنم. هیچ چیزی در دوران جنگ آن احساس را در من ایجاد نکرد.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از شروع جنگ سه خاطره مشخص دارم که، به لطف کوچکی و بی‌اهمیتی، از وقایعی که بعدا رخ دادند تاثیر نپذیرفته‌اند. اولی در مورد کاریکاتور "امپراطور آلمان" است (فکر می‌کنم اسم نفرت‌آور "قیصر" تا کمی بعد عمومی نشده بود) که در آخرین روزهای ژولای بیرون آمد. مردم از مسخره کردن یک عضو خانواده سلطنتی اندکی شوک شدند ("آخه خیلی مرد خوش تیپی است، جدا!")، گرچه در یک قدمی جنگ بودیم. دیگری از زمانی است که ارتش تمام اسبهای دهکده را برای استفاده خود توقیف کرد، و یک کالسکه‌چی، وقتی اسبش را که سالها برایش کار کرده بود بردند، در میان بازار شروع به گریه کرد. و دیگری هم مربوط به گروهی مرد جوان که در مقابل ایستگاه تجمع کرده بودند، در انتظار روزنامه‌های عصر که قرار بود با قطار از لندن وارد شوند. و توده روزنامه‌های پسته‌ای رنگ (در آن دوران هنوز برخی از روزنامه‌ها پسته‌ای بودند)، یقه‌های بلند، شلوارهای به نسبت تنگ و کلاههای مخملی را بسیار بهتر از نام نبردهای هولناکی که همان موقع در مرز فرانسه جاری بود به یاد دارم.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از سالهای میانی جنگ، بیشتر شانه‌های مربعی، ساقهای ورم کرده و صدای مهمیز سربازان توپخانه را به یاد دارم، به یاد دارم که از یونیفورم توپچیها بیشتر از پیاده‌نظام خوشم می‌آمد. اگر از من بپرسید که چه خاطره‌ای از دوران پایان جنگ به خاطر دارم باید خیلی ساده پاسخ دهم – مارگارین. اینکه از ۱۹۱۷ به بعد تنها تاثیر جنگ بر ما از راه شکممان می‌گذشت نمونه خوبی برای خست و خودخواهی کودکان است. در کتابخانه مدرسه نقشه بزرگی از جبهه غرب به تخته نقاشی پونز شده بود، به همراه نخ ابریشمی قرمزی که مورب از میان ردیفی از سوزن رد شده بود. هر چند وقت یک بار نخ قرمز نیم اینچ به این طرف یا آن طرف تکان می‌خورد، هر تکان به معنی کوهی از جنازه. هیچ توجه نمی‌کردم. در مدرسه در میان پسرانی با هوشی بالاتر از حد متوسط بودم، ولی به یاد ندارم که حتی یکی از اتفاقات اصلی آن دوران با اهمیت واقعی خود در چشمان ما جلوه کرده باشد. انقلاب روسیه، برای نمونه، هیچ تاثیری نداشت، به جز برای چند نفری که خانواده‌هایشان در روسیه سرمایه‌گذاری کرده بودند. در میان کم سن و سالها عکس‌العمل صلح‌گرایانه مدتها قبل از پایان جنگ نهادینه شده بود. بی‌توجهی به مشق نظام در هنگ تعلیم افسران، و بی‌علاقگی به جنگ نشانه‌ای از روشنگری محسوب می‌شد. افسران جوانی که بازگشته بودند، ساخته شده به دست تجربیات هولناک و منزجر از رفتار نسل جوانتر که این تجربه را اصلا مهم طلقی نمی‌کرد، همیشه ما را به خاطر نرم بودن سرزنش می‌کردند. البته آنها نمی‌توانستند هیچ برهانی که برای ما قابل فهم باشد بر زبان آورند. تنها کاری که می‌توانستند بکنند داد کشیدن بر سر شما بود که جنگ "چیز خوبی بود"، جنگ "ما را محکم کرد"، "ما را ساخت" و غیره و غیره. ما فقط در جواب پوزخند می‌زدیم. صلح‌گرایی ما از نوع سرسختی بود که در کشورهای محفوظ و دارای نیروی دریایی قوی دیده می‌شود. تا سالها بعد از جنگ، هر گونه دانش یا علاقه نظامی، حتی دانستن اینکه گلوله از کدام طرف تفنگ خارج می‌شود، در محافل "روشنفکر" ایجاد سوء ظن می‌کرد. ۱۸-۱۹۱۴ به عنوان یک سلاخی بی‌هدف هدر رفته به حساب می‌آمد، و حتی مردانی که سلاخی شده بودند هم تا حدودی مقصر شناخته می‌شدند. هر وقت به آن آگهی سربازگیری، "پدر، تو در جنگ کبیر چه کار کردی؟" (یک کودک این را از پدر خجالتزده خود می‌پرسید)، و تمام کسانی که به دست آن اغوا شده و به ارتش پیوستند و بعدها به دلیل اینکه به جنگ اعتراض وجدانی نکردند در برابر کودکانشان خوار و ذلیل شدند فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی در نهایت مردان مرده انتقام خود را گرفتند. با گذر زمان و قدیمی شدن جنگ، بخصوص نسل من، آنهایی که فقط "کمی بچه بودند"، به تجربه بزرگی که از دست داده بودند آگاه شدند. من بیشتر وقت خود را در سالهای ۷-۱۹۲۲ بین مردانی گذراندم که فقط اندکی از من مسنتر بودند و به جنگ رفته بودند. بی‌وقفه درباره جنگ صحبت می‌کردند، البته با نوعی ترس، و دلتنگی روزافزون. می‌توانید این دلتنگی را به وضوح در کتابهای جنگی انگلیسی ببینید. به علاوه، عکس‌العمل صلح‌گرایانه فقط یک فاز بود، و حتی آنهایی که "کمی بچه بودند" هم برای جنگ تعلیم داده شده بودند. بیشتر طبقه متوسط انگلیسی از گهواره به بعد برای جنگ تعلیم داده شده است، نه از نظر فنی ولی روانی. قدیمترین شعار سیاسی که به خاطرم می‌آید "هشت تا (رزمناو دِرِدنات) می‌خواهیم، همین الان می‌خواهیم" است. در هشت سالگی عضو لیگ نیروی دریایی بودم و یونیفرم ملوانی و کلاهی که رویش نوشته شده بود "اِچ. اِم. اِس. اینوینسِبِل" می‌پوشیدم. حتی قبل از هنگ تعلیم افسران عضو سپاه دانشجویان افسری مدرسه خصوصی بودم. اینجا و آنجا، کم و بیش، از سن ده سالگی تفنگ به دست داشته‌ام، نه فقط برای آماده شدن برای جنگ، بلکه نوع خاصی از جنگ، جنگی که در آن توپها به صدایی در حد شور شهوانی می‌رسند، و در زمان تعیین شده از پشت جان‌پناه خارج می‌شوید، ناخنهای خود را با چنگ زدن به کیسه‌های شن می‌شکنید، و تلوتلو خوران از میان گل و سیم خاردار به میان آتش مسلسل می‌روید. یقین دارم که بخشی از علاقه‌ای که نسل من به جنگ داخلی اسپانیا داشت ناشی از شباهت بسیار آن به جنگ کبیر بود. در مواقع بخصوص فرانکو می‌توانست به قدر کافی هواپیما جمع کند و جنگ را به عصر مدرن بکشاند، و اینها لحظات تعیین‌کننده بودند. ولی در زمانهای دیگر رونوشت بدی از ۱۸-۱۹۱۴ بود، یک جنگ موضعی بود در خندق، با توپخانه، یورش، تک تیرانداز، گل، سیم خاردار، شپش و بن‌بست. در اوایل ۱۹۳۷ آن قسمتی از جبهه آراگُن که محل خدمت من بود باید حتما شبیه نواحی ساکت فرانسه در ۱۹۱۵ بوده باشد. تنها چیزی که کم داشت توپخانه بود. حتی در مواقع نادری که تمام توپها در هواِسکا و اطرافش با هم شلیک می‌کردند، تعدادشان فقط برای ایجاد صدای نا‌گیرایی مثل انتهای رعد و برق کافی بود. گلوله‌های توپهای شش اینچی فرانکو در هنگام برخورد صدای بلندی داشتند، ولی هیچ وقت بیشتر از یک دوجین نبودند. اولین بار که صدای توپخانه را که "خشمگین" شلیک می‌کرد شنیدم دلسرد کننده بود. با آن غرش بی‌وقفه و شگرفی که حواسم بیست سال در انتظارش بودند کاملا تفاوت داشت.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دقیقا نمی‌دانم اولین بار در چه سالی مطمئن شدم که جنگ فعلی خواهد آمد. بعد از ۱۹۳۶، مثل روز برای همه به جز یک احمق روشن بود. برای چندین سال جنگ پیشرو برای من مانند کابوس بود، و حتی در مواقعی بر علیه آن سخنرانی کردم و اعلامیه نوشتم. ولی شب قبل از اعلام قرارداد روسیه-آلمان خواب دیدم که جنگ شروع شده است. از آن خوابها بود که، جدا از معانی فرویدی، بعضی مواقع حال و روز احساسات درونی شما را آشکار می‌کنند. دو چیز به من یاد داد، اول اینکه با شروع جنگی که مدت زیادی از آن وحشت داشتم خلاص خواهم شد، دوم اینکه در باطنم وطندوست بودم، دست به خرابکاری و خیانت به طرف خودم نمی‌زنم، از جنگ حمایت می‌‌کنم و در صورت امکان می‌جنگم. پایین که آمدم خبر مسافرت ریبِنتِروپ به مسکو را در روزنامه دیدم (۱). پس جنگ در راه بود، و دولت، حتی دولت چَمبِرلین، از وفاداری من برخوردار بود. نیازی نیست که بگویم این وفادری فقط یک ژست بود و هست. مثل تقریبا تمام افرادی که می‌شناسم، این دولت از استخدام من در هر ظرفیتی خودداری کرده است، حتی به عنوان یک منشی یا سرباز صفر. ولی این احساسات آدم را عوض نمی‌کند. به علاوه، دیر یا زود مجبور می‌شوند از ما استفاده کنند.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر مجبور باشم که از دلایلم برای حمایت از جنگ دفاع کنم، فکر می‌کنم بتوانم. انتخاب میان مقاومت در برابر هیتلر و تسلیم شدن به او یک انتخاب واقعی نیست، و از نقطه نظر یک سوسیالیست باید بگویم که مقاومت بهتر است؛ در هر صورت من استدلالی برای تسلیم شدن به هیتلر پیدا نمی‌کنم که مقاومت جمهوری در اسپانیا، مقاومت چینیها در برابر ژاپن و غیره و غیره را به پوچی نکشاند. ولی وانمود نمی‌کنم که این پایه احساسی کارهای من است. چیزی که آن شب در آن خواب می‌دانستم این بود که تمرین طولانی طبقه متوسط در وطندوستی کار خود را کرده بود، و وقتی انگلستان در مخمصه جدی باشد دست زدن به خرابکاری برای من ناممکن خواهد بود. ولی کسی حق ندارد از این برداشت اشتباه بکند. وطندوستی هیچ ربطی به محافظه‌کاری ندارد. علاقه به چیزی است که در حال تغییر است ولی حسی عارفانه می‌گوید همان است که بود، مانند جانسپاری یک بُلشویک سابقا سفید برای روسیه. وفاداری همزمان به انگلستان چمبرلین و انگلستان آینده شاید ناممکن به نظر رسد، در صورتی که ندانیم پدیده‌ای روزانه است. فقط انقلاب توانایی نجات انگلستان را دارد، سالهای سال است که به وضوح مشخص است، ولی الان انقلاب شروع شده است، و ممکن است اگر هیتلر را بیرون نگاه داریم خیلی سریع پیشرفت کند. در عرض دو سال، شاید هم یک سال، اگر دوام آوریم، تغییراتی خواهیم دید که حتی احمقهای چشم بسته را هم متعجب خواهد کرد. با شهامت می‌گویم که جویهای لندن پر از خون خواهد شد. خب، اگر لازم است، بگذار بشوند. ولی وقتی مجاهدین سرخ در هتل ریتز مستقر شده باشند هم من همچنان بر این احساس خواهم بود که آن انگلیسی که از کودکی علاقه به آن را به دلایل کاملا متفاوت آموخته بودم همچنان به نحوی ادامه دارد.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من در جوی آلوده به نظامی‌گری بزرگ شدم، و بعد از آن پنج سال را با صدای شیپور تلف کردم. تا به امروز وقتی سرود ملی پخش می‌شود و من خبردار نمی‌ایستم احساسی به من دست می‌دهد که انگار به مقدسات توهین کرده‌ام. البته امری کودکانه است، ولی ترجیح می‌دهم که اینگونه تربیت شده باشم تا اینکه شبیه روشنفکران چپگرایی باشم که از فرط "روشنفکری" توان درک ساده‌ترین احساسات را هم ندارند. وقتی زمانش فرا می‌رسد، دقیقا همانهایی که هیچ وقت با دیدن پرچم بریتانیا از جای خود نپریده‌اند هستند که از زیر انقلاب شانه خالی خواهند کرد. هر کسی می‌تواند شعری که جان کُرنفُرد اندکی قبل از کشته شدن نوشت ("قبل از هجوم به هواِسکا") را با "امشب در بن‌بست سکوتی نفسگیر حاکم است"، اثر سِر هنری نیوبُلت، مقایسه کند. اختلافات فنی را که به کناری بگذارید، فقط مساله دوران است، خواهید دید که بار احساسی هر دو شعر تقریبا به طور کامل یکسان است. آن کمونیست جوانی که قهرمانانه در گردان بین‌المللی کشته شد تا مغز استخوان بچه مدرسه خصوصی بود. وفاداری خود را عوض کرده بود ولی احساساتش را نه. چه چیز را ثابت می‌کند؟ فقط اینکه امکان ساختن یک سوسیالیست بر استخوانهای یک دایی جان ناپلئون وجود دارد، قدرت یک نوع وفاداری برای تغییر ماهیت دادن به نوعی دیگر، نیاز روحانی به وطندوستی و پاکدامنی نظامی که، هر چند مرغان پخته چپ از آنها بیزارند، تا به امروز جانشینی برای آنها پیدا نشده است.&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جورج اورول، سپتامبر ۱۹۴۰ &lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxMDQyNDIwNjItYjQ0Zi00N2RhLWE0YWEtY2EyNzZiM2NhYTc3&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;--------------------------------- &lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;(۱) ریبِنتِروپ (وزیر خارجه آلمان) در ۲۱ اوت ۱۹۳۹ به مسکو دعوت شد و در ۲۳ اوت به همراه مولوتوف (وزیر خارجه شوروی) قرارداد عدم خشونت بین دو کشور را امضا کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-8576269293378364985?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/8576269293378364985/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/8576269293378364985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/8576269293378364985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title='کشور من راست یا چپ'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL-BN_hnTQI/AAAAAAAAAU0/TFfSqd7M3zo/s72-c/Kitchener_poster-411x600.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-7775111910301983394</id><published>2010-10-20T10:06:00.003+01:00</published><updated>2010-11-05T12:42:00.280Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معدن'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کارگر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رکود اقتصادی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زغال‌سنگ'/><title type='text'>به اعماق معدن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جورج اورول، در ۱۹۳۶، از سوی ویکتور گُلانز مامور شد تا درباره مناطق شمال انگلستان که در رکود اقتصادی به سر می‌بردند مطلبی بنویسد. اورول، که به تازگی پیش‌نویس تایپی آخرین کتابش، به آسپیدیستراها رسیدگی کن (Keep the Aspidistra Flying)، را تحویل ناشر داده بود، از کار نیمه وقت خود در یک کتابفروشی استعفا داد و در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۶ به سمت شمال رهسپار شد. او دو ماه را در لینکولن‌شایِر و یورک‌شایِر گذراند و بعد از بازگشت به لندن در ۲ آوریل نوشتن جاده به سوی اسکله ویگان (The Road to Wigan Pier) را شروع کرد. مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/essays/mine/english/e_dtm"&gt;Down the Mine&lt;/a&gt;) برگرفته از این کتاب است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL6vjz8RdNI/AAAAAAAAAUo/Fx3uoAzYpxY/s1600/3493342901_9864b4a7a0_o.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL6vjz8RdNI/AAAAAAAAAUo/Fx3uoAzYpxY/s320/3493342901_9864b4a7a0_o.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تمدن ما، بر خلاف نظر چِستِرتُن، بر زغال‌سنگ بنا شده است، خصیصه‌ای که درک کامل آن به اندکی تامل نیاز دارد. ماشینهایی که ما را زنده نگاه می‌دارند، و ماشینهایی که ماشین می‌سازند همگی، مستقیم یا غیر مستقیم، به زغال‌سنگ محتاج هستند. در سوخت و ساز جهان غرب اهمیت معدنچی زغال‌سنگ فقط از اهمیت فردی که زمین را شخم می‌زند کمتر است. او همانند ستونی انسان‌پیکر است که تمام آنچه شوم نیست بر شانه‌های او تکیه کرده است. به همین دلیل مشاهده فرآیندی که زغال‌سنگ در طی آن استخراج می‌شود بسیار باارزش است، به شرطی که بختش را داشته و حاضر به تحمل سختیهایش هم باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;وقتی به درون معدن زغال‌سنگ می‌روید مهم است سعی کنید خود را همزمان با ساعت کاری "پُرکنها" به رگه زغال‌سنگ برسانید. کار آسانی نیست، چون بازدید از معدن هنگامی که در حال کار است، به دلیل ایجاد مزاحمت، پیشنهاد نمی‌شود، ولی اگر در زمان دیگری بروید، ممکن است برداشتی کاملا غلط از بازدید خود داشته باشید. یکشنبه‌ها، برای نمونه، معدن بسیار آرام به نظر می‌رسد. بهترین زمان برای رفتن وقتی است که ماشینها در خروش هستند و هوا از گرد زغال‌سنگ سیاه شده است، هنگامی که می‌توانید وظایف معدنچیها را در عمل مشاهده کنید. در آن زمان معدن همانند جهنم است، یا حداقل تصویر روانی من از جهنم. بیشتر چیزهایی که آدم از جهنم تصور می‌کند در آنجا وجود دارد – گرما، سر و صدا، گیجی، تاریکی، هوای ناپاک، و، بدتر از همه، فضاهای تنگ غیر قابل تحمل. همه چیز جز آتش، چون آن پایین آتشی وجود ندارد جز پرتو نحیف چراغهای دِیوی و چراغ‌قوه‌ها که به ندرت به گرد زغال‌سنگ رخنه می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که سرانجام به آنجا می‌رسید – و رسیدن به آنجا خود کار بزرگی است: چند لحظه دیگر شرح خواهم داد – سینه‌خیز از میان آخرین خط شمعهای معدن عبور کرده و در مقابل خود دیواری سیاه و براق به ارتفاع سه یا چهار فوت می‌بینید. این رگه زغال‌سنگ است. در بالای سر سقف صافی قرار دارد که همان صخره‌ای است که زغال‌سنگ از آن کنده شده است؛ در زیر هم صخره است، به گونه‌ای که راهرویی که در آن قرار دارید فقط به بلندی رگه زغال‌سنگ است، احتمالا چیزی در حدود یک یارد. اولین نشانه، که همه چیز را برای مدتی تحت تاثیر خود قرار می‌‌دهد، طنین کر کننده و وحشتناک تسمه نقاله حمل زغال‌سنگ به بیرون است. فاصله زیادی را نمی‌توانید ببینید، چون نور چراغ بر روی غبار زغال‌سنگ منعکس می‌شود، ولی در دو طرف خود می‌توانید ردیف مردانی را که نیمه لخت زانو زده‌اند ببینید، هر چهار یا پنج یارد یک نفر، که بیل خود را زیر زغال‌سنگ تلمبار شده بر روی زمین می‌زنند و آن را با چابکی از روی شانه چپ به عقب پرت می‌کنند. در حال ریختن آن بر روی تسمه نقاله هستند، یک تسمه لاستیکی متحرک به عرض دو فوت که یک یا دو یارد پشت سر آنها در حرکت است. در داخل این تسمه رودی درخشان از زغال‌سنگ بی‌وقفه در حرکت است. در یک معدن بزرگ چند تن زغال‌سنگ را در هر دقیقه جابه‌جا می‌کند. آن را به نقطه‌ای در میان دالانهای اصلی می‌کشد، جایی که آن را درون لگنهایی که هر کدام نیم تن جا دارد می‌ریزند، بعد به داخل قفس می‌کشند و به دنیای بیرون حمل می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امکان ندارد که "پُرکنها" را ببینیم و موقتا به جان‌سختی آنها حسادت نکنیم. کارشان کار وحشتناکی است، شغلی که با استانداردهای یک آدم معمولی به کاری مافوق انسانی می‌ماند. نه تنها به این دلیل که میزان غول‌آسایی زغال‌سنگ را جابه‌جا می‌کنند، بلکه در وضعیتی این کار را انجام می‌دهند که کار را دو یا سه برابر می‌کند. آنها مجبور هستند که تمام مدت زانو بزنند – به سختی می‌توانند از روی زانوهای خود بلند شوند و به سقف نخورند – و به راحتی می‌توانید با امتحان کردن به شگرفی این کار پی ببرید. بیل زدن در حالت ایستاده کاری به نسبت آسان است، چون می‌توانید از زانو و ران خود برای فشار دادن بیل استفاده کنید؛ اما اگر زانو بزنید، تمام فشار به عضلات دست و شکمتان منتقل می‌شود. شرایط دیگر هم کار را راحتتر نمی‌کند. گرما – متغیر است، ولی در بعضی از معادن خفه کننده است – و غبار زغال‌سنگ که گلو و بینی را می‌بندد و در اطراف پلکها جمع می‌شود، و تلق تلق کردن بی‌پایان تسمه نقاله، که در فضایی به این میزان بسته شبیه صدای مسلسل است. اما کار کردن و قیافه "پُرکنها" به گونه‌ای است که انگار از آهن ساخته شده‌اند. واقعا شبیه مجسمه‌های آهنی هستند که با چکش آهنی شکل گرفته‌اند – البته در زیر لایه‌ای از خاک زغال‌سنگ که از سر تا پای آنها را پوشانده است. فقط هنگامی که معدنچیها را لخت در قعر معدن می‌بینید متوجه شکوه آنها می‌شوید. بیشتر آنها کوچک هستند (مردان بزرگ به درد این شغل نمی‌خورند) ولی تقریبا تمام آنها بدنهایی باشکوه دارند؛ شانه‌هایی پهن که به آرامی باریک می‌شوند و به کمری قلمی و منعطف جوش می‌خورند، و کپلی کوچک و رانهایی قوی، بدون مثقالی گوشت اضافه در هیچ نقطه‌ای. در معادن گرمتر فقط یک زیرشلواری نازک می‌پوشند، به همراه کفش ایمنی و زانوبند. در گرمترین معادن هم فقط کفش ایمنی و زانوبند. فقط با نگاه کردن به آنها نمی‌توان مطمئن شد که جوان هستند یا پیر. ممکن است هر سنی تا شصت یا حتی شصت و پنج سال باشند، ولی وقتی لخت و سیاه هستند همگی یک شکل هستند. کسی که بدن جوانی نداشته باشد نمی‌تواند کار آنها را انجام دهد، هیکلی برازنده یک نگهبان سلطنتی لازم است، تنها چند کیلو گوشت اضافه دور کمر دولا شدن دایمی را ناممکن خواهد کرد. یک بار که این منظره را ببینید دیگر آن را فراموش نخواهید کرد – ردیفی از مردان خم شده و زانو زده، غبار سیاه بر تن، که بیلهای بزرگ خود را با سرعت و قدرت حیرت‌انگیزی به زیر زغال‌سنگ می‌زنند. کار آنها هفت و نیم ساعت طول می‌کشد و در تئوری وقت استراحت هم ندارند، چون وقتی برای "بیرون" رفتن نیست. در‌ واقع اما آنها ربع ساعتی را در طول شیفت برای خوردن غذایی که با خود آورده‌اند کنار می‌گذارند، معمولا تکه‌ای نان و دنبه به همراه چای سرد. اولین بار که کار کردن "پُرکنها" را تماشا می‌کردم دستم را بر روی جسم لزجی در میان خاک زغال‌سنگ گذاشتم. تکه‌ای تنباکوی جویده شده بود. تقریبا تمام معدنچیها تنباکو می‌جوند، ظاهرا برای رفع عطش خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به احتمال باید به درون چندین معدن سفر کرد تا با فرآیندهایی که در داخل آن در جریان است به خوبی آشنا شد. بیشتر به این دلیل که تقلای لازم برای رفتن از یک نقطه به نقطه دیگر وقت دقت کردن به چیز دیگری را به شما نمی‌دهد. حتی از برخی نظرها دلسرد کننده است، یا حداقل آنچه تصور می‌کردید نیست. شما به داخل قفسی ساخته شده از فولاد می‌روید که به پهنای یک باجه تلفن و به طول دو یا سه برابر آن است. ده نفر در آن جا می‌شوند، ولی آن را مانند کنسرو ساردین پر می‌کنند، و یک مرد قد بلند نمی‌تواند در آن صاف بایستد. در فولادی به روی شما بسته می‌شود و متصدی شما را به داخل حفره رها می‌کند. موقتا حالت تهوع دارید و احساس می‌کنید که گوشتان هر لحظه ممکن است منفجر شود، ولی تا وقتی نزدیک ته حفره نشده باشید، هنگامی که قفس چنان ناگهانی از سرعت می‌افتد که می‌توانید قسم بخورید که دوباره رو به بالا می‌رود، تا حد زیادی احساس حرکت نمی‌کنید. قفس در میانه راه به سرعتی در حدود شصت مایل در ساعت می‌رسد؛ در معادن عمیقتر حتی بیشتر هم می‌شود. وقتی در انتهای حفره به بیرون می‌خزید احتمالا چیزی در حدود چهارصد یارد زیر زمین هستید. به گفته دیگر کوهی در ابعاد معمولی بالای سرتان است؛ صدها یارد صخره خالص، اسکلت هیولاهای منقرض شده، خاک سطحی، سنگریزه، ریشه‌های گیاهان در حال رشد، چمن سبز و گاوهایی که در آن به چرا مشغول هستند – تمام اینها توسط شمعهایی به کلفتی ساق پای شما بر روی سرتان معلق نگاه داشته شده‌اند. ولی به دلیل سرعت زیادی که قفس در هنگام پایین آمدن دارد، و سیاهی کاملی که در آن به سر برده‌اید، به سختی احساس عمق بیشتر در مقایسه با مترو پیکادِلی می‌کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف دیگر چیزی که عجیب است فواصل افقی بیکرانی است که باید در زیر زمین پیمود. قبل از اینکه برای اولین مرتبه به درون یک معدن بروم تصوری مبهم داشتم که یک معدنچی از داخل قفس بیرون می‌آید و چند یارد جلوتر به رگه زغال‌سنگ می‌رسد. متوجه نبودم که او حتی قبل از آغاز به کار ممکن است مجبور به خزیدن در طول گذرگاهی باریک به فاصله میدان آکسفورد تا پل لندن باشد. البته، در ابتدا، چاه اصلی معدن را در نقطه‌ای نزدیک به رگه زغال‌سنگ حفر می‌کنند؛ ولی با استخراج بیشتر زغال‌سنگ، اتمام رگه اولیه و کندن رگه‌های جدید، محل استخراج از ته چاه دورتر و دورتر می‌شود. فاصله نوعی از ته چاه تا رگه زغال‌سنگ در حدود یک مایل است؛ سه مایل معمولی است؛ گفته می‌شود تعدادی معدن وجود دارد با فواصلی در حدود پنج مایل. ولی این فواصل هیچ ربطی به فواصل روی زمین ندارند. چون در طول مسیر، چه یک مایل چه سه مایل، خارج از دالان اصلی، که خود تعریفی ندارد، به ندرت نقطه‌ای یافت می‌شود که بتوان در آن صاف ایستاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاثیر این را فقط بعد از طی چند صد یارد متوجه می‌شوید. در ابتدا با اندکی خم شدن در امتداد دالان کم نوری به عرض هشت یا ده فوت و ارتفاع بیش از پنج فوت حرکت می‌کنید. دیوارها با تخته‌هایی از سنگ رست پوشیده شده‌اند، مثل دیوارهای سنگی در داربی‌شایِر. هر یک یا دو یارد شمعهای چوبی میله‌ها و تیرهای اصلی را نگاه داشته‌اند؛ بعضی از تیرهای اصلی به طرق خارق‌العاده‌ای خمیده شده‌اند و برای عبور از آنها باید بیش از پیش خم شد. معمولا کف مسیر هم بد است – غبار ضخیم یا تکه‌های ناهموار سنگ رست، و در برخی از معادن که آب در آنها جریان دارد مثل یک مزرعه گل‌آلود است. به علاوه خطوط لگنهای زغال‌سنگ هم هست، مانند یک راه‌آهن مینیاتور با یک تراورس برای هر یک فوت خط، که راه رفتن بر روی آن خسته کننده است. همه چیز از غبار رست خاکستری است؛ بوی تند و غبارآلودی در هوا است که به نظر می‌رسد در تمام معادن وجود دارد. ماشینهای مرموزی می‌بینید که هیچ وقت مقصودشان را نمی‌فهمید، و دسته‌های ابزار که بر روی توری ریخته شده‌اند، و بعضی اوقات موشهای گریزان از نور چراغ. به طرز عجیبی متداول هستند، بخصوص در معادنی که در زمان حال یا گذشته اسب داشته‌اند. جالب خواهد بود اگر بدانیم چگونه بار اول به آنجا راه یافتند؛ امکان دارد که به داخل چاه افتاده باشند – می‌گویند که یک موش می‌تواند هر فاصله‌ای را بدون برداشتن جراحت سقوط کند، به مرحمت سطح زیاد بدنش در مقایسه با وزنش. خود را به دیوارها می‌چسبانید تا راه را برای لگنهای زغال‌سنگ باز کنید، لگنهایی که به آرامی و تلق تلق کنان به وسیله کابلی بی‌پایان از بیرون معدن به سمت چاه کشیده می‌شوند. از میان پرده‌های آویزان و درهای چوبی ضخیم که باز شدنشان باعث ایجاد کوران شدید می‌شود سینه‌خیز عبور می‌کنید. این درها بخش مهمی از سیستم تهویه هوا هستند. هوای آلوده به وسیله هواکش از درون یک چاه به بیرون کشیده می‌شود، و هوای تمیز خود از طریق چاه دیگری وارد می‌شود. اما هوا اگر به حال خود رها شود کوتاهترین مسیر ممکن را انتخاب خواهد کرد و طبقات عمیقتر تهویه نشده باقی می‌مانند؛ در نتیجه تمام میانبرها را باید مسدود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ابتدای راه خم شدن بیشتر شبیه یک لطیفه است، ولی لطیفه‌ای زودگذر. قد فوق‌العاده بلند من دست و پا گیر است، ولی وقتی ارتفاع سقف رفته رفته به چهار فوت یا حتی کمتر کاهش پیدا می‌کند هر کسی به جز یک کوتوله یا یک کودک مشکل خواهد داشت. نه تنها باید دولا شوید بلکه سر خود را هم باید مدام بالا نگاه دارید تا بتوانید میله‌ها و تیرها را ببینید و رد کنید. نتیجتا گرفتن گردن به امری عادی تبدیل می‌شود، ولی این در برابر درد زانوها و رانها هیچ است. بعد از نیم مایل (اغراق نمی‌کنم) تبدیل به عذابی غیر قابل تحمل می‌شود. با خود فکر می‌کنید آیا هیچ وقت به آخر راه می‌رسید – و بدتر، چگونه می‌خواهید این راه را برگردید. قدمهایتان کندتر و کندتر می‌شوند. به قسمتی به طول حدودا دویست متر می‌رسید که بسیار کوتاه است و برای عبور از آن مجبور هستید چمباتمه راه بروید. بعد ناگهان سقف تا ارتفاع مرموزی باز می‌شود – شاید محل یک ریزش قدیمی باشد – و برای بیست یارد می‌توانید صاف بایستید. احساس راحتی تمام وجودتان را پر می‌کند. ولی بعد از این قسمت کم ارتفاع دیگری است که صد یارد طول دارد و سپس چند تیر که باید سینه‌خیز از زیر آنها گذر کرد. چهار دست و پا می‌شوید؛ حتی این هم بعد از آن چمباتمه زدن کار راحتی است. ولی وقتی از تیرها عبور می‌کنید و سعی می‌کنید دوباره بلند شوید، می‌بینید که زانوهایتان کار نمی‌کنند و توانایی بلند کردنتان را ندارند. مفتضحانه ایست می‌دهید، می‌گویید به یک یا دو دقیقه استراحت احتیاج دارید. راهنمای شما (یک معدنچی) با شما همدردی می‌کند. می‌داند که عضلات شما مانند عضلات خودش نیست. "فقط چهارصد یارد دیگر"، شما را تشویق می‌کند؛ احساس می‌کنید می‌توانست چهارصد مایل باشد. اما در نهایت موفق می‌شوید به نحوی خود را تا رگه زغال‌سنگ بکشید. یک مایل راه رفته‌اید و حدودا یک ساعت وقت مصرف کرده‌اید؛ یک معدنچی در عرض بیست دقیقه این مصافت را طی می‌کند. به آنجا که رسیدید، باید چندین دقیقه در خاک زغال‌سنگ بر روی زمین پهن شوید تا نیروی خود را بازیابید وگرنه حتی توان نگاه کردن هوشمندانه به کار در جریان را هم نخواهید داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگشتن بدتر از رفتن است، نه تنها به این دلیل که از قبل خسته هستید بلکه به این خاطر که مسیر برگشت به چاه کمی سربالایی است. از قسمتهای کوتاه با سرعت یک لاکپشت عبور می‌کنید و دیگر هنگامی که زانوهایتان از کار می‌افتند از گرفتن زمان استراحت خجالت نمی‌کشید. حتی چراغی که در دست دارید هم مایه آزار است و به احتمال زیاد اگر بلغزید از دستتان رها می‌شود؛ که، اگر چراغ دِیوی باشد، به خاموش شدن آن خواهد انجامید. عبور از تیرها سختتر و سختتر می‌شود، و بعضی مواقع فراموش می‌کنید که باید خم شوید. سعی می‌کنید مانند معدنچیها با سر پایین راه بروید و استخوان پشتتان را به سقف می‌کوبید. حتی معدنچیها هم اغلب این کار را می‌کنند. به همین دلیل است که در معادن گرم که برای کار باید نیمه لخت شد، بیشتر معدنچیها "دکمه بر پشت" دارند – یعنی، خراشی دایمی روی هر مهره. وقتی مسیر سرازیری است معدنچیها بعضی مواقع کفشهای خود را که کفی توخالی دارد به خطوط گیر می‌دهند و سر می‌خورند. در معادنی که "مسافرت" سختی دارند تمام معدنچیها با خود چوبهایی به طول دو و نیم فوت حمل می‌کنند که در زیر دسته تراشیده شده‌اند. در مناطق معمولی دست را بر روی چوب نگاه می‌دارید و در مناطق کم ارتفاع چوب را از جای تراشیده به دست می‌گیرید. این چوبها خیلی به درد می‌خورند، و کلاههای ایمنی چوبی – اختراعی به نسبت جدید – واقعا عالی هستند. شبیه کلاه‌خودهای فولادی آلمانی یا فرانسوی می‌باشند، ولی از نوعی مغز چوب ساخته شده‌اند که خیلی سبک و مقاوم است، به طوری که می‌توانید سر خود را به جایی بکوبید و اصلا چیزی حس نکنید. وقتی در نهایت به سطح زمین می‌رسید شاید در حدود سه ساعت زیر زمین بوده باشید و دو مایل هم راه رفته باشید، خسته‌تر از یک راهپیمایی بیست و پنج مایلی بر روی زمین. تا یک هفته بعد رانهایتان به قدری خشک هستند که پایین آمدن از پلکان تبدیل به کاری بزرگ می‌شود؛ باید برای پایین رفتن به پهلو راه بروید، بدون اینکه زانوها را خم کنید. دوستان معدنچی متوجه خشکی قدمهایتان می‌شوند و شما را دست می‌اندازند. ("دوست داری ته معدن کار کنی؟ ها؟") ولی حتی معدنچیهایی که به دلایل مختلفی – مانند بیماری – برای مدت طولانی از کار به دور بوده‌اند هم در چند روز اول شروع به کار حسابی زجر می‌کشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است احساس کنید که بزرگنمایی می‌کنم، ولی هر فردی که تا به حال به درون یک معدن قدیمی رفته باشد (بیشتر معدن در انگلستان قدیمی هستند) و واقعا به رگه ‌زغال‌سنگ رسیده باشد، همین حرفها را خواهد زد. ولی چیزی که می‌خواهم تاکید کنم این است. این قسمت به عقب و جلو خزیدن کار، به خودی خود برای هر انسان عادی یک روز کار سخت است؛ و اصلا جزیی از کار معدنچیها هم نیست، فقط زاید است، مثل مسافرت روزانه یک شهروند با مترو. یک معدنچی این مسافرت رفت و برگشت را انجام می‌دهد، و در بینش هم باید هفت ساعت و نیم کار وحشتناک بکند. من هرگز بیشتر از یک مایل برای رسیدن به رگه راه نرفته‌ام؛ ولی اغلب سه مایل است، و در این صورت من و بیشتر مردم به جز معدنچیها هرگز به آنجا نخواهیم رسید. این از آن نکاتی است که می‌توان به راحتی فراموش کرد. وقتی به معدن زغال‌سنگ فکر می‌کنید در خیالتان عمق، گرما، تاریکی و پیکرهای سیاهی را می‌بینید که در حال کندن دیوار هستند؛ لزوما به آن چند مایل خزیدن فکر نمی‌کنید. مساله زمان هم مهم است. شیفت هفت و نیم ساعته یک معدنچی به نظر خیلی طولانی نمی‌آید، ولی باید حداقل یک ساعت به آن برای "مسافرت" روزانه اضافه کرد، البته غالبا دو ساعت و بعضی اوقات سه ساعت. "مسافرت" کار به حساب نمی‌آید و معدنچی پولی در ازای آن دریافت نمی‌کند؛ و اینکه شبیه کار است هم تغیری در این رویه ایجاد نمی‌کند. راحت است که بگوییم معدنچیها به این کار عادت دارند. یقینا برای آنها در مقایسه با ما متفاوت است. از کودکی به این کار مشغول هستند، عضلات لازم را ساخته‌اند، و می‌توانند با چابکی عجیب و غریبی در زیر زمین عقب و جلو بروند. معدنچی سرش را پایین می‌اندازد و می‌دود، با قدمهای بلند، در نقاطی که من فقط می‌توانم تلو تلو بخورم. در مقابل رگه چهار دست و پا هستند و مثل سگ از کنار شمعها جست و خیز می‌کنند. ولی اشتباه است اگر فکر کنیم که از کار لذت می‌برند. در مورد این با تعداد زیادی از معدنچیها صحبت کرده‌ام و همگی معتقد می‌باشند که "مسافرت کردن" کار سختی است؛ در هر حال وقتی درباره یک معدن با هم صحبت می‌کنند "مسافرت" یکی از موضوعات همیشگی است. گفته می‌شود یک شیفت همیشه، در مقایسه با زمانی که صرف رسیدن به رگه می‌کند، زمان کمتری برای بازگشت صرف می‌کند؛ با اینحال تمام معدنچیها برگشتن از رگه بعد از یک روز کار سخت را بدترین قسمت کار می‌دانند. قسمتی از کارشان است و آنها از پس آن بر می‌آیند، ولی یقینا سخت است. شاید بتوان آن را با بالا و پایین رفتن از یک کوه کوچک، قبل و بعد از کار روزانه، مقایسه کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه بعد از رفتن به ته دو یا سه معدن است که شروع به درک فرآیندهای روزمره‌ای که در زیر زمین در جریان است می‌کنید. (راستی، باید بگویم که من هیچ دانشی در باب کارهای فنی معدن ندارم: فقط در حال شرح چیزهایی هستم که دیده‌ام.) زغال‌سنگ در لایه‌های باریکی بین لایه‌های قطور صخره جمع می‌شود، و فرآیند استخراج آن در عمل مانند خوردن لایه میانی بستنی ناپولیتانی با قاشق است. در زمان قدیم معدنچیها زغال‌سنگ را مستقیما با قلم و چکش از رگه می‌تراشیدند – کاری بسیار کند چون زغال‌سنگ، وقتی دست نخورده است، تقریبا به صفتی سنگ است. امروزه کار اولیه توسط یک زغال‌سنگ-بر برقی انجام می‌شود، که در عمل یک اره نواری بسیاری قوی و محکم است که به جای عمودی کار کردن افقی کار می‌کند و دندانهایی به ارتفاع دو اینچ و ضخامت نیم تا یک اینچ دارد. با قدرت خود جابه‌جا می‌شود و مرد متصدی می‌تواند آن را به هر طرفی که می‌خواهد بچرخاند. اتفاقا صدایش بدترین صدایی است که تا به امروز شنیده‌ام، و به میزانی خاک زغال‌سنگ تولید می‌کند که فاصله بیشتر از دو یا سه فوت را نمی‌توان دید و نفس کشیدن هم تقریبا ناممکن می‌شود. ماشین در طول رگه حرکت می‌کند، ریشه رگه را به عمق پنج یا پنج و نیم فوت برش می‌دهد و کل رگه را سست می‌کند؛ از اینجا به بعد دیگر استخراج زغال‌سنگ تا عمقی که سست شده است کاری به نسبت راحت است. اما، در نقاطی که "گرفتنش دشوار" است، باید با مواد منفجره آن را شل کرد. مردی با مته برقی، شبیه مدل کوچک شده مته‌هایی که برای تعمیر خیابان استفاده می‌کنند، در فواصل معین دیوار رگه را سوراخ می‌کند، مواد منفجره را در آنها می‌چپاند، دهنه سوراخ را گل می‌گیرد، پشت نزدیکترین پیچ می‌رود (باید بیست و پنج یارد از محل انفجار فاصله بگیرد) و با جریان برق مواد را منفجر می‌کند. البته این کار فقط برای سست کردن رگه است. ولی، بعضی مواقع، مواد منفجره استفاده شده بیش از حد نیاز قوی است، و نه تنها زغال‌سنگ را خرد می‌کند بلکه سقف را هم پایین می‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از انفجار "پُرکنها" می‌توانند زغال‌سنگ را به بیرون بغلتانند، آن را خرد کنند و با بیل بر روی تسمه نقاله بریزند. ابتدا در قطعات بزرگی که ممکن است تا بیست تن وزن داشته باشند خارج می‌شود. تسمه نقاله زغال‌سنگ را به خورد لگنها می‌دهد، لگنها را به دالان اصلی هل می‌دهند و به کابل بی‌پایانی می‌بندند که آنها را به سمت قفس می‌کشد. لگنها به بالا کشیده می‌شوند، و در بیرون زغال‌سنگ را با غربال کردن تقسیم کرده و اگر احتیاج باشد می‌شویند. تا جایی که ممکن است از "زباله‌ها" – همان سگ رست – برای ساختن راهها در زیر زمین استفاده می‌کنند. هر چیزی که قابلیت استفاده از آن نباشد در بیرون خالی می‌شود؛ "پشته‌های زباله"، همان تپه‌های زشت خاکستری، که بخشی از چشم‌انداز مناطق زغال‌سنگی هستند، به همین منوال ایجاد می‌شوند. بعد از اینکه زغال‌سنگ تا عمقی که ماشین برش داده است استخراج شد، رگه پنچ فوت به عقب می‌رود. سقف جدید را با نصب کردن شمعهای جدید مهار می‌کنند، و طی شیفت بعدی تسمه نقاله را از هم جدا کرده، پنج فوت به جلو می‌برند و دوباره جمع می‌کنند. تا جایی که ممکن است سه عملیات بریدن، انفجار و استخراج در سه شیفت مختلف انجام می‌شوند، بریدن در بعدازظهر، انفجار در شب (قانونی وجود دارد، هر چند همیشه رعایت نمی‌شود، که انفجار را وقتی دیگران در حال کار در آن اطراف هستند قدغن می‌کند)، و "پُرکردن" در شیفت صبح، که از شش صبح تا یک و نیم طول می‌کشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی هنگامی که فرآیند استخراج زغال‌سنگ را نظاره می‌کنید احتمالا فقط برای مدت کوتاهی تماشا می‌کنید، و تنها بعد از انجام اندکی محاسبه است که به عمق کار "پُرکنها" پی می‌برید. معمولا هر فرد باید فضایی به عرض چهار یا پنج یارد را پاکسازی کند. اره هم زغال‌سنگ را تا عمق پنج فوت از ریشه بریده است، به نحوی که اگر رگه زغال‌سنگ سه یا چهار فوت ارتفاع داشته باشد، هر فرد باید چیزی بین هفت تا دوازده یارد مکعب زغال‌سنگ را ببرد، خرد کند و بر روی تسمه نقاله بریزد. به عبارت دیگر، اگر هر یارد مکعب زغال‌سنگ را برابر با هزار و چهارصد کیلوگرم بگیریم، هر فرد چیز در حدود دو تن رغال‌سنگ را در هر ساعت جابه‌جا می‌کند. من به اندازه کافی تجربه کار با بیل و کلنگ را برای درک این موضوع دارم. وقتی در باغچه خانه گودال می‌کنم، اگر دو تن خاک را در یک بعدازظهر جابه‌جا کنم، کاملا خرسند خواهم بود. ولی خاک در مقایسه با زغال‌سنگ چیز سر براهی است، و من نباید زانو زده، هزار فوت زیر زمین، در گرمای خفقان آور و هوای پر از خاک زغال‌سنگ کار کنم؛ و احتیاجی به یک راهپیمایی یک مایلی، آن هم دولا، قبل از آغاز کار ندارم. کار معدنچی همان قدر برای من ناممکن است که بندبازی یا پیروزی در مسابقه اسب سواری بزرگ ملی. من کارگر یدی نیستم و به امید خدا هرگز هم نخواهم بود، ولی انواعی از کار یدی وجود دارد که در صورت نیاز توان انجامشان را دارم. شاید جاروکش بدی نباشم یا باغبانی بی‌کفایت یا حتی کارگر درجه ده مزرعه. اما هیچ میزانی از آموزش و تمرین وجود ندارد که از من یک معدنچی زغال‌سنگ بسازد، کار معدن در عرض چند هفته من را خواهد کشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معدنچیها را که در حین کار تماشا می‌کنید، این امکان به شما دست می‌‌دهد تا برای مدت کوتاهی دریابید مردم در چه دنیاهای مختلفی زندگی می‌کنند. آن پایین که زغال‌سنگ استخراج می‌شود دنیایی چنان متفاوت است که یک نفر می‌تواند بودن آنکه درباره آن چیزی بشنود به زندگی روزمره خود ادامه دهد. احتمالا بیشتر مردم حتی ترجیح می‌دهند که چیزی درباره آن نشنوند. عملا هر کاری که می‌کنیم، از خوردن یخ گرفته تا عبور از اقیانوس اطلس، و از پخت نان تا نوشتن یک رمان، مستقیم یا غیر مستقیم، محتاج زغال‌سنگ است. تمام هنرهای زندگی در زمان صلح محتاج زغال‌سنگ هستند، اگر جنگ شود احتیاج به آن بیشتر هم می‌شود. در زمان انقلاب معدنچی همچنان باید به کار خود ادامه دهد، چون انقلاب به همان میزان به زغال‌سنگ محتاج است که تحجر. جدا از آنچه در سطح زمین رخ می‌دهد، تراشیدن و بیل زدن باید بدون وقفه ادامه پیدا کند، یا به هر جهت بدون وقفه‌ای بیش از چند هفته. رژه سربازان هیتلر، تقبیح بلشویسم از سوی پاپ، جمع شدن دوستداران کریکِت در زمین لُردز، چاپلوسی کردن شعرا برای هم، همگی به زغال‌سنگ احتیاج دارند. ولی در مجموع متوجه این موضوع نیستیم؛ همه می‌دانیم که "باید زغال‌سنگ داشته باشیم"، ولی هرگز یا به ندرت به خاطر داریم که داشتن زغال‌سنگ شامل چه می‌شود. من اینجا به راحتی در مقابل زغال‌سنگ سوزان نشسته‌ام و می‌نویسم. ماه آوریل است ولی همچنان محتاج آتش هستم. هر دو هفته یک بار گاری زغال‌سنگ به در خانه می‌آید و مردانی که نیمتنه‌های چرمی به تن دارند زغال‌سنگ را در کیسه‌های ضخیمی که بوی قیر می‌دهند به داخل خانه می‌آورند و به درون انبار زیر پله می‌ریزند. فقط به ندرت، وقتی مغزم را به کار می‌اندازم، بین این زغال‌سنگ و آن کار و کوشش در معادن دور دست رابطه برقرار می‌کنم. فقط "زغال‌سنگ" است – چیزی که حتما باید داشته باشم؛ جسم سیاهی که مرموزانه از مکان نامعلومی می‌رسد، مانند مائده آسمانی، با این تفاوت که باید برای آن پول داد. به آسانی می‌‌توانید در ماشین خود از شمال انگلستان عبور کنید بودن آنکه لحظه‌ای یاد معدنچیهایی را بکنید که صدها فوت زیر جاده‌ای که در آن می‌رانید در حال کندن زغال‌سنگ هستند. ولی از نظری آنها هستند که ماشین شما را می‌رانند. دنیای روشن شده با چراغ آنها در آن پایین همان قدر برای دنیای روشن شده با نور خورشید در بالا الزامی است که ریشه برای گل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت درازی از زمانی که شرایط در معادن از حالا بدتر بود گذشته است. هنوز چند زن خیلی پیر که در جوانی در معدن کار کرده بودند زنده هستند. مهاری به کمر می‌بستند، و با زنجیری که از میان پاهایشان می‌گذشت، چهار دست و پا لگنهای زغال‌سنگ را می‌کشیدند. حتی وقتی حامله بودند هم این کار را می‌کردند. و حتی حالا هم، اگر بدون کار کردن زنان حامله استخراج زغال‌سنگ ممکن نباشد، رفتن دوباره آنها به داخل معدن را به نداشتن زغال‌سنگ ترجیح می‌دهم. ولی در بیشتر مواقع مسلما بهتر است فراموش کنیم که آنها هرگز در معدن کار کرده‌اند. همه کارهای یدی اینگونه هستند؛ ما را زنده نگاه می‌دارند، و حتی روحمان هم از وجودشان خبر ندارد. معدنچی، بیشتر از هر کس دیگری، نمونه آن کار یدی است، نه تنها به این دلیل که کارش به شدت سخت است، ولی همچنین به این دلیل که کاری است به غایت مهم و در عین حال چنان دور از تجربه شخصی ما، چنان نامحسوس، که آن را مانند خونی که در رگهایمان جاری است فراموش می‌کنیم. تماشا کردن معدنچیها در هنگام کار حتی به نوعی خوار کننده هم هست. موقتا شما را نسبت به جایگاه خود به عنوان یک "روشنفکر" یا یک انسان برتر به شک می‌اندازد. به این دلیل که برای شما روشن می‌شود، حداقل تا وقتی تماشا می‌کنید، که افراد برتر فقط به مرحمت جان کندن معدنچیها برتر می‌مانند. من و شما و سردبیر ضمیمه ادبی تایمز (Times)، و شعرا و اسقف اعظم کانتِربِری و رفیق فلان، مؤ‌لف &lt;b&gt;مارکسیسم برای نوزادان&lt;/b&gt;، همه ما زندگی به نسبت راحت خود را مرهون خرحمالی افرادی هستیم که در زیر زمین، با چشمانی سیاه، با گلوهایی پر از خاک زغال‌سنگ، بیلهای خود را با عضلات پولادین دستها و شکم خویش به جلو هل می‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، مارس ۱۹۳۷ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxNmJiN2Y2ZDktNWI5Ny00M2FlLTgyYjYtYjNmZmRlM2IzYzA1&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-7775111910301983394?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/7775111910301983394/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/7775111910301983394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/7775111910301983394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html' title='به اعماق معدن'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TL6vjz8RdNI/AAAAAAAAAUo/Fx3uoAzYpxY/s72-c/3493342901_9864b4a7a0_o.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-4098727451992148427</id><published>2010-10-16T21:21:00.011+01:00</published><updated>2010-11-05T12:58:45.912Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یهودی‌ستیزی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ناسیونالیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بریتانیا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قومیتها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><title type='text'>یهودی‌ستیزی در بریتانیا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در مقاله زیر (&lt;a href="http://orwell.ru/library/articles/antisemitism/english/e_antib"&gt;Antisemitism in Britain&lt;/a&gt;)، اورول به بررسی مشاهدات شخصی خود از وضعیت رفتار با یهودیان در بریتانیا می‌پردازد و پایه‌های ایدئولوژیک و توجیهات عقلانی مرسوم را به چالش می‌کشد. وی بر این نظر است که جنایاتی که در طول جنگ جهانی دوم بر علیه یهودیان صورت گرفت فقط منجر به مخفی شدن احساسات یهودی‌ستیزانه در سطح بریتانیا شده است و همدردی با یهودیان تنها در حیطه عمومی و در مقیاسی سطحی وجود دارد، در حالی که اشخاص در خفا و در زندگی شخصی خود به آن آلوده هستند. او معتقد است که یهودی‌ستیزی را نمی‌توان تنها با فرضیات اقتصادی و تاریخی توضیح داد و برای شناختن بهتر ریشه‌های آن به میزانی روانشناسی هم احتیاج است و تنها راه علاج آن از طریق یافتن راهی برای درمان بیماری بزرگتر ناسیونالیسم ممکن است. همانطور که اورول خود می‌گوید یهودی‌ستیزی تنها یکی از روشهایی است که ناسیونالیسم به وسیله آن نمود پیدا می‌کند و احساسات نژادی، اگر نه در همه افراد، بلکه در عده زیاد از آنها به طرق دیگر وجود دارد و برای مثال صهیونیسم را یهودی‌ستیزی برعکس قلمداد می‌کند. حتما در مسایل قومی در ایران هم اینگونه احساسات مصادیق بسیاری دارند. برای نمونه، "جک تورکی" در میان غیر تورکها رواج فراوان دارد در حالی که رفتار برخی از تورکها در قبال برخی دیگر اقوام ایرانی برعکس شده آنچه خود از آن گله دارند است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TLoGqhXgWhI/AAAAAAAAAUk/n0AfaC3muRA/s1600/oswald-mosley.jpg"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TLoGqhXgWhI/AAAAAAAAAUk/n0AfaC3muRA/s320/oswald-mosley.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;چیزی در حدود۴۰۰,۰۰۰ یهودی در بریتانیا زندگی می‌کنند، به علاوه چند هزار یا، حداکثر، چندین هزار پناهنده یهودی که از ۱۹۳۴ به بعد وارد کشور شده‌اند. جمعیت یهودیان تقریبا به طور کامل در نیم دوجین شهر بزرگ متمرکز شده و بیشتر در تجارت غذا، لباس و مبلمان شاغل است. تعداد اندکی از شرکتهای انحصاری، همانند آی. سی. آی.، یک یا دو روزنامه مهم و حداقل یکی از فروشگاههای زنجیره‌ای به طور کامل متعلق به یهودیان هستند یا یهودیان در آنها سهام دارند، ولی از واقعیت به دور خواهد بود اگر بگوییم که زندگی تجاری بریتانیا در انحصار یهودیان است. در واقع حتی به نظر می‌رسد که یهودیان نتوانسته‌اند همگام با گرایش مدرن به سوی تلفیق شرکتهای بزرگ به پیش روند و در مشاغلی که بالاجبار در مقیاس کوچک و به روشهای کهنه اداره می‌شوند باقی مانده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;صحبتم را با این حقایق ریشه‌ای، که هر انسان آگاهی از آنها مطلع است، شروع می‌کنم تا بر اینکه ما در انگلستان "مشکل" یهودی نداریم تاکید کرده باشم. یهودیان نه به میزان کافی زیاد هستند و نه قدرتمند، و فقط در آنچه که آزادانه "محافل روشنفکری" خطاب می‌شود نفوذ چشمگیری دارند. با اینحال عموما پذیرفته شده است که یهودی‌ستیزی در حال افزایش است، که جنگ آن را تشدید کرده است، که افراد بشردوست و روشن هم از آن مبرا نیستند. صورت خشن به خود نمی‌گیرد (مردم انگلیسی تقریبا همواره ملایم و قانونمند هستند)، ولی به اندازه کافی بدطینت است، و در شرایط مساعد ممکن است نتایج سیاسی هم داشته باشد. اینها نمونه‌هایی از اظهارات یهودی‌ستیزانه‌ای است که در یک یا دو سال گذشته شخصا شنیده‌ام:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;کارمند میانسال اداری: "من معمولا با اتوبوس به سر کار می‌آیم. بیشتر طول می‌کشد، ولی این روزها حوصله گرفتن مترو از ایستگاه گُلدِرز گرین را ندارم. آن خط پر از مسافرانی از &lt;b&gt;نژاد منتخب&lt;/b&gt; است."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;سیگارفروش (زن): "نه، امروز کبریت ندارم. اگر من بودم از خانم پایین خیابان می‌پرسیدم. &lt;b&gt;او&lt;/b&gt; همیشه کبریت دارد. بلی، یکی از &lt;b&gt;نژاد منتخب&lt;/b&gt;."&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;روشنفکر جوان، کمونیست یا شبه-کمونیست: "نه، من از یهودیان خوشم نمی‌آید. هیچ وقت هم این را مخفی نکرده‌ام. اصلا تحملشان را ندارم. البته، باید بگویم که یهودی‌ستیز نیستم."&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;ul dir="rtl"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;زنی از طبقه متوسط: "خب، کسی نمی‌تواند به من بگوید یهودی‌ستیز، ولی من جدا فکر می‌کنم که رفتار این یهودیان بوی گند می‌دهد. اینکه در صف از بقیه جلو می‌زنند و غیره. به طرز خبیثی خودخواه هستند. فکر می‌کنم بیشتر چیزهایی که بر سرشان می‌آید تقصیر خودشان است."&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;پخش کننده شیر: یک یهودی کار نمی‌کند، نه مثل کاری که یک انگلیسی می‌کند. او خیلی باهوش است. ما با این کار می‌کنیم" (عضله بازوش را منقبض می‌کند). "آنها با اینجا" (با انگشت به سرش می‌زند).&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;حسابدار رسمی، باهوش، چپگرا ولی بدون خط و مشی مشخص: این یهودیهای لعنتی همگی طرفدار آلمان هستند. اگر فردا نازیها به اینجا برسند اینها سریع رنگ عوض خواهند کرد. در کارم خیلی از اینها می‌بینم. در ته قلبشان هیتلر را تحسین می‌کنند. همیشه برای کسی که تو سرشان می‌زند چاپلوسی می‌کنند."&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;زنی باهوش، بعد از اینکه کتابی در مورد یهودی‌ستیزی و جنایات آلمانیها به او پیشنهاد شد: به من نشانش ندهید، خواهش می‌کنم نشانش ندهید. فقط باعث خواهد شد که از یهودیان بیشتر از همیشه متنفر شوم."&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;می‌توانم صفحات متعددی را با اینگونه اظهارات پر کنم، ولی اینها برای ادامه بحث کافی هستند. دو حقیقت از اینها استخراج می‌شود. یکی – که خیلی مهم است و دوباره به آن رجوع خواهم کرد – این است که وقتی هوش از حد مشخصی بالاتر می‌رود مردم از یهودی‌ستیز بودن خجالت می‌کشند و مراقب هستند که بین "یهودی‌ستیزی" و "بیزاری از یهودیان" فرق بگذارند. دیگری این است که یهودی‌ستیزی امری غیر منطقی است. یهودیان متهم به جرایم خاصی می‌شوند (برای نمونه، رفتار نادرست در صفوف غذا) که برای شخص اظهار کننده مهم هستند، ولی واضح است که اینگونه اتهامات فقط به دنبال عقلانی کردن برخی تعصبات عمیق هستند. تلاش برای مقابله با آنها به وسیله حقایق و آمار بیفایده است، و در برخی مواقع ممکن است از بیفایده هم بدتر باشد. همان طور که آخرین نقل قولی که در بالا آمده است نشان می‌دهد، مردم حتی وقتی از غیر قابل دفاع بودن عقاید خود نیز مطلع هستند از یهودی‌ستیزی، یا حداقل ضد-یهودی بودن، دست نمی‌کشند. اگر از کسی بیزار هستید که بیزار هستید و همین: احساسات شما نسب به او با مرور محاسنش بهتر نخواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتفاقی که افتاده است این است که جنگ رشد یهودی‌ستیزی را تقویت کرده و حتی، در نظر خیلی از مردم عادی، آن را توجیه نیز کرده است. در وهله اول، می‌توان با اعتماد کامل گفت که یهودیان یکی از مردمانی هستند که از پیروزی متفقین منتفع خواهند شد. در نتیجه این نظریه که "این یک جنگ یهودی است" تا حدودی قابل باور است، بیشتر هم به این خاطر که از فعالیتهای جنگی یهودیان کمتر از آنکه لیاقت دارد سخن گفته می‌شود. امپراطوری بریتانیا یک تشکیلات بزرگ و ناهمگن است که بیشتر با موافقت متقابل پابرجا مانده است، و تملق گویی عناصر کمتر قابل اعتماد در ازای عناصر وفادار غالبا الزامی است. در بوق کردن دستاوردهای سربازان یهودی، و یا حتی قبول وجود تعداد زیادی سرباز یهودی در خاورمیانه، باعث بروز خصومت در آفریقای جنوبی، کشورهای عرب و دیگر مناطق می‌شود: نادیده گرفتن کل مبحث و رها کردن مردم عادی به اعتقادشان مبنی بر زرنگی یهودیان در فرار از خدمت سربازی کاری بسیار راحتتر است. دیگر اینکه، یهدویان دقیقا در مشاغلی فعال هستند که در زمان جنگ توسط مردم غیرنظامی بدنام می‌شوند. یهودیان بیشتر به فروش غذا، لباس، مبلمان و تنباکو مشغول هستند – درست همان اجناسی که در کمبود مزمن بوده، و نتیجتا با گرانفروشی، بازار سیاه و پارتی‌بازی همراه هستند. و دیگر اینکه، اتهام معمول که یهودیان در زمان حمله هوایی رفتاری به شدت بزدلانه دارند را مدیون حمله‌های بزرگ ۱۹۴۰ هستیم. آنچه که اتفاق افتاد این بود که محله یهودی‌نشین وایت‌چَپِل از اولین محله‌هایی بود که به شدت بمباران شد، و نتیجه طبیعی آن هم پخش شدن گروه‌های زیادی از یهودیان در سراسر لندن بود. اگر فقط از روی این پدیده‌های زمان جنگ قضاوت کنیم، به راحتی می‌توان متصور شد که یهودی‌ستیزی امری شبه‌معقول است که بر پایه فرضیات غلط ساخته شده است. و طبیعتا یک یهودی‌ستیز خود را فردی منطقی فرض می‌کند. هر وقت در مقاله‌ای به این موضوع پرداخته‌ام، میزان زیادی "جوابیه" دریافت کرده‌ام، و همواره برخی از نامه‌ها از طرف افرادی متعادل و میانه‌رو - مانند پزشکها – بوده است که آشکارا مشکل اقتصادی ندارند. این افراد همیشه می‌گویند (همانطور که هیتلر در &lt;b&gt;نبرد من&lt;/b&gt; می‌گوید) که در ابتدا هیچگونه تعصبات ضد-یهودی نداشتند و فقط بعد از بررسی حقایق به مواضع فعلی خود رسیده‌اند. ولی یکی از نشانه‌های یهودی‌ستیزی قابلیت فرد در باور کردن داستانهایی است که امکان حقیقی بودن آنها وجود ندارد. یک نمونه خوب اتفاق عجیبی است که در ۱۹۴۲ در لندن افتاد، هنگامی که، وحشتزده از انفجار بمب، بیشتر از صد نفر از جمعیت انبوهی که در حال فرار به سمت ورودی مترو بودند در زیر دست و پا له شدند. این حرف که "یهودیان مسؤول بودند" بلافاصله در سرتاسر لندن پیچید. به وضوح بحث کردن با مردمی که اینگونه فکر می‌کنند کاری تقریبا بیهوده است. تنها رویکرد مفید کشف کردن این است که &lt;b&gt;چرا &lt;/b&gt;در حالی که در بقیه موارد از عقل سلیم برخوردارند ولی در یک مورد خاص چرندیاتی از این قبیل را باور می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی فعلا می‌خواهم به آن نکته‌ای که قبلا ذکر کردم رجوع کنم – آگاهی گسترده‌ از شیوع احساسات یهودی‌ستیزانه، و بی‌میلی به قبول سهیم بودن در آن. در میان مردم فرهیخته، یهودی‌ستیزی گناهی نابخشودنی است و مقوله‌ای جدا از دیگر تعصبات نژادی طلقی می‌شود. مردم سعی فراوانی در اثبات یهودی‌ستیز &lt;b&gt;نبودن&lt;/b&gt; خود می‌کنند. در ۱۹۴۳ مراسمی مذهبی برای همدردی با یهودیان لهستانی در کنیسه‌ای در سَنت جانز وود برگزار شد. مسؤولین محلی اشتیاق خود را برای حضور اعلام کردند، و مراسم با حضور رسمی شهردار منطقه، نمایندگان مذاهب، جوخه‌هایی از نیروی هوایی، گارد داخلی، پرستاران، پیشاهنگها و غیره برگزار شد. در ظاهر، ابراز همدردی عمیقی با یهودیان مصیبت‌زده بود. ولی در‌ واقع چیزی جز تلاشی آگاهانه برای نجیبانه رفتار کردن توسط عده‌ای که در حالت عادی در موارد بسیاری عقاید شخصی کاملا متفاوتی دارند نبود. آن ناحیه لندن تا حدودی یهودی‌نشین است، یهودی‌ستیزی در آن متداول می‌باشد، و، همان‌طور که خود می‌دانستم، بعضی از مردانی که در اطراف من نشسته بودند به آن آلوده بودند. فرمانده جوخه خود من در گارد داخلی، که پیش از مراسم ابراز همدردی بسیار مشتاقانه به حضور ما اصرار می‌ورزید و معتقد بود که باید "حضوری پررنگ داشته باشیم"، سابقا عضو پیراهن سیاههای مُزلی بود. تا وقتی که اختلافات احساسی به این صورت در انگلستان وجود دارد، اعمال خشونت بر علیه یهودیان، یا، مهمتر از آن، وضع قوانین یهودی‌ستیزانه، تحمل نخواهد شد. در حال حاضر امکان &lt;b&gt;تبدیل شدن&lt;/b&gt; یهودی‌ستیزی به امری &lt;b&gt;قابل احترام&lt;/b&gt; وجود ندارد. ولی این کمتر از آنچه به نظر می‌رسد امتیاز محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از آثار آزار یهودیان در آلمان این بوده است که از تحقیق جدی درباره یهودی‌ستیزی جلوگیری کرده است. یک یا دو سال پیش در انگلستان تحقیقی کوچک و ناکافی به دست گروه مَس آبزِروِیشِن (Mass Observation) صورت گرفت، اما اگر این موضوع در موارد دیگری هم بررسی شده باشد حتما نتایج آن تحقیقات مخفی نگاه داشته شده‌اند. در همین حین مردم اهل فکر آگاهانه در حال سرکوب کردن تمام چیزهایی که ممکن است احساسات یهودیان را خدشه‌دار کند بوده‌اند. بعد از ۱۹۴۳، انگار که معجزه شده باشد، مسخره کردن یهودیان از کارت‌پستالها، مجلات و صحنه سالنهای نمایش ناپدید شد، و قرار دادن یک یهودی به عنوان شخصیت بد در رمانها و داستانهای کوتاه به عنوان نمادی از یهودی‌ستیزی طلقی گردید. در مورد مساله فلسطین هم افراد روشن اکیدا دعوی یهودیان را اثبات شده طلقی کرده و از بررسی دعوی اعراب طفره می‌روند – تصمیمی که شاید به خودی خود درست باشد، اما در وهله اول به این دلیل اتخاذ شد که یهودیان در سختی بودند و به باور عمومی نباید از آنها انتقاد می‌شد. در نتیجه، به مرحمت هتلر، شرایطی به وجود آمده بود که در آن جراید در عمل به نفع یهودیان ممیزی می‌شدند ولی یهودی‌ستیزی در خلوت رو به پیشرفت بود، حتی، تا حدودی، در میان افراد حساس و باهوش. این بخصوص در ۱۹۴۰ همزمان با توقیف پناه‌جویان به چشم می‌خورد. طبیعتا، هر فرد متفکری وظیفه خود می‌دانست که به زندانی کردن فله‌ای پناه‌جویان بدبختی که در اکثر موارد فقط به خاطر مخالفت با هیتلر در انگلستان بودند اعتراض کند. اما، در خلوت، احساسات کاملا متفاوتی ابراز می‌شد. بخش کوچکی از پناه‌جویان رفتاری به شدت نا‌بخردانه داشتند، و از آنجا که بیشتر آنها یهودی بودند، تمایلات مخالف آنها لزوما همراه با لایه‌هایی از یهودی‌ستیزی بود. شخصیتی برجسته از حزب کارگر – نام او را نمی‌آورم، ولی او یکی از محترمترین افراد در انگلستان است – با لحنی خشن به من گفت: "ما هیچ وقت از این مردم نخواسته‌ایم که به این کشور بی‌آیند. اگر تصمیم به آمدن به این کشور می‌گیرند، بگذار عواقب آن را هم تجربه کنند." اما همین مرد از روی احساس وظیفه با هرگونه عریضه و بیانیه‌ای در اعتراض به زندانی کردن خارجیها همکاری می‌کند. این حس که یهودی‌ستیزی امری رسوا و ننگین است، چیزی است که یک شخص متمدن به آن دچار نیست، شرایط را برای برخورد علمی نامساعد می‌کند، و در واقعیت بسیاری از مردم از کاویدن این موضوع در عمق وحشت دارند. به گفته دیگر، آنها از اینکه ممکن است اینگونه کاوشها نشان دهد که نه تنها یهودی‌ستیزی در حال گسترش است بلکه در خود آنها هم وجود دارد وحشتزده هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای تجسم بهتر این مقوله باید به چند دهه قبل نگاه کنیم، به روزهایی که هیتلر نقاشی بیکار بود و کسی نامش را هم نشنیده بود. خواهیم فهمید یهودی‌ستیزی، با وجود اینکه امروزه به میزان کافی مستند است، نسبت به سی سال پیش &lt;b&gt;کمتر&lt;/b&gt; در انگلستان رایج است. هیچ وقت حس خاصی نسبت به ازدواج با یهودیان یا حضور آنها در مناصب مهم عمومی وجود نداشته است. با این حال، سی سال قبل کمابیش به عنوان یک قانون طبیعی پذیرفته شده بود که یک یهودی سوژه خنده است و – با اینکه از نظر ذکاوت برتر است – ولی از نظر "شخصیتی" کمبود دارد. در تئوری، یک یهودی هیچگاه از عدم قابلیت قانونی رنج نبرده است، ولی در عمل از برخی از مشاغل منع شده است. وی، برای مثال، به احتمال نمی‌توانست به عنوان یک افسر در نیروی دریایی پذیرفته شود، و یا در یکی از هنگهای "شیک" نیروی زمینی. یک پسر یهودی همواره زندگی بدی در یک مدرسه خصوصی داشت. او البته می‌توانست یهودیت خود را با جذابیت استثنایی یا مهارت ورزشی بی‌اهمیت کند، ولی آن در ابتدا مانند معلولیتی در ردیف لکنت زبان یا خال مادرزادی بود. یهویان ثروتمند به مخفی شدن در زیر القاب اشرافی انگلیسی یا اسکاتلندی گرایش داشتند، و به چشم یک انسان نوعی این امری کاملا طبیعی بود، همان‌طور که یک مجرم طبیعتا به دنبال تغییر هویت خویش است. حدود بیست سال پیش، در رَنگون، در حال گرفتن تاکسی به همراه یکی از دوستانم بودم که پسر کوچک و ژنده‌پوشی که پوست روشنی داشت با عجله به سمت ما آمد و شروع کرد به تعریف داستان پیچیده‌ای درباره مسافرت از کُلُمبو و اینکه برای برگشت به پول احتیاج دارد. از روی رفتار و ظاهرش نمی‌شد حدس زد که اهل کجا است، و به او گفتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;        "انگلیسی خیلی خوب حرف می‌زنی. ملیتت چیست؟" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;        مشتاقانه با لهجه هندی-اروپایی خود پاسخ داد: "جهود هستم، آقا!" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به یاد دارم که رو به همراهم کردم و، فقط نیمه شوخی، گفتم: "علنا به آن اقرار می‌کند." تمام یهودیانی که تا آن زمان می‌شناختم مردمانی بودند که از یهودی بودن خجالت می‌کشیدند، یا حداقل ترجیح می‌دادند که درباره تبار خود صحبت نکنند، و اگر مجبور می‌شدند معمولا از کلمه "کلیمی" استفاده می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرز برخورد طبقه کارگر هم بهتر از این نبود. برای یک یهودی که در وایت چپل بزرگ می‌شد، مورد حمله قرار گرفتن، یا حداقل هو شدن، در صورت مبادرت به ورود به محله‌های مسیحی امری پذیرفته شده بود، و "جک یهودی" سالنهای نمایش و مجلات فکاهی تقریبا همیشه بدطینت بود (۱). چزاندن یهودیان در ادبیات هم وجود داشت، که به دست افرادی مانند بِلاک، چِستِرتُن و پیروانشان به درجات رفیعی از فحاشی در سطح قاره‌ای رسید. نوسندگان غیر کاتولیک هم بعضا به همین ترتیب ولی نرمتر مقصر بودند. در ادبیات انگلیسی، از چاوسِر به بعد، نوعی یهودی‌ستیزی به چشم می‌خورد و، بدون اینکه احتیاجی به رجوع به کتابهای مختلف داشته باشم، می‌توانم قطعاتی از نوشته‌های شکسپیر، اِسمُلِت، تَکِری، بِرنارد شاو، اِچ. جی. وِلز، تی. اِس. اِلیوت، آلدوس هاکسلی و دیگران را به خاطر آورم که &lt;b&gt;اگر امروز نوشته می‌شدند&lt;/b&gt; حتما داغ یهودی‌ستیزی می‌خوردند. بی‌تامل، تنها نویسندگان انگلیسی که برای تلاش مشخصشان در دفاع از یهودیان به ذهنم می‌رسند دیکنز و چارلز رید هستند. و گذشته از آنکه روشنفکر نوعی تا چه اندازه با نظرات بلاک و چسترتن موافق است، ولی هیچگاه قویا هم آنها را ناپسند نشمرده است. روده درازیهای بی‌پایان چسترتن بر علیه یهودیان، که به ضعیفترین بهانه‌ها در داستانها و مقالات خود می‌گنجاند، هیچ وقت برایش مزاحمت ایجاد نکرد – در‌ واقع چسترتن یکی از محترمترین افراد در دنیای ادبی انگلستان بود. هر کسی که &lt;b&gt;امروزه&lt;/b&gt; در آن سبک بنویسد حتما خود را در هدف طوفانی از پرخاش قرار خواهد داد، و بیشتر این احتمال را خواهد داشت که ناشری برای نوشته‌هایش پیدا نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر، همانطور که من اشاره کردم، تعصبات ضد یهودی همیشه تا حدودی در انگلستان پراکنده بوده است، هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم هیتلر سبب کم شدنشان شده باشد. تنها تاثیر هیتلر ایجاد تفرقه عمیق بین فرد آگاه سیاسی که متوجه است الان بهترین زمان برای سنگ زدن به یهودیان نیست، و فرد ناآگاهی که یهودی‌ستیزی بومی‌اش در زیر فشار روانی جنگ رشد کرده است، بوده است. پس می‌توان فرض کرد که خیلی از مردمی که مرگ را به پذریفتن یهودی‌ستیزی ترجیح می‌دهند خود در خفا به آن متمایل هستند. من پیش از این اشاره کرده‌ام که یهودی‌ستیزی را اختلالی روانی می‌دانم، ولی حتما توجیهات عقلانی هم دارد، که به شدت مورد باور هستند و تا حدودی هم حقیقت دارند. توجیه عقلانی مورد علاقه عوام این است که یک یهودی استثمارگر است. بخشی از دلیلی که ارایه می‌شود این است که یک یهودی، در انگلستان، تاجری کوچک است – یعنی شخصی که کلاهبرداریش، در مقایسه با کلاهبرداری، مثلا، یک بانک یا شرکت بیمه، بدیهیتر و فهمیدنیتر است. در سطوح بالاتر فکری، یهودی‌ستیزی اینگونه توجیه عقلانی می‌شود که یک یهودی شخصی است که پخش بی‌علاقگی میکند و روحیه ملی را تضعیف می‌کند. برای این هم توجیهات سطحی وجود دارد. در بیست و پنج سال گذشته بخش بزرگی از فعالیت جماعتی که به آنها "روشنفکر" گفته می‌شود موذیانه بوده است. به نظرم بزرگنمایی نباشد اگر بگوییم در صورتی که "روشنفکران" کار خود را اندکی کاملتر انجام می‌دادند، بریتانیا در ۱۹۴۰ تسلیم می‌شد. ولی طبقه روشنفکر ناراضی به ناچار شامل تعداد زیادی یهودی بود. تا حدودی معقول است که بگوییم یهودیان دشمنان فرهنگ بومی و روحیه ملی ما هستند. اما، با بررسی دقیق، معلوم می‌شود که این ادعایی پوچ است، ولی همیشه می‌توان از تعداد اندکی از افراد مهم در حمایت از آن نام برد. در اندک سال گذشته نوعی ضد-حمله بر علیه چپگرایی سطحی رایج در دهه گذشته که در سازمانهایی نظیر لِفت بوک کِلاب (Left Book Club) خلاصه می‌شود شکل گرفته است. این ضد-حمله (برای نمونه به کتابهایی نظیر &lt;b&gt;گوریل خوب&lt;/b&gt; (The Good Gorilla) اثر آرنولد لوتین و &lt;b&gt;پرچمهای بیشتری بی‌افرازیم&lt;/b&gt; (Put Out More Flags) اثر اِویلین وا رجوع کنید) سبکی یهودی‌ستیزانه دارد، و احتمالا، در صورت بی‌خطرتر بودن موضوع، آشکارتر از اینها بیان می‌شد. الان چندین دهه است که انگلستان طبقه روشنفکر وطنپرستی که ارزش توجه داشته باشد نداشته است. ولی وطنپرستی انگلیسی، یعنی وطنپرستی از نوع روشنفکری آن، امکان دوباره زنده شدن را دارد، و احتمالا هم در صورت ضعیف شدن چشمگیر جایگاه جهانی انگلستان بعد از جنگ فعلی زنده خواهد شد. روشنفکران جوان ۱۹۵۰ ممکن است به همان میزان ساده‌لوحانه وطندوست باشند که روشنفکران جوان ۱۹۱۴ بودند. در چنین شرایطی، آنگونه‌ای از یهودی‌ستیزی که در بین ضد-دِرِیفوسها در فرانسه گسترش یافت، و چسترتن و بلاک تلاش کردند تا به این کشور وارد کنند، ممکن است پا بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تئوری حاضر و آماده‌ای در قبال ریشه‌های یهودی‌ستیزی در دست ندارم. دو توضیح فعلی، یعنی اینکه به خاطر مشکلات اقتصادی است، یا از دیدی دیگر، میراث به جا مانده از قرون وسطی است، به نظر من ناکافی هستند، ولی اذعان می‌کنم که اگر آنها را با هم ترکیب کنیم توانایی دربرگیری تمام حقایق را دارند. تنها حرفی که می‌توانم با اعتماد به نفس بزنم این است که یهودی‌ستیزی بخشی از مشکل بزرگتر ناسیونالیسم است، که تا به امروز به صورت جدی بررسی نشده است، و اینکه یهودیان به وضوح بز طلیعه هستند، ولی برای چه چیز بز طلیعه هستند هنوز معلوم نیست. من در این مقاله تقریبا به طور کامل فقط از تجربیات شخصی خود استفاده کرده‌ام، و شاید تمام نتیجه‌گیریهایم توسط مشاهدات دیگری نقض شوند. حقیقت این است که تقریبا هیچ اطلاعاتی در دست نیست. ولی نظرات خود را فارغ از ارزشان خلاصه می‌کنم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;یهودی‌ستیزی بیش از آنکه اذعان می‌کنیم در انگلستان وجود دارد، و جنگ آن را برجسته‌تر کرده است، ولی، اگر به جای بررسی چند سال به بررسی چند دهه بپردازیم، معلوم نیست که در حال افزایش باشد.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در حال حاضر به اذیت و آزار علنی منجر نمی‌شود، ولی تاثیر خود را با بی‌تفاوت کردن مردم نسبت به بدبختی یهودیان در دیگر کشورها به نمایش می‌گذارد.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;در بطن بسیار بی‌منطق است و در برابر برهان کوتاه نمی‌آید.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;آزار یهودیان در آلمان باعث مخفی شدن بسیاری از احساسات یهودی‌ستیزانه و در نتیجه مبهم شدن موضوع شده است.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;این موضوع به تحقیقات جدی نیاز دارد.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;تنها مورد آخر ارزش شرح بیشتر دارد. تحقیق علمی در هر زمینه‌ای مستلزم برخورد غیر ذیعلاقه است، که به وضوح در صورتی که احساسات و علایق خود شخص هم در موضوع دخیل باشند سختتر می‌شود. بسیار افرادی وجود دارند که در مورد توتیای دریایی یا مجذور دو عینی عمل می‌کنند ولی وقتی در مورد محل درآمدشان سؤال می‌شود به اسکیزوفرنی مبتلا می‌شوند. تمام نوشته‌هایی که به یهودی‌ستیزی می‌پردازند به دست این فرضیه نویسنده که &lt;b&gt;او خود&lt;/b&gt; از آن مصون است آلوده می‌شوند. "از آنجا که من می‌دانم یهودی‌ستیزی غیر منطقی است،" برهان می‌آورد، "پس نتیجه می‌گیریم که من به آن آلوده نیستم." به این ترتیب او بخت بررسی تنها نقطه‌ای که می‌تواند اطلاعات موثقی به وی دهد را از دست می‌دهد – یعنی، ذهن خودش.&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم درست است که فرض کنیم آن بیماری که امروزه به ناسیونالیسم معروف است تقریبا همگانی شده است. یهودی‌ستیزی فقط یکی از نمودهای ناسیونالیسم است، و همه به این صورت به آن بیماری مبتلا نمی‌شوند. به عنوان مثال، یک یهودی یهودی‌ستیز نخواهد بود: ولی خیلی از یهودیان صهیونیست به نظر من یهودی‌ستیزان پشت به رو هستند، همانطور که خیلی از هندیها و سیاهان تعصبات نژادی را به شکل معکوس به نمایش می‌گذارند. مساله این است که چیزی، نوعی ویتامین روانی، در تمدن مدرن یافت نمی‌شود، و در نتیجه همه ما کم یا زیاد تحت تاثیر این باور احمقانه هستیم که نژادها و ملتها تماما به سبک مرموزی خوب یا به سبک مرموزی بد هستند. من هر روشنفکر مدرنی که ادعا کند در بررسی ذهن خود به هیچ گونه‌ای از وفاداریها و تنفرات ناسیونالیستی برخورد نکرده است را به مجادله دعوت می‌کنم. این حقیقت که او کشش احساسی این قبیل موارد را احساس می‌کند، و همچنان می‌تواند به آنها خونسردانه نگاه کند، او را در جایگاه روشنفکر می‌نشاند. در نتیجه، خواهیم دید که نقطه آغاز هر تحقیقی در باب یهودی‌ستیزی نباید "چرا این باور به وضوح غیر منطقی برای بقیه مردم جذاب است؟" باشد، بلکه "چرا یهودی‌ستیزی &lt;b&gt;برای من&lt;/b&gt; جذاب است؟ چه بخشی از آن به احساس من درست است؟" اگر به این سؤال پاسخ دهیم حداقل توجیهات عقلانی خود را کشف خواهیم کرد، و امکان پیدا کردن چیزی که در پشت آن خوابیده است مهیا می‌شود. یهودی‌ستیزی باید بررسی شود – و نمی‌گویم به دست یهودی‌ستیزان، ولی اقلا توسط افرادی که خود می‌دانند نسبت به اینگونه احساسات مصونیت ندارند. تحقیق درست در این مورد بستگی به خروج هیتلر از صحنه دارد، و بهترین روش شروع کردن هم جمع کردن تمام توجیهاتی که در ذهن خود یا دیگران برای آن وجود دارد است و نه حمله به یهودی‌ستیزی. شاید از این طریق ممکن باشد که سرنخهای لازم برای رسیدن به ریشه‌های روانی آن را به دست آوریم. ولی معتقد نیستم که می‌شود یهودی‌ستیزی را &lt;b&gt;علاج&lt;/b&gt; کرد، بدون آنکه بیماری بزرگتر ناسیونالیسم را علاج کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، آوریل ۱۹۴۵ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxNGE4Y2Y3NzQtYmNlOC00NDM1LWJhM2ItMDJjZTJlOGFjODA3&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------- &lt;br /&gt;(۱) بد نیست که "جک یهودی" را با آن ذخیره دیگر سالنهای نمایش، "جک اسکاتلندی"، که شباهتهای سطحی به آن دارد، مقایسه کنیم. بعضا داستانی تعریف می‌شود (مثلاً آن یهودی و اسکاتلندی که با هم به میخانه رفتند و هر دو از تشنگی مردند) که هر دو نژاد را در جایگاه برابر قرار می‌دهد، ولی عموما اعتبار یهودی فقط در زیرکی و خست است در حالی که اسکاتلندی از اعتبار قدرت فیزیکی هم برخوردار است. این را، برای مثال، می‌توان در داستان آن یهودی و اسکاتلندی که با هم به جلسه‌ای که به عنوان رایگان تبلیغ شده بود می‌روند دید. ناگهان معلوم می‌شود که برای ورود باید مقداری پرداخت کنند، و برای گریز از پرداخت یهودی خود را به غش می‌زند و اسکاتلندی او را به بیرون می‌برد. در اینجا اسکاتلندی قهرمانانه دیگری را با خود حمل می‌کند. اگر برعکس بود به نظر غلط می‌آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-4098727451992148427?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/4098727451992148427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/4098727451992148427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/4098727451992148427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title='یهودی‌ستیزی در بریتانیا'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TLoGqhXgWhI/AAAAAAAAAUk/n0AfaC3muRA/s72-c/oswald-mosley.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-131289805394102035</id><published>2010-10-03T12:18:00.009+01:00</published><updated>2010-11-05T13:11:03.571Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سورئالیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سالوادور دالی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مصونیت روحانیت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اخلاق'/><title type='text'>مصونیت روحانیت: یادداشتهایی بر سالوادور دالی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در مقاله زیر (&lt;a href="http://www.orwell.ru/library/reviews/dali/english/e_dali"&gt;Benefit of Clergy: Some Notes on Salvador Dali&lt;/a&gt;) جورج اورول به بررسی شخصیت حقیقی و هنری سالوادور دالی می‌پردازد و، در عین حال که معتقد است دالی نقاشی زبردست است، ولی اعتقاد دارد که او فردی منحط و از نظر اخلاقی ورشکسته است. اورول با بررسی زندگینامه سالوادور دالی به این نتیجه می‌رسد که او از پدیده‌ای به نام مصونیت روحانیت سود می‌برد: روحانیتی که خود در مقام تعریف اخلاقیات قرار دارد و از این سو از بازخواست اخلاقی به دور است: "هنرمند قرار است که از قوانین اخلاقی مربوط به مردم عادی معاف باشد. فقط کافی است که آن کلمه سحر‌آمیز، هنر، را بر زبان آورید، و همه چیز مجاز است: لگد زدن به سر دختران خردسال مجاز است؛ حتی فیلمی مانند "دوران طلایی (L'Age d'Or)" مجاز است. اینکه دالی سالها در فرانسه نشخوار کند و سپس چون فرانسه در خطر است مانند موش پا به فرار بگذارد هم مجاز است. تا وقتی که در امتحان نقاشی قبول شوید، همه چیز بر شما بخشوده خواهد شد." از نظر هنری، اورول به این نتیجه می‌رسد که دالی در اساس نقاشی اِدواردی است و از سورئالیسم برای مخفی کردن این وجه عامی خود استفاده می‌کند، ولی ناخودآگاه و به مراتب به آن سبک ادواردی رجوع می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKhlWCyO-0I/AAAAAAAAAUg/EqFEnCKkSII/s1600/The+Great+Masturbator.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="230" src="http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKhlWCyO-0I/AAAAAAAAAUg/EqFEnCKkSII/s320/The+Great+Masturbator.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;یک خود-زندگینامه فقط در شرایطی قابل اعتماد است که چیز ننگینی را فاش کند. مردی که گزارش خوبی از خود می‌دهد احتمالا دروغ می‌گوید، چون تمام زندگیها وقتی که از درون نظاره می‌شوند چیزی جز یک سری شکست نیستند. با این حال، حتی کتابی سرشار از وقیحترین دروغها (مانند خود-زندگینامه‌های فِرانک هَریس) هم می‌تواند ناخودآگاه تصویر درستی از نویسنده‌اش ارایه دهد. زندگی (Life)، اثری که اخیرا از دالی منتشر شده است، در این مجموعه می‌گنجد. بعضی از وقایع مطرح شده در آن کاملا باور نکردنی هستند و بعضی دیگر جابه‌جا و رمانتیک شده‌اند، و نه تنها موارد تحقیرآمیز، بلکه روزمرگی متداول یک زندگی عادی هم از آن حذف شده است. دالی حتی به تشخیص خود نیز نارسیسیست است، و خود-زندگینامه‌اش در عمل چیزی بیش از عریان شدن در زیر نورافکن صورتی نیست. ولی به عنوان یک نوشته تخیلی، غریزه‌ای منحرف که به لطف دوران صنعتی میسر شده است، ارزشی بسیار والا دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;اینها، قسمتهایی از زندگی دالی از خردسالی به بعد هستند. کدام حقیقت است و کدام تخیلی، خیلی مهم نیست: مساله این است که اینها نمونه‌هایی از کارهایی هستند که دالی &lt;b&gt;علاقه‌مند&lt;/b&gt; به انجامشان بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;شش سالگی او همزمان است با ظهور ستاره دنباله‌دار هالی:&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;ناگهان یکی از منشیهای پدرم در مقابل در اتاق پذیرایی ظاهر شد و خبر داد که می‌توان ستاره دنباله‌دار را از بالکن دید...در حین عبور از تالار چشمم به خواهرم، که سه سال داشت و معصومانه در حال چهار دست و پا رفتن به سمت در بود، افتاد. ایستادم، ثانیه‌ای درنگ کردم، و سپس لگد محکمی به سرش زدم، انگار که توپ است، و در حالی که در شادی این کار وحشیانه غرق بودم، به دویدن ادامه دادم. اما پدرم، که پشتم بود، من را گرفت و تا زمان شام در دفترش زندانی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;یک سال پیش از آن دالی "ناگهانی، مانند تمام تفکراتم" پسر کوچکی را از پل معلقی به پایین پرتاب کرده بود. چندین اتفاق مشابه دیگر هم گزارش شده است، از جمله (&lt;b&gt;این هنگامی است که او بیست و نه سال داشت&lt;/b&gt;) به زمین انداختن و پایمال کردن یک دختر "تا اینکه مجبور شدند او را که در حال خونریزی بود از دسترسم خارج کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که تقریبا پنج سال داشت خفاشی زخمی به چنگش می‌افتد و آن را در سطلی چوبی قرار می‌دهد. صبح روز بعد خفاش را تقریبا مرده می‌یابد، پوشیده از مورچه‌هایی که در حال خوردنش هستند. آن را با مورچه‌ها در دهانش می‌گذارد و با دندان به دو نیم می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نوجوانی دختری به شدت عاشقش می‌شود. او را برای تحریک کردن می‌بوسد و نوازش می‌کند، ولی از آن جلوتر نمی‌رود. تصمیم می‌گیرد تا پنج سال (به قول خودش "برنامه پنج ساله")، برای لذت بردن از تحقیر شدن دختر و قدرتی که خود از این کار احساس می‌کند، این رویه را ادامه دهد. مکررا به او می‌گوید که در پایان پنج سال او را ترک خواهد کرد، و وقتی که زمانش فرا می‌رسد به قول خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا سالها بعد از بالغ شدن دست به خود-ارضایی می‌زند و، ظاهرا، علاقه‌مند است این کار را در برابر آینه انجام دهد. به نظر می‌رسد تا سی سالگی، بنا به دلایل عادی، از نظر جنسی ناتوان بوده است. وقتی که برای اولین بار همسر آینده‌اش، گالا، را ملاقات می‌کند، علاقه‌ای وافر به انداختن او به ته دره دارد. مطمعن است گالا می‌خواهد که او بلایی بر سرش آورد، و بعد از اولین بوسه گالا اعتراف می‌کند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; margin-right: 1.25cm;"&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;سر گالا را به عقب هل دادم، موهایش را می‌کشیدم، و در حالی که از هیجان می‌لرزیدم، فرمان دادم:&lt;/span&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;"به من بگو چه بلایی می‌خواهی بر سرت آورم! اما آهسته بگو، در چشمانم نگاه کن، با زمختترین، شهوانیترین کلماتی که هر دو ما را خجالت‌زده کند!"&lt;/span&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;سپس گالا، در حالی که آخرین قطره‌های تجلی شهوتش را به توحش تبدیل می‌کرد، گفت:&lt;/span&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;br style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;" /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;"می‌خواهم من را بکشی!"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;از این خواسته تا حدودی ناراحت می‌شود، چون دقیقا همان چیزی است که خود خواهان آن بود. در نظر دارد او را از برج ناقوس کلیسای جامع تولِدو به پایین پرتاب کند، ولی از این کار خودداری می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طول جنگ داخلی اسپانیا هوشیارانه طرف کسی را نمی‌گیرد، و برای سفر به ایتالیا می‌رود. احساس می‌کند که بیشتر و بیشتر مجذوب اشرافیت است، به کاباره‌های مجلل می‌رود، برای خود حامیان پولدار پیدا می‌کند، با دوک چاق نوآیه عکس می‌گیرد و او را "میسِناس" خود خطاب می‌کند. تنها فکرش در چندین ماه مانده به آغاز جنگ در اروپا پیدا کردن مکانی با غذاهای خوب است، جایی که بتوان در صورت نزدیک شدن خطر به راحتی از آن گریخت. بوردو در فرانسه را نشانه می‌گیرد، و در طی نبرد فرانسه به اسپانیا می‌گریزد. به اندازه کافی برای شنیدن چند داستان درباره قساوتهای سرخها در اسپانیا وقت دارد، و سپس به آمریکا می‌رود. داستان با رگباری از اعمال محترمانه به پایان می‌رسد. دالی، در سی و هفت سالگی، تبدیل به شوهری وفادار شده است، انحرافاتش درمان شده‌اند، و کاملا با کلیسای کاتولیک آشتی کرده است. همچنین، می‌توان نتیجه گرفت، در‌آمد خوبی هم دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حال، او به هیچ وجه از افتخار به نقاشیهای سورئالیستی خود، مانند "جلق‌زن کبیر (The Great Masturbator)"، "لواط یک جمجمه با یک پیانوی بزرگ (Sodomy of a Skull and a Grand Piano)" و غیره، دست نکشیده است. در طول کتاب آثاری مشابه وجود دارند. خیلی از نقوش دالی فقط نمایشی هستند و مشخصه‌ای دارند که به آن باز خواهم گشت. اما دو مشخصه اصلی نقاشیها و عکسهای سورئالیستی او انحراف جنسی و مرده‌بازی هستند. اشیاء و نمادهای جنسی – برخی معرف حضور هستند، مانند آن دوست قدیمی، صندل پاشنه بلند، و برخی دیگر، مانند عصا و فنجان پر شده از شیر گرم، ثبت شده به دست شخص دالی – مکررا تکرار می‌شوند، و موتیفی از قضای حاجت هم به چشم می‌خورد. درباره نقاشی "بازی غم (Le Jeu Lugubre)"، می‌گوید: "کشوهای از سر تا پا آلوده به مدفوع چنان با جزییات واقعی و وقار کشیده شده بودند که تمام گروه کوچک سورئالیستی با این پرسش می‌سوخت: آیا او واقعا مدفوع‌خوار است؟" دالی در ادامه اضافه می‌کند که &lt;b&gt;نیست&lt;/b&gt;، و به دیده او این انحرافی "منفور" است، ولی به نظر می‌رسد که فقط در آن لحظه خاص است که او علاقه‌ای به مدفوع ندارد. حتی هنگامی که داستان سرپا ادرار کردن یک زن را تعریف می‌کند، مجبور است وارد جزییات آن شود، اینکه او کج و بر روی کفشش ادرار می‌کند. تمام عیوب معمولا در یک نفر جمع نمی‌شوند، و دالی هم به همجنسگرا نبودن خود می‌بالد، وگرنه گلچین انحرافاتش به قدری مرغوب است که دیگران در خواب هم نمی‌بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معهذا، برجسته‌ترین مشخصه او مرده‌بازی است. او شخصا و آزادانه به آن اقرار می‌کند، و مدعی می‌شود که از آن علاج یافته است. صورتهای مرده، جمجمه‌ها، جسد حیوانات مرده به تکرار در نقاشیهای او دیده می‌شوند، و مورچه‌هایی که خفاش در شرف مرگ را می‌خوردند حضوری بیشمار دارند. در یک عکس جسدی نبش قبر شده با پوسیدگی پیشرفته دیده می‌شود. یکی دیگر الاغهای مرده‌ای را در حین فاسد شدن بر روی همان پیانوهای بزرگ فیلم سورئالیستی "سگ آندلسی (Le Chien Andalou)" به تصویر می‌کشد. دالی همچنان با اشتیاق به این الاغها نگاه می‌کند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; margin-right: 1.25cm;"&gt;پوسیدن الاغها را با ریختن مقادیر زیادی چسب بر روی بدنشان "جعل" کردم. همچنین چشمانشان را از حدقه خارج کردم و آن را با قیچی تراشیدم تا بزرگتر شود. دهانها را هم به همین ترتیب پاره کردم تا دندانهایشان بهتر دیده شود، و به هر دهان، در بالای دیگر ردیفهای دندان که از دکمه‌های پیانوهای سیاه تشکیل شده بودند، تعدادی آرواره اضافه کردم، به این خیال که شاید اینگونه به نظر برسد که الاغها با وجود پوسیدگی در حال استفراغ کردن مرگ خود هستند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;و در نهایت هم آن تصویر – ظاهرا یک عکس جعلی – از "پوسیدن مانکن در تاکسی (Mannequin rotting in a taxicab)". بر روی سینه‌ها و صورت ورم کرده دختر که به ظاهر مرده است، حلزونهای درشتی در حال خزیدن هستند. دالی در زیر عکس می‌نویسد که آنها از نوع حلزونهای خوراکی هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته، در این کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای، بیش از آنچه من در اینجا ذکر کرده‌ام مطلب وجود دارد، ولی فکر نمی‌کنم گزارش ناعادلانه‌ای از چشم‌انداز روحی و جو اخلاقی او داده باشم. اگر کتابی پیدا شود که از صفحاتش بوی گند به بیرون تراوش کند، این همان کتاب است – شاید دالی از این فکر خوشحال شود، به هر حال او قبل از اینکه برای اولین بار به همسر اولش اظهار علاقه کند بدن خود را به روغنی ساخته شده از پهن بز جوشیده در چسب ماهی آغشته بود. اما در برابر این موارد باید این حقیقت را قرار داد که دالی نقاشی است با استعدادهای استثنایی. همچنین از جزییات و قطعیت کارهایش معلوم است که او فردی سخت‌کوش است. او اهل نمایش دادن است و هر چیزی را برای پیشرفت شخصی فدا می‌کند، ولی شیاد نیست. استعداد او پنجاه برابر افرادی است که نقاشیهای او را مسخره و اخلاقیاتش را تقبیح می‌کنند. و این دو دسته حقیقت، در کنار هم، سوالی را مطرح می‌کنند که غالبا به خاطر نبود توافق کمتر پرسیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مساله این است، شما در اینجا شاهد هجوم مستقیم و مشخص به سلامت روانی و نجابت هستید؛ و حتی – از آنجا که برخی از نقاشیهای دالی مانند تصاویر مستهجن ذهن را مسموم می‌کند – به زندگی. کردار دالی و آنچه او پنداشته است جای بحث دارد، ولی در مرامش، شخصیتش، زیرساختهای نجیبانه یک انسان دیده نمی‌شود. او همان قدر ضد-اجتماع است که یک کک. به وضوح، چنین افرادی نامطلوب هستند، و جامعه‌ای که اینگونه افراد در آن پیشرفت می‌کنند اشکالاتی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا، اگر شما این کتاب را، به همراه تصاویرش، به لرد اِلتون، به آقای آلفرد نُیز، به نویسندگان اصلی تایمز (Times) که از "کسوف روشنفکران" به وجد می‌آیند – در‌ واقع به هر انگلیسی "منطقی" و متنفر از هنر - نشان دهید، به راحتی می‌توانید تصور کنید که چه برخوردی خواهند داشت. به هیچ عنوان حاضر نخواهند شد هیچ نکته مثبتی در آثار دالی ببینند. اینگونه افراد نه تنها نمی‌توانند قبول کنند که چیزی که از نظر اخلاقی پست است می‌تواند زیبا باشد، بلکه نیاز واقعی ایشان این است که هنرمند به پشتشان بزند و بگوید که احتیاجی به فکر کردن نیست. و این افراد در زمانی مانند زمان حال فوق‌العاده خطرناک هستند، وقتی که وزارت تبلیغات و شورای فرهنگی بریتانیا قدرت را در دستانشان قرار داده است. روند جدید چزاندن روشنفکران را در اینجا و آمریکا مشاهده بفرمایید، با فریادهایش نه تنها بر علیه جُیس، پِروست و لورِنس، بلکه همچنین تی. اِس. اِلیوت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اگر با شخصی که &lt;b&gt;می‌تواند&lt;/b&gt; نکات مثبت دالی را ببیند صحبت کنید، جوابی که خواهید گرفت در عمل تفاوت چندانی ندارد. اگر بگویید که دالی، با اینکه نقاشی است زبردست، انسانی رذل و کثیف است، به شما مانند یک وحشی نگاه می‌شود. اگر بگویید که به اجساد در حال پوسیدن بی‌علاقه هستید، و افرادی که به اجساد در حال پوسیدن علاقه دارند بیمار روانی هستند، فرض بر این گذاشته می‌شود که شما حس زیبایی‌شناسی ندارید. چون "پوسیدن مانکن در تاکسی" ترکیب خوبی دارد. و در میان این دو سفسطه جای وجود ندارد و ما کمتر در مورد آن شنیده‌ایم. در یک طرف &lt;b&gt;بلشویسم فرهنگی&lt;/b&gt;: و طرف دیگر (با اینکه این اصطلاح امروزه کمتر استفاده می‌شود) "&lt;b&gt;هنر بخاطر هنر&lt;/b&gt;." وقاحت از آن دسته مسایل است که بحث صادقانه در موردشان سخت است. مردم به حدی از اینکه به نظر آید شوک می‌شوند یا به نظر آید شوک نمی‌شوند می‌ترسند، که توانایی برقراری ارتباط بین هنر و اخلاقیات را ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهیم دید که آن چیزی که مدافعان دالی مدعی آن هستند نوعی &lt;b&gt;مصونیت روحانیت&lt;/b&gt; است. هنرمند قرار است که از قوانین اخلاقی مربوط به مردم عادی معاف باشد. فقط کافی است که آن کلمه سحر‌آمیز، هنر، را بر زبان آورید، و همه چیز مجاز است: لگد زدن به سر دختران خردسال مجاز است؛ حتی فیلمی مانند "دوران طلایی (L'Age d'Or)" مجاز است (۱). اینکه دالی سالها در فرانسه نشخوار کند و سپس چون فرانسه در خطر است مانند موش پا به فرار بگذارد هم مجاز است. تا وقتی که در امتحان نقاشی قبول شوید، همه چیز بر شما بخشوده خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غلط بودن این مدعیات با بسط دادنشان به جرمهای معمولی آشکار می‌شود. در دورانی مانند زمان ما، وقتی که هنرمند روی هم رفته فردی استثنایی است، باید تا حدودی امکان عدم پذیرش مسئولیت را داشته باشد، همانند یک زن حامله. اما، کسی هرگز مدعی نخواهد شد که یک زن حامله باید مجاز به ارتکاب قتل باشد، و کسی هم چنین ادعایی برای هنرمند نمی‌کند، هر چقدر می‌خواهد بااستعداد باشد. اگر فردا شکسپیر به این جهان برگردد، و اگر معلوم شود که تفریح مورد علاقه‌اش تجاوز به دختران خردسال در واگن قطار است، ما نباید به او، از این بابت که شاید شاه لیر (King Lear) دیگری بنویسد، اجازه انجام این عمل را بدهیم. البته بدترین جرایم همیشه قابل مجازات نیستند. تشویق به مرده‌بازی، احتمالا به همان میزان به جامعه ضرر می‌زند که، مثلا، جیب‌بری در استادیم. باید بتوان همزمان به استعداد نقاشی دالی و اینکه او انسانی انزجارآور است اعتقاد داشت. اولی، به هیچ ترتیبی، نه بر دومی تاثیر می‌گذارد و نه آن را نقض می‌کند. اولین وظیفه یک دیوار سرپا ایستادن است. اگر سرپا ایستاد، دیوار خوبی است، و اینکه برای خدمت به کدام هدف ساخته شده است امری کاملا جدا است. ولی حتی بهترین دیوار دنیا هم اگر به دور یک اردوگاه مرگ ساخته شده باشد لیاقت خراب شدن را دارد. به همین ترتیب باید بتوان گفت که "این کتاب یا عکس خوبی است، و باید توسط جلاد سوزانده شود." اگر نشود این حرف را زد، حداقل در تفکرات خود، به این معنی خواهد بود که هنرمند دیگر یک شهروند و یک انسان نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه اینکه زندگینامه دالی، یا نقاشیهایش، باید توقیف شوند. بجز عکسهای مستهجنی که در شهرهای ساحلی مدیترانه می‌فروشند، توقیف هر چیز دیگری یک سیاست نامطمعن است، و وهمیات دالی مانند نورافکنی بر انحطاط تمدن سرمایه‌داری عمل می‌کند. اما چیزی که او به وضوح به آن محتاج است تشخیص پزشکی است. سؤال این نیست که او &lt;b&gt;چیست&lt;/b&gt;، بلکه &lt;b&gt;چرا &lt;/b&gt;اینچنین است. در اینکه او ذهنی بیمار دارد نباید شکی باشد، احتمالا هم با تغییراتی که ادعایشان را می‌کند عوض نشده است، چون توبه‌کاران واقعی، یا مردمانی که به عقل سلیم بازگشته‌اند، چنین از خود راضی در مورد گذشته خود صحبت نمی‌کنند. او نشانه‌ای از بیماری این دنیا است. مهم این است که نه او را انسانی بی‌اخلاق که باید تنبیه شود خطاب کنیم و نه او را نابغه‌ای غیر قابل نقد به حساب آوریم، بلکه باید فهمید &lt;b&gt;چرا&lt;/b&gt; این دسته از انحرافات خاص را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب این سؤال را احتمالا می‌توان در نقاشیهایش کشف کرد، که البته بررسی آنها فرای تواناییهای شخصی من است. ولی شاید بتوانم به نشانه‌ای اشاره کنم که به طی بخشی از مسیر کمک کند. همان سبک کهنه و پر از آب و تاب اِدواردی (Edwardian) که دالی در مواقعی که سورئالیست نیست به آن رجوع می‌کند. بعضی از نقاشیهای دالی یادآور کارهای دورِر هستند، یکی (ص. ۱۱۳) به نظر می‌رسد نمایشگر تاثیرات بیِردزلی باشد، یکی دیگر (ص. ۲۶۹) ظاهر از بلِیک اقتباس شده است. ولی تکراری‌ترین گرایش همان سبک ادواردی است. وقتی برای اولین بار کتاب را باز کردم و به نقاشیهای متعددی که در حاشیه صفحات آن کشیده شده است نگاه کردم، تشابهی به ذهنم خطور کرد که در ابتدا توانایی تشخیصش را نداشتم. به شمعدان زینتی در ابتدای فصل اول (ص. ۷) نگاه کردم. یادآور چه چیز بود؟ عاقبت فهمیدم. یادآور نسخه‌ای گران قیمت و بزک شده از آناتولی فِرانک (ترجمه شده) بود که در حدود ۱۹۱۴ چاپ شده است. آن هم، مانند این، عنوانهای زینتی در ابتدا و نقوش بزک کرده در انتهای فصول داشت. شمعدان دالی در یک طرف جانوری فرفری مانند ماهی دارد که به طرز عجیبی آشنا به نظر می‌رسد (به نظر می‌رسد بر اساس دلفین طراحی شده باشد)، و در طرف دیگر شمع سوزان قرار دارد. این شمع، که در تمام نقاشیها به نوعی حضور دارد، رفیق سالهای دور است. آن را، با همان شره‌های ساختگی پارافین تعبیه شده در اطرافش، در چراغهای برقی هتلهای تئودُر-نمای بیرون شهر خواهید یافت. این شمع، و طرح زیر آن، نشانگر تمایلات احساساتی قوی است. دالی، انگار که بخواهد این حس را مخفی کند، مقدار زیادی جوهر بر روی صفحه ریخته است، ولی فایده‌ای ندارد. این احساس، صفحه صفحه، تکرار می‌شود. برای مثال، نقوشی که در پایین صفحه ۶۲ کشیده شده است، به راحتی در بیتِر پَن (Peter Pan) می‌گنجند. آن پیکر در صفحه ۲۲۴، با وجود اینکه جمجمه‌اش مانند سوسیس کش آمده است، همان جادوگر کتابهای تخیلی است. اسب صفحه ۲۳۴ و تکشاخ صفحه ۲۱۸ می‌توانند تصاویری از کتابهای جِیمز بِرانچ کَبال باشند. تصاویر مجللی که از جوانان در صفحه‌های ۹۷، ۱۰۰ و جاهای دیگر دیده می‌شود هم نمایشگر همین گونه تمایلات هستند. اشاره‌گری چشمگیر مدام بیرون می‌زند. جمجمه‌ها، مورچه‌ها، لابسترها، تلفنها و لوازم بیشمار دیگر را که حذف کنید، مرتب به دنیای بَری، رَکهام، دانسِنی و آنجا که رنگین‌کمان تمام می‌شود (Where the Rainbow Ends) باز خواهید گشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب این است که برخی از نقاط شریر زندگینامه دالی، خیلی زیبا، به آن دوران گره خورده است. وقتی آن قسمتی که در ابتدا نقل کردم را می‌خواندم، درباره لگد زدن به سر خواهر کوچک، از شباهت خیالی دیگری هم آگاه بودم. ولی چه بود؟ البته! اشعار بدطینت برای خانه‌های بی‌عاطفه (Ruthless Rhymes for Heartless Homes)، اثر هَری گِراهام. اشعار شبیه این در حوالی ۱۹۱۲ بسیار محبوب بودند و یکی از آنها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ویلی بیچاره می‌کند دردناک گریه،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پسری کوچک و ناراحت،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون شکسته است گردن خواهر کوچک خود،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و مربا نخواهد خورد با چای خود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقریبا می‌تواند بر اساس حکایت دالی نوشته شده باشد. دالی، البته، از گرایشات ادواردی خود آگاه است، و از آن، هر چند که تا حدودی تقلید است، برای خود سرمایه می‌سازد. او می‌گوید علاقه‌ای خاص به سال ۱۹۰۰ دارد، و مدعی است که تمام اشیاء زینتی ساخته شده در ۱۹۰۰ پر از راز، طبع شاعرانه، شهوترانی، دیوانگی، انحراف و غیره هستند. اما، تقلید هنری، معمولا نشانه علاقه‌ای واقعی به اثر تقلید شده است. به نظر می‌رسد، شاید همه‌گیر نباشد، که به هر حال هر روشنفکری به سختی در تلاش است تا انگیزه‌ای کودکانه و غیر منطقی در جهت افکار عمومی خود با خود به همراه داشته باشد. یک مجسمه ساز، به عنوان نمونه، به صفحه‌ها و منحنیها علاقه دارد، ولی فردی است که از بازی با گل و سنگ هم لذت می‌برد. یک مهندس کسی است که از تماس با ابزار لذت می‌برد و از صدای دینام و بوی روغن خوشش می‌آید. معمولا یک روانشناس خود نیز تمایلاتی به نوعی از انحراف جنسی دارد. داروین به این دلیل زیست‌شناس شد چون مردی روستایی بود و به حیوانات علاقه داشت. برای همین شاید بتوان گفت که علاقه معیوب دالی به تمام اشیاء ادواردی (به عنوان مثال "کشف کردن" ورودیهای مترو ساخته شده در ۱۹۰۰) نشانه علاقه‌ای عمیقتر و ناخودآگاه‌تر باشد. تصاویر متعدد و زیبایی که مانند تصاویر کتاب‌های درسی هستند و در حواشی کتاب پراکنده شده‌اند، با اسامی موقرانه‌ای چون "بلبل (Le Rossignol)"، "دیدبان (Une Montre)" و غیره، شاید تا حدودی برای شوخی باشند. پسر کوچکی که در صفحه ۱۰۳، شلوار سه ربع به پا دارد و در حال بازی با شیطان است، یک نمونه عالی از آن دوران به حساب می‌آید. اما، شاید این تصاویر وجود دارند چون دالی، به این دلیل که به آن دوران و سبک نقاشی تعلق دارد، ناخودآگاه به سراغشان می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر اینچنین باشد، انحرافاتاش را می‌توان تا حدودی توضیح داد. شاید به او اطمینان می‌دهند که او فردی عامی نیست. دو خصوصیت انکار نشدنی دالی استعداد نقاشی و خودپسندی بی‌پایان است. در اولین پاراگراف کتاب می‌گوید: "در هفت سالگی می‌خواستم ناپلئون باشم. و جاه‌طلبی‌ام از آن روز به بعد به آهستگی رشد کرده است." این نکته تعمدا با کلماتی تعجب‌آور نوشته شده است و بی‌شک به میزان زیادی حقیقت دارد. چنین احساساتی کاملا عادی است. یک بار شخصی به من گفت: "من می‌دانستم که نابغه هستم، سالها قبل از آنکه بدانم در چه چیز نابغه هستم." فرض کنید که شما چیزی جز خودپسندی و دستانی ماهر در چنته ندارید؛ فرض کنید که تنها استعدادتان کشیدن نقاشی به سبک دقیق، نمایشی و آکادمیک است، که تنها شغل ممکن مصور کردن کتاب‌های درسی است. به چه ترتیب می‌توانید ناپلئون شوید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه جایی برای فرار هست: &lt;b&gt;شرارت&lt;/b&gt;. همیشه آن کاری را انجام بده که به مردم شوک می‌دهد و آنها را ناراحت می‌کند. در پنج سالگی، پسری خردسال را از پل به پایین پرتاب کن، با شلاق به صورت دکتر پیر بزن و عینک او را بشکن – و یا، حداقل، آرزوی انجام اینگونه کارها را داشته باش. بیست سال بعد، چشمان چند الاغ مرده را با قیچی از حدقه خارج کن. در این مسیر همیشه احساس اصالت می‌کنید. تازه، درآمد خوبی هم دارد! خطر کمتری هم از ارتکاب جرم دارد. اگر قسمتهای احتمالی زندگی دالی که او خود از زندگینامه حذف کرده است را در نظر نگیریم، واضح است که او، بر خلاف آنچه در دوران گذشته ممکن بود، هیچگونه رنجی در قبال رفتار خارج از عرف خود تحمل نکرده است. او بزرگ شده در سالهای فاسد دهه بیست است، زمانی که سفسطه بسیار باب بود و تمام پایتختهای اروپایی پر بود از اشراف و اجاره‌بگیرانی که دست از ورزش و سیاست برداشته بودند و به حمایت از هنر روی آورده بودند. اگر الاغ مرده به سمت مردم پرت می‌کردید، آنها هم پول به سوی شما پرت می‌کردند. خوف از ملخ – که چند ده قبل فقط باعث خنده دیگران می‌شد – ناگهان تبدیل به "عقده‌ای" درآمدزا شده بود. و وقتی آن دنیای بخصوص در برابر ارتش آلمان مضمحل شد، آمریکا در انتظار بود. حتی می‌توانید تغییر مذهبی را هم به آن اضافه کنید، ترک کاباره‌های پاریس و رفتن به آغوش ابراهیم در یک قدم و بدون هیچگونه پشیمانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها، احتمالا، نکات اصلی تاریخچه دالی است. ولی چرا آن انحرافات بخصوص را داشت، و چرا "فروختن" آثاری خوفناک چون اجساد در حال پوسیدن به حضاری سطح بالا باید چنین آسان باشد – اینها سوالهایی برای روانشناس و منتقد جامعه‌شناس است. نقد مارکسیستی بسیار کوتاه و سریع با پدیده‌ای مانند سورئالیسم برخورد می‌کند. آن را "انحطاط بورژوا" می‌خواند (بسیار از عباراتی مانند "اجساد مسموم" و "طبقه اجاره‌بگیر منحط" استفاده می‌شود)، و تمام. اما، با اینکه احتمالا حقیقتی را بیان می‌کند، &lt;b&gt;رابطه‌ای&lt;/b&gt; برقرار نمی‌کند. آدم دوست دارد بداند که &lt;b&gt;چرا&lt;/b&gt; دالی به مرده‌بازی گرایش داشت (و نه، مثلا، همجنسگرایی)، و چرا اجاره‌بگیران و اشراف، به جای اینکه مانند پدربزرگهایشان به شکار بروند و عشق بورزند، نقاشیهای او را می‌خرند. مذمت اخلاقی به تنهایی آدم را به جایی نمی‌رساند. ولی در عین حال نباید به نام "عدم‌تعلق" وانمود کرد که تصاویری مانند "پوسیدن مانکن در تاکسی" از نظر اخلاقی خنثی هستند. آنها بیمار و نفرت‌آور هستند، و هر گونه تحقیقی باید از این حقیقت شروع شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورج اورول، ۱۹۴۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxNzNkZWI4Y2ItNjk0MC00MDMzLWJiMDktNjZhNTgzMzUyMjI1&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;(۱) دالی از دوران طلایی نام می‌برد و اضافه می‌کند که اولین نمایش آن توسط عده‌ای اوباش مختل شده بود، ولی جزییاتی در مورد اینکه چرا مختل شده بود نمی‌دهد. بنا بر گزارش آرتور میلِر، فیلم سوژه‌هایی مختلف من جمله نماهای مفصلی از مدفوع کردن یک زن را به نمایش کشیده بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-131289805394102035?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/131289805394102035/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/131289805394102035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/131289805394102035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='مصونیت روحانیت: یادداشتهایی بر سالوادور دالی'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKhlWCyO-0I/AAAAAAAAAUg/EqFEnCKkSII/s72-c/The+Great+Masturbator.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-6570058899583168185</id><published>2010-09-27T21:08:00.008+01:00</published><updated>2010-09-28T01:22:17.185+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مسابقه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ناسیونالیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رقابت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ورزش'/><title type='text'>روحیه ورزشی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درنوامبر ۱۹۴۵، تقریبا شش ماه بعد از پایانجنگ جهانی دوم در اروپا، تیم دینامو مسکوبرای انجام چند بازی دوستانه به انگلستانسفر کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینگونهانتظار می‌رفت که این سفر ورزشی به نزدیکیبیشتر دو کشور، یعنی بریتانیا و شوروی،که در آن زمان متحد یکدیگر به شمار می‌رفتندکمک کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;طبقمدارک تاریخی این بازی با نتیجه ۳&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۴به نفع تیم دینامو مسکو خاتمه یافت ولیبر روی دیگر حوادث این بازی اتفاق نظروجود ندارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ظاهرابازی در مه غلیظ برگزار و شرایط بد جویباعث سردرگمی داور و تبدیل بازی به صحنهدعوا شده بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;برایمثال این گونه ادعا می‌شود که بازیکنی از آرسنال به دلیل مشت زدنبه صورت یک بازیکن دینامو مسکو از زمین اخراج شدهبود ولی به خاطر مه شدید دور از چشمان داور به بازی ادامه داده بود، یا تیم دینامو مسکو بدونخارج کردن هیچ بازیکنی دست به تعویض زدهو دوازده نفره بازی کرده بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درانتهای بازی هم دروازه‌بان آرسنال در مهشدید به تیر دروازه خورده و بیهوش شده بودو جای او را یکی از هواداران تیم آرسنالگرفته بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حواشیاین بازی سبب شد تا جورج اورول مقاله &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(&lt;a href="http://www.george-orwell.org/The_Sporting_Spirit/0.html"&gt;TheSporting Spirit&lt;/a&gt;) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;زیررا در نقد ورزش قهرمانی بنویسد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;خواندنمقاله &lt;a href="http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/08/notes-on-nationalism.html"&gt;یادداشتهاییبر ناسیونالیسم&lt;/a&gt; به درک بهتر این مقالهکمک خواهد کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKDv5iyaBgI/AAAAAAAAAUc/VUBNYIJ2QBI/s1600/nike_rooney_wallpaper.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKDv5iyaBgI/AAAAAAAAAUc/VUBNYIJ2QBI/s320/nike_rooney_wallpaper.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حالکه سفر کوتاه تیم دینامو به اتمام رسیدهاست، امکان تکرار حرفی که افراد اهل فکرقبل از ورود تیم دینامو می‌زدند وجوددارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینکهورزش همیشه مسبب بدخواهی است، و اینکهاگر اینگونه سفرها تاثری هم بر روابطانگلستان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;شورویداشته باشد، به احتمال آن را کمی بدترمی‌کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حتیجراید هم موفق نشده‌اند این حقیقت کهحداقل دو تا از چهار مسابقه به بروز احساساتزشت منجر شد را مخفی کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درمسابقه آرسنال، یک نفر که آنجا بود به منگفت، بین یک بازیکن روس و یک بازیکن انگلیسیدعوا شد و تماشاگران هم داور را هو کردند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مسابفهگلاسگو، به گفته شخص دیگری، از همان ابتدابه یک نزاع همگانی تبدیل شده بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ودر آخر هم آن مشاجره بر سر ترکیب تیمآرسنال، که در این زمانه ناسیونالیستیبه امری عادی تبدیل شده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آیاواقعا به گفته روسها یک تیم منتخب انگلستانبود یا، به گفته بریتانیایی‌ها، یک تیمباشگاهی؟ آیا دینامو سفر خود را برایروبرو نشدن با تیم منتخب انگلستان ناتمامرها کرد؟ مثل همیشه همه افراد بنا برتعلقات سیاسی خود به این سوالها پاسخمی‌دهند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;البتهنه کاملا همه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;باعلاقه به رفتار نیوز کرونیکل &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(NewsChronicle)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;،روزنامه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;روس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دوست،به عنوان یک نمونه از احساسات شدیدی کهفوتبال ایجاد می‌کند، دقت می‌کردم؛اینکه خبرنگار ورزشی این روزنامه موضعیضد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;روسیهگرفته و مدعی بود که تیم آرسنال منتخبانگلستان نبود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بی‌شکاین مجادله تا سالها در پاورقی کتابهایتاریخ ادامه خواهد داشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دراین میان اما نتیجه سفر دینامو، اگر همنتیجه‌ای داشت، ایجاد خصومت جدید بینطرفین بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آیامی‌توانست طور دیگری باشد؟ من همیشه ازاین ادعا که ورزش باعث نزدیکی ملتها می‌شودشکه می‌شوم، که اگر مردم عادی دنیا درزمین فوتبال یا کریکِت با هم دیدار کنند،دیگر تمایلی به رودررویی در میدان جنگنخواهند داشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حتیاگر نمونه‌هایی واقعی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مانندبازیهای المپیک ۱۹۳۶&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ازتوانایی ورزش در ایجاد تنفر در دست نداشتهباشیم، باید بتوان آن را از اصول کلیاستنباط کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;امروزهتقریبا تمام ورزشها رقابتی هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;شمابرای بردن بازی می‌کنید، و بازی بدونتلاش برای بردن تقریبا بی‌معنی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;رویزمین بازی دهکده، جایی که تیمها کشیدهمی‌شوند و اثری از ناسیونالیسم منطقه‌ایوجود ندارد، می‌توان تنها برای سرگرمیو تمرین بازی کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;امابه محض اینکه صحبت از اعتبار به میانمی‌آید، به محض اینکه احساس می‌کنیدآبروی شما و گروه بزرگتری که آن را نمایندگیمی‌کنید در صورت باخت خواهد ریخت، وحشیترینغریزه‌های جنگجویانه را بیدار کرده‌اید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;هرکسی که حتی در یک مسابقه فوتبال مدرسه‌ایهم شرکت کرده باشد این را می‌داند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;صادقانهبگویم، در بعد بین‌المللی ورزش مانندجنگ است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ولیچیز مهم نه رفتار بازکنان بلکه  برخوردتماشگران است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;و،در پشت تماشاگران، حکومتهایی که خود رابر سر این رقابتهای مضحک به آب و آتشمی‌زنند، و جدا باور دارند – حداقل برایمدت کوتاهی – که دویدن، پریدن و شوت کردنیک توپ امتحانی برای محاسن ملی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حتیبازی مفرحی مانند کریکت که بیشتر از قدرتمحتاج ظرافت است هم توانایی تولید احساسات زشت را دارد، همانطور که از مشاجرات بهوجود آمده بر سر تاکتیکتهای خشن و غیراخلاقی تیم استرالیا در سفر ۱۹۲۱ بهانگلستان قابل مشاهده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;فوتبال،ورزشی که در آن همه صدمه می‌بینند و هرکشور سبک بازی خود که به نظر دیگر ملتهاناجوانمردانه است را دارد، بسیار بدتراست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بدتراز همه بوکس است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;یکیاز زشتترین صحنه‌ها در دنیا مبارزه یکبوکسر سفیدپوست با یک بوکسر رنگین‌پوستدر مقابل تماشاگرانی مختلط است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اماتماشاگران بوکس همیشه زننده هستند، ورفتار زنان، بخصوص، به گونه‌ای است کهارتش، تا آنجا که من می‌دانم، از حضورشاندر مسابقات جلوگیری می‌کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بههر حال، دو یا سه سال پیش، وقتی مسابقاتیبین گارد داخلی و ارتش رسمی برگزار شد،از من، که نگهبان در ورودی بودم، خواستهشده بود که از ورود زنان جلوگیری کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درانگلستان، برخورد متعصبانه با ورزش بهاندازه کافی بد است، ولی در کشورهای جوانکه ورزش و احساسات وطنپرستانه هر دو ازمسایل جدید هستند، احساساتی به مراتبتندخوتر بروز می‌کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درکشورهایی مانند هند و برمه، وجود دیواریاز پلیس برای جلوگیری از ورود تماشاگرانبه زمین الزامی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;خوددیده‌ام که در برمه، طرفداران یکی ازتیمها از دیوار پلیس عبور کرده‌ و درلحظه‌ای حساس دروازه‌بان تیم مقابل را ازکار انداخته‌اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اولینمسابقه بزرگ فوتبال در اسپانیا، که درحدود پانزده سال پیش برگزار شد، به شورشیغیر قابل محار تبدیل گشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهمحض فوران احساس رقابت، اعتقاد به رعایتقوانین بازی به طور کامل فراموش می‌شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مردمخواهان دیدن پیروزی یک طرف و تحقیر طرفمقابل هستند، و فراموش می‌کنند که کسبپیروزی از راه تقلب و دخالت تماشاگرانبی‌معنی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حتیهنگامی که تماشاگران دست به دخالت فیزیکینمی‌زنند هم با تشویق تیم خودی و هو کردنو توهین به طرف مقابل سعی در تعیین سرنوشتبازی دارند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ورزشجدی ربطی به جوانمردی ندارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهتنفر، حسادت، لاف زدن، عدم توجه به قوانینو لذت بردن از خشونت گره خورده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهمعنی دیگر جنگ است منهای تیراندازی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهجای بلغور کردن چرندیات درباره رقابتسالم و پاک در زمین فوتبال و نقش هنگفتبازیهای المپیک در نزدیک کردن ملتها،بهتر است درباره ریشه‌های فرقه ورزشتحقیق کنیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بیشتربازیهایی که امروزه رایج هستند ریشه‌ایباستانی دارند، ولی به نظر نمی‌رسد ورزشاز زمان رومیها تا قرن نوزدهم برای کسیمهم بوده باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;حتیدر مدارس خصوصی انگلستان هم فرقه ورزش دراواخر قرن گذشته زاده شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دکترآرنولد، که عموما به عنوان پدر مدرسهخصوصی شناخته می‌شود، به ورزش به عنواناتلاف وقت نگاه می‌کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اغلبدر انگلستان و ایالات متحده بود که بازیهاتبدیل به فعالیتی با سرمایه‌گذاری بالا،توانا در جذب جمعیتهای بزرگ و برانگیختناحساسات شدند، و عفونت از کشور به کشورسرایت کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;پرمجادله‌ترینو خشنترین ورزشها، بوکس و فوتبال، بیشتراز همه پخش شده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;باکمترین شک و شبه می‌توان گفت که این اتفاقمربوط است به ظهور ناسیونالیسم، یعنیگرایش احمقانه و مدرن اشخاص به وصل کردنخود به مراکز قدرت بزرگ و داشتن نگاهیرقابتی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اعتباریبه همه چیز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;همچنین،بازیهای متشکل بخت بیشتری برای رشد درمراکز شهری دارند، جایی که زندگی یک فردنوعی ثابت و یا حداقل محدود  و امکان کارخلاقانه نیز کم است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دریک جامعه روستایی، یک پسر یا مرد جوانبیشتر انرژی اضافه خود را صرف پیاده‌روی،شنا، برف‌بازی، بالا رفتن از درخت،اسب‌سواری و ورزشهای مختلف که شامل آزارحیوانات مانند ماهی‌گیری، جنگیدن خروسهاو شکار موش هستند می‌کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دریک شهر بزرگ، باید برای رها کردن تواناییفیزیکی و پیدا کردن سوژه برای انگیزه‌هایسادیستی وارد فعالیتهای گروهی شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ورزشهایمختلف در لندن و نیویورک جدی گرفته می‌شوند،و در روم و امپراطوری بیزانس هم جدی گرفتهمی‌شدند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درقرون وسطی امری معمول بودند و احتمالا همبا خشونت زیادی همراه بودند، ولی ربطی بهسیاست نداشته و انگیزیه‌ای هم برای تنفر گروهینبودند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اگربخواهید به دشمنی فراوانی که در دنیا وجوددارد اضافه کنید، بهترین کاری که می‌توانیدانجام دهید برگزاری یک سری مسابقه فوتبالبین عربها و یهودیها، ایتالیایی‌ها ویوگسلاوها، آلمانیها و چکها، هندیها وبریتانیایی‌ها، و روسها و لهستانیها درحضور ۱۰۰&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;,&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۰۰۰تماشاگر مختلط است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;البتهمن ادعا نمی‌کنم که ورزش یکی از دلایلاصلی رقابت بین‌المللی است؛ ورزش درمقیاس بزرگ به تنهایی، به نظر من، فقط یکیدیگر از نتایج دلایلی است که ناسیونالیسمرا تولید کرده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بااین حال، فرستادن یک تیم یازده نفره بهعنوان قهرمانان ملی به جنگ تیمی از کشوریدیگر و با این ادعا که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آبروی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ملتبازنده خواهد رفت، فقط می‌تواند وضع رابدتر کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;به همین دلیل من امیدوارم که ما سفرتیم دینامو را با فرستادن یک تیم بریتانیاییبه شوروی دنبال نکنیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اگرهم باید بکنیم، بهتر است تیمی درجه دواعزام کنیم، تیمی که حتما خواهد باخت ونمی‌توان به هیچ عنوان آن را نمایندهبریتانیا نامید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهاندازه کافی دلیل برای نگرانی وجود دارد،بگذارید وضع را با ترغیب مردان جوان بهلگد زدن به هم در میان غریو تماشاگرانخشمگین بدتر نکنیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;جورجاورول، دسامبر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;۱۹۴۵&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;a href="https://docs.google.com/uc?id=0By4zYj1Y2DbxNjQ5NzQ3MzYtM2I5MS00YzQyLWE4MGYtNWUxNDNiOGEzZmQz&amp;amp;export=download&amp;amp;hl=en"&gt;دریافت نسخه چاپی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/140126191793572519-6570058899583168185?l=orwellfarsi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/feeds/6570058899583168185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/09/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/6570058899583168185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/140126191793572519/posts/default/6570058899583168185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://orwellfarsi.blogspot.com/2010/09/blog-post_27.html' title='روحیه ورزشی'/><author><name>سون</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00693760880864379726</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TKDv5iyaBgI/AAAAAAAAAUc/VUBNYIJ2QBI/s72-c/nike_rooney_wallpaper.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-140126191793572519.post-5554725272230047235</id><published>2010-09-22T20:49:00.009+01:00</published><updated>2010-09-27T21:16:14.700+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جورج اورول'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جیره'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دستور‌‌العمل'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='چای'/><title type='text'>یک فنجان چای دلچسب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;جیره‌بندیسالهای بعد از جنگ، چای نایاب، مجادله برسر بهترین روش برای دم کردن چای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;جورجاورول در مقاله &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(&lt;a href="http://www.booksatoz.com/witsend/tea/orwell.htm"&gt;ANice Cup of Tea&lt;/a&gt;) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;زیردستورالعمل خود را با خواننده در میانمی‌گذارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;style type="text/css"&gt;p { margin-bottom: 0.21cm; }a:link {  }&lt;/style&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TJpcNUWyvSI/AAAAAAAAAUU/9nT2VFjgT-8/s1600/Reading_and_drinking_tea_-_sunlight.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_O1npQy-HFFU/TJpcNUWyvSI/AAAAAAAAAUU/9nT2VFjgT-8/s320/Reading_and_drinking_tea_-_sunlight.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اگردر دم‌دست‌ترین کتاب آشپزی به دنبال&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;چای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بگردیدبه احتمال خواهید دید که نامی از آن بردهنشده است؛ یا در بهترین حالت چند دستورناقص پیدا خواهید کرد که هیچ حرفی از برخیمهمترین نکات نمی‌زنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;خیلیعجیب است، نه تنها به این دلیل که چای یکیاز مهمترین ارکان تمدن در این کشور است،همانطور که در ایرلند، استرالیا و زلاندنواست، بلکه بهترین راه درست کردنش هم موضوعاختلافات شدید است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;وقتیبه دستورالعمل خودم برای درست کردن بهترینچای نگاه می‌کنم، کمتر از یازده نکتهبرجسته در آن نمی‌بینم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهاحتمال بر روی دو تا از آنها توافق عمومیوجود دارد، ولی حداقل چهار مورد از آنهاشدیدا مجادله‌آمیز می‌باشند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;یازدهقانون طلایی خودم برای درست کردن چای رادر ذیل می‌آورم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اولاز همه، باید از چای هندی یا سریلانکاییاستفاده کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;چایچینی محاسنی دارد که در دنیای امروز نبایدبه آسانی از آنها گذشت – اقتصادی است ومی‌توان آن را بدون شیر نوشید – اما خیلیبرانگیزنده نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بعداز نوشیدنش، آدم احساس عاقلی، شجاعت و یاخوشبینی بیشتر نمی‌کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;هرکسی که از عبارت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;یکفنجان چای دلچسب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;استفادهکرده باشد همواره به چای هندی اشاره کردهاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دوم،چای باید در اندازه کم درست شود – یعنیبه اندازه یک قوری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;نوشیدنچای از داخل یک خمره خیلی بی‌مزه است، وچای ارتشی، که در کتری درست می‌شود، مزهروغن و دوغاب می‌دهد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;قوریباید از چینی یا سفال ساخته شده باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;چایدر قوری نقره یا روی خوب نمی‌شود  و قوریلعابی حتی بدتر است؛ ولی جالب است که قوریمسوار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;امروزهخیلی نایاب است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;خیلیبد نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سوم،قوری باید از قبل گرم شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;برایاین کار بهتر است که آن را بر روی اجاققرار داد و گرداندن آب گرم در آن که روشیمعمول است کافی نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;چهارم،چای باید پررنگ باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;براییک قوری به حجم تقریبی یک لیتر، اگر کهبخواهید لبالب پرش کنید، شش قاشقچای‌خوری پر باید کافی باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دراین زمانه جیره‌بندی، این ایده را نمی‌تواندر هر روز هفته عملی کرد، ولی من معتقدمکه یک فنجان چای پررنگ بهتر از بیست فنجانچای کمرنگ است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;تمامچای‌خوران حقیقی نه تنها چای را پررنگمی‌نوشند، بلکه هر سال هم که می‌گذرد آنرا اندکی پررنگتر می‌کنند – حقیقتی کهدر جیره اضافه بازنشستگان هم لحاظ می‌شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;پنجم،چای را باید مستقیم داخل قوری ریخت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ازصافی، کیسه موصلی و وسایل دیگر که برایجدا کردن چای استفاده می‌شوند نبایداستفاده کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دربعضی از کشورها، داخل قوری و در زیر در،سبدی تعبیه می‌کنند تا برگ چای که ظاهرامضر است را در خود نگاه دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درحقیقت اما می‌توان بدون هیچ اثر بدی میزانزیادی برگ چای خورد، و اگر چای در قوری ولنباشد هیچ وقت دم نمی‌کشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ششم،باید قوری را پیش کتری برد و نه برعکس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;درهنگام برخورد با چای، آب باید کامل در حالجوشیدن باشد، و برای این باید آن را درحین ریختن بر روی آتش نگاه داشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;برخیمعتقند که فقط باید از آبی که تازه به جوشآمده استفاده کرد، ولی من تا به حال تفاوتیاحساس نکرده‌ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;هفتم،بعد از درست کردن چای، باید آن را هم زد،یا بهتر، قوری را خوب تکان داد و اجازهداد تا چای ته‌نشین شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;هشتم،باید چای را در یک فنجان خوب صبحانه نوشید– یکی از آن فنجانهای استوانه‌ای، نهنوع کم عمق و مسطح&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;فنجانصبحانه جای بیشتری دارد، و چای در آن نوعدیگر قبل از اینکه آدم جرعه‌ای بنوشدولرم شده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;نهم،باید قبل از ریختن شیر در چای، سرشیر رااز شیر گرفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;شیریکه زیاد چرب باشد مزه بدی به چای می‌دهد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;دهم،باید اول چای را در فنجان ریخت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینیکی از مجادله‌آمیزترین نکات است؛ قطعادر هر خانوانده در بریتانیا دو مکتب فکریوجود دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مکتبشیر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اولمباحث خوبی در چنته دارد، ولی من معتقدمکه برهان خودم بدون پاسخ است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینکه،اگر اول چای را بریزیم و در حین ریختن شیر،هم بزنیم، می‌توانیم میزان شیر را بهخوبی تنظیم کنیم، در حالیکه اگر از راهبرعکس برویم ممکن است که بیش از حد نیازشیر بریزیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آخراینکه، چای – مگر اینکه چای را به سبکروسی بنوشیم – باید بدون شکر نوشیده شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بهخوبی واقفم که در این زمینه در اقلیت قراردارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ولیچگونه می‌توانید خود را یک چای‌خور حقیقیبنامید اگر طعم واقعی چای را با ریختن شکردر آن از بین می‌برید؟ به همان میزانمعقول خواهد بود اگر در آن نمک یا فلفلبریزیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اگرشیرینش کنید، دیگر چای را مزه نمی‌کنید،فقط در حال مزه کردن شکر هستید؛ می‌توانیدبا حل کردن شکر در آب داغ نوشیدنی مشابهیدرست کنید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بعضیاز مردم پاسخ خواهند داد که چای را بهتنهایی دوست ندارند، که فقط برای گرم شدنو برانگیخته شدن چای می‌نوشند، و به شکراحتیاج دارند تا مزه آن را بگیرند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;منبه این افراد گمراه می‌گویم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;سعیکنید که چای را به مدت دو هفته بدون شکربنوشید، دیگر هرگز امکان ندارد که بخواهیدآن را با شیرین کردن خراب کنید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" class="western" dir="RTL" style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینهاتنها نکات مجادله‌آمیز در ارتباط بانوشیدن چای نیستند، ولی برای نشان دادنوسواسی که بر سر آن به خرج داده می‌شودکافی هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;آدابعجیب و غریبی که گرد قوری جمع شده‌اند همخود مساله‌ای است &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;(&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;مثلاچرا بد است که چای را از داخل نعلبکیبنوشیم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;ومی‌توان مطالب بسیاری در باب استفاده‌هایفرعی برگ
